• بنیاد میراث پاسارگاد

درسهایی از احمد کسروی برای امروز – نفی پاسیفیزم یا انفعال‌گرایی ـ اکبر معارفی پژوهشگر تاریخ

همایشی بزرگداشت احمد کسروی

قدیمی­ترین تمدن زنده دنیا تمدن ایرانی است که پهنه آن از غرب چین تا شرق اروپا را در برمی­گیرد و در طول سالیان دراز و بویژه در دو قرن گذشته به انواع و اقسام کشورها غالباً مصنوعی تقسیم شده است. بدنه اصلی آن ایران امروز است که هر روز ضربه­های مرگبار بیشتری بر پیکر آن وارد می­شود.

دشمن دون صفت و ضد ایرانی که بر این کشور چنگ انداخته، دریای مازندران (دریای گیلان به قول فردوسی) را به روسها واگذار کرده­، خلیج فارس را در تملک چینی­ها قرار داده، خاک­های حاصل­خیز کشاورزی را با کشتی­های بزرگ روانه کشورهای خلیج فارس کرده، آبهای زیرزمینی کشور را برای ناکارآمدترین شیوه تولید کشاورزی چنان بلعیده که زمین تشنه در گوشه گوشه کشور در حال نشست است. نفت را به رایگان به متحدانش در لبنان می­بخشد. ثروت و دارایی تولید شده در ایران را به تاراج برده و در کانادا ، اروپا ، استرالیا و سایر کشورها برای خوشگذرانی “ژن برترها” انباشت کرده است. علاوه بر ضررهای مادی و مالی، بواسطه سیاستهای  ضد ایرانی خود ده درصد جمعیت باکفایت ایران را، که معمولاً ضریب هوش بالایی دارند، مجبور به مهاجرت کرده و از این طریق خزینه ژنتیکی افراد باهوش جامعه را کاهش داده تا عده­ای بی­کفایت و ابله و خیانت کار بر مسند قدرت بنشینند و بیشتر به چپاول پیکر مجروح ایران مشغول بشوند و آسیب­های زیست محیطی غیر قابل جبرانی چون فاجعه سد گتوند بر پیکر این تمدن باستانی در حال مرگ وارد کنند. سئوال این جا است: مردمی که با دست خالی هشت سال داوطلبانه از میهنشان در مقابل حمله صدام دفاع کردند چه بلایی بر غیرت و همیت­شان وارد آمده که امروز چنین زار و نزار مشغول تماشای ویران شدن کشورشان هستند؟

خوشبختانه به واسطه دیرپایی تمدن ایرانی و وجود فرهیختگان بی­شمار که در اعصار مختلف ظاهر شده­اند خزینه گرانبهایی از درسهای تاریخی برای ما به یادگار گذاشته شده است. یکی از این فرهیختگان احمد کسروی است که می­توانیم از او درسهای گرانبهایی برای رویارویی با شرایط امروز بگیریم.

تقریباً همه متفکرین ایرانی از دورانهای دور تا عصر جدید و تا قبل از ظهور حزب توده درک کرده بودند که سرنوشت مردم براساس باورهای آن­ها رقم می­خورد و به همین سبب برای پالایش باورها قبل از اینکه منتقد سیاسی باشند منقد اجتماعی بودند و جامعه و بیش از همه فرهیختگان جامعه را به پالایش باورهایشان دعوت می­کردند. با ظهور حزب توده گرانیگاه گفتمان روشنفکری از نقد اجتماعی به نقد سیاسی منتقل شد و پالایش باورها به ورطه فراموشی گذاشته شد تا جایی که خسرو گلسرخی، یکی از اثر بخش­ترین روشنفکران ایرانی نیمه دوم قرن بیستم، امام حسین را مظهر اهداف مارکسیست لنینیستی خود اعلام کرده بود.

احمد کسروی یکی از آخرین فرهیختگان ایرانی بود که به بی­پرواترین شکل به نبرد پلشتی­های ذهنی رفت و جان خود را در راه پالایش باورهای جامعه از دست داد.

از کسروی برای شرایط امروز چه می­آموزیم؟

کسروی دریافته بود که مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی را گفتمان حاکم تعیین می­کند. او می‌دانست که تولید کننده گفتمان حاکم بر جامعه فرهیختگان جامعه بودند و سعی در آموزش فرهیختگان می­کرد. او درباره مأموریت اجتماعی خود چنین می‌گوید:

“یکی از خواستهای بزرگ و ارجمند ماست که در ایران همگی مردمان به یک شاهراه درآیند، و برای این به دو کار بایستی برخیزیم: یکی آنکه شاهراه روشنی که هر با خرد پاکدرونی تواند پذیرفت بازنماییم. دیگری اینکه با یکایک گمراهی­ها و دسته­بندی­ها که در ایران شماره آن­ها از بیست می­گذرد، به نبرد کوشیده به پیاپی هر یکی را جداگانه روشن گردانیم” (صوفی­گری – ص ٤).

او به فرهیختگان هشدار می‌دهد که دچار این توهم نشوند که با نشر هر چه بیشتر دانش، باورهای غلط از میان خواهند رفت. اگر نشر دانش همراه با مبارزه علیه باورهای پلشت نباشد منجر به آلوده شدن و سترون شدن دانش می­شود:

” آنگاه ما می­بینیم از چهل سال باز دانش­ها در ایران رو به رواج نهاده و پیش رفته و با آن­حال هیچیک از صوفیگری و شیعیگری و دیگر گمراهی­ها از میان نرفته. تنها سست شده. دانش­ها این­ها را سست گردانیده و این­ها دانش­ها را. این قاعده همگیست که دوچیز ناسازگار چون به هم رسیدند، این آن را سست گرداند و آن این را.” (صوفیگری – ص ٧)

وضعیت دانشگاه­های ایران، مدارک قلابی و پایان­نامه­های خریداری شده همه گواه درستی ارزیابی کسروی از پیشرفت دانش در سایه وجود باورهای پلشتی هستند که روحانیون حاکم پاسداران آنند.

یکی از مهم­ترین آثار کسروی نقد صوفیگری است که درس­های گرانبهایی را برای امروز ما به جا گذاشته. در این جا من کاری به نقد او نسبت به باورهای عرفانی ندارم چون برخی از نظریات او خود مورد مناقشه هستند. ولی مهم­ترین ارزیابی او نقش پاسیفیزم و انفعال طلبی بود که چون سم وارد ذهن مردم در تمدن ایرانی شده بود و زمینه را برای موفقیت چنگیز و حمله مغول فراهم کرد. به طوری که یک لشگر کوچک سی هزار نفره از مرو به خراسان وارد شد آن جا را ویران کرد به دو گروه پانزده هزار نفره تقسیم شد. یک گروه از راه مازندران با کشتار بسیار به سمت غرب حرکت کرد و پشت سر خود فقط ویرانی به جا گذاشت و گروهی دیگر از مسیر سمنان، ورامین و ری به طرف غرب حرکت کرد. دو گروه در آذربایجان به هم رسیدند و بعد از قتل و غارت فراوان از شمال دریای خزر دوباره به سرزمین اصلی خود بازگشتند. در مسیر حرکت این لشگر سی هزار نفره، ایرانیان به واسطه سم انفعالگرا هیچ گونه رهبری واحدی برای مقابله با این نیروی مخرب و کشنده نساختند. مقاومت­های محلی به واسطه نداشتن یک رهبری واحد همه در هم شکسته شدند. آسیبی که  بر پیکر تمدن ایرانی وارد شد نه به واسطه شمشیر بلکه به واسطه گفتمانی بود که فرهیختگان بر ذهن تمدن ایرانی حاکم کرده بودند.

کسروی درباره وضعیت ایرانیان دو قرن قبل از حمله مغول در اواخر سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری چنین می­نویسد:

“…در آن زمان ایرانیان در دلیری و جنگجویی بسیار پیش رفته بودند. در آن زمان است که از یک سو سامانیان در ماوراءالنهر در برابر دسته انبوه ترکان ایستاده جلو تاخت و هجوم آنان را می­گرفتند، و چنانکه استخری و دیگران نوشته­اند، همیشه سه سدهزار سواره آماده و آراسته در مرز نگه می­داشتند، از یک سو سلطان محمود غزنوی با سپاهیان خود به کشور بزرگ و پهناور هندوستان تاخته شهرها می­گشاد و تاراج­ها می­آورد و از یکسو دیلمیان و گیلانیان از کوهستان خود بیرون ریخته پادشاهی­ها بنیاد می­نهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیر دست می­گردانیدند….سالانه ده هزارها مردان دسته دسته آهنگ آسیای کوچک کرده در آن جا در جنگ­هایی که همه ساله در بهار و تابستان در میان مسلمانان با رومیان برپا شدی، همدستی می­کردند. یک سال را ما در تاریخ می­یابیم که تنها از خراسان هشتاد هزار تن به این آهنگ روانه آسیای کوچک شده­اند. می­باید گفت ایران از غیرت و مردانگی سرشار می­بوده و لبریز می­شده است. استخری می­گوید من در ماوراءالنهر به خانه هر دهگانی که رفتم، اسبی در استبل بسته، شمشیری را از دیوار آویخته دیدم. این حال ایرانیان تا آغاز سده پنجم می­بوده. این سده می­گذرد و سده ششم از پی آن آمده می­رود و در آغاز سده هفتم این کشور دچار تاخت و تاز مغولان می­گردد و در آن جا است که ما با چیستان تاریخی روبرو می­گردیم. زیرا می­بینیم چنگیز خان که به ماوراءالنهر آمد، چهار سال در آنجا و در خوارزم و در بخارا به ویران کردن شهرها و کشتن مردان و برده گرفتن زنان پرداخت و آنچه می­توانست از ستم به مردم آنجاها دریغ نداشت. با این حال در خراسان و آذربایجان و عراق و فارس و دیگر جاها مردم به تکان نیامدند، و کسی به این اندیشه نیفتاد که دسته­ای پدید آورد و به یاری آن ستمدیدگان شتابد و یا آماده باشد که اگر مغولان به این سو درآمدند، با آنان جنگ کند. از میلیون­ها مردم، یکی چنین مردانگی از خود ننمود” (صوفیگری – ص ٤٤).

“بدتر از همه آن بود که چنگیزخان دو تن از سرداران خود را به نام یمه و سوتای با سی هزار تن، از دنبال خوارزمشاه فرستاد و آنان از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمدند و یک دسته از راه مازندران، و دسته دیگری از راه خوار و ورامین، به ری و همدان رسیدند و در این جاها به کشتار و آزار پرداختند، و سپس به آذربایجان رفته، زمستان را در آن­جا بسر بردند و در بهار بار دیگر برای کشتار و تاراج پراکنده شدند. ایرانیان نه دلیری می­داشتند که به جنگ برخیزند و دست دشمنان را برتابند و نه کاردانی از خود می­نمودند که باری از در زینهار خواهی درآیند و خاندان­ها را از گزند نگه دارند. سبکسرانه از جلو دشمن در می­آمدند و بی­سر و سامان جست و خیزهایی می­کردند و هر چه زودتر شکست خورده، زبون دشمن می­گردیدند….شهرها از مرو و بلخ و نیشابور و همدان آسیب­های بسیار دیدند و یمه و سوتای چون کاری که بایستی کنند کردند، از راه قفقاز و گرجستان و شمال دریای خزر به لشگرگاه…آری اندوه دلگداز بزرگی بود که سی هزار تن از این سر کشور درآیند و کشتارکنان و تاراج کنان از آن سر بیرون روند و مردم چندان درمانده و زبون باشند که جلو آنان نتوانند گرفت. ایرانیان اگر درمانده و بیمار نبودندی، یکتن از آن سی هزار تن زنده بیرون نرفتی. راست است که سپاهیان جنگ آزموده نمی­داشتند و جنگ روبرو نتوانستندی کرد، ولی این توانستندی کرد که در این گردنه و آن دره جلوشان گیرند و به سرشان تازند و جنگ و گریز کنند. مردم اگر بشورند و آماده جنگ گردند، از میانشان دلیرانی برخیزند و از آنان فرماندهان کاردان پدید آید. سخن در این جا است که ایرانیان هیچ نشوریده­اند. چنان دشمنان خونخواری را در کشور خود دیده، به تکانی برنخاستند. ما می­پرسیم این بیدردی و سستی از کجا بوده؟ این بیرگی و پستی چه شوندی داشته؟ مگر ایرانیان آن نمی­بودند که در سده­های چهارم و پنجم آن دلیری­ها و جنگجویی­ها از خود می­نمودند؟ پس چه بود که در سده هفتم این درماندگی و زبونی را ما از آنان می­بینیم؟ آیا در آن دو سد سال چه رخ داده بود؟ ” (صوفیگری – ص ٤٥).

کسروی می­پرسد: علاوه بر بی‌خردی، بزدلی و کارندانی سلطان محمد خوارزمشاه که منجر به از میان رفتن سپاه چند سد هزار نفره­ای که می‌توانستند در مقابل حمله مغول بایستند چگونه شد که فقط سی هزار مغول از ماوراء النهر تا آذربایجان را به توبره می­کشند و ایرانی­ها نتوانستند در مقابلشان قد علم کنند؟

کسروی گفتمان حاکم بر تمدن ایرانی را عامل اصلی موفقیت مغول­ها در کشتار و تخریب می­داند و در باره آن از قول ابن جبیر که در سال ١١٨٢ میلادی از اسپانیا به مصر، مکه، عراق و سوریه سفر کرده بود و مشاهداتش را در سفرنامه­اش نوشته بود چنین می­گوید:

“در همه جا بدآموزی­های صوفیان بازاری شده، درویشی و پارسایی و چشم پوشی از جهان عنوان نیکی برای خودنمایان می­بوده. در همه جا واعظان مردم را به گریستن وا می­داشته­اند. در همه جا سخن از “عشق به خدا” و “وجد” و مانند این­ها می­رفته. در بغداد ابن جوزی بزرگترین واعظ آن جا شمرده می­شده و این مرد بالای منبر شعرهای صوفیانه می­خوانده و مردم را می­گریانیده و در هر بار کسان بسیاری را به سر تراشیدن و درویشی و پارسایی گزیدن وا‌می‌داشته است. در همه داستان­هایی که او در کتاب خود نوشته، شما یک جایی را نخواهید یافت که سخن از نگهداری کشور و جنگ و مردانگی به میان آمده باشد. در همه جا مسلمانان از این اندیشه­ها بسیار دور بوده و همانا نگهداری کشور و جلوگیری از دشمنان و جنگ با آنان را با یاری پادشاهان و امیران و سپاهیان ایشان دانسته و آنان را “اهل دنیا” شناخته، خوار می‌داشتند” (صوفیگری – ص ٤٦).

“تا آغاز قرن هفتم که زمان چیرگی مغول است صوفیگری چه در ایران و چه در هند و خوارزم و بخارا و آسیای کوچک و عراق و سوریا و مصر و دیگر جاها پیش رفته و در همه جا خانقاه­ها برپا گردیده بود و چنانچه خواهیم دید، یکی از شونده های چیرگی مغولان همین بوده است” (صوفیگری – ص ١٤).

“سپس در زمان مغول رواج آن هر چه بیشتر گردید. زیرا با آن داستانی که مغولان میلیونها مردان را کشته، میلیونها زنان و دختران را به بردگی برده سراسر کشور را تاراج و ویران کرده بودند، ایرانیان یا بایستی دامن مردانگی به کمر زنند و غیرتمندان از جان گذشته را بازجویند و یا از همه چیز چشم پوشیده و کشور به دشمنان سپارده و از زندگانی تنها بخوردن و خوابیدن و روز گزاردن بس کنند، و برای آرامش دل، خود به دامن صوفیگری یا خراباتیکری اندازند. یا آن بایستی بود یا این. ایرانیان چون پیشروان کاردان و غیرتمندی نمی‌داشتند، این یکی را برگزیدند و این بود صوفیگری (و همچنین خراباتیگری و مانند آن) دیگر فزونی یافت. بویژه که مغولان نیز آنرا می­خواستند، و این بسود ایشان می­بود که به یکبار چشم از کشورداری پوشند و خود را با صوفیگری یا مانندهای آن سرگرم گردانند. زمان مغول، بهار این گونه گمراهی­ها و بدآموزی­ها می­بود (صوفیگری –  ص ١٤).

“هنگامیکه مغولان به ایران آمدند، از دیرباز در این کشور گفتگوی کشورداری و جنگ و مردانگی و اینگونه چیزها از میان برخاسته و از یادها رفته، و یک رشته گفتگوهای دیگری – از بی ارجی جهان و بدی جنگ و بیهوده بودن کوشش و مانند این­ها – به جای آن­ها آمده بود” (صوفیگری – ص ٤٦).

در ارزیابی کسروی آن چه موجب شد مغول­ها در نهایت توحش به قتل و غارت در مرکز ایرانشهر بپردازند نه شمشیر برنده و دلیری سربازان مغول بلکه حاکم شدن گفتمانی در ایران بود که انفعال را فضیلت محسوب می­کرد و بسیاری از فرهیختگان جامعه آن را تبلیغ می­کردند.

هشت سد سال بعد از حمله مغول ما دوباره شاهد نقش گفتمان حاکم در به ویرانی کشاندن ایران هستیم. در این جا قصد نداریم که گفتمان حاکم بر ایران که منجر به انقلاب شوم ٥٧ شد را نقد کنیم، بلکه هدف­مان به نقد کشیدن گفتمان حاکم بعد از انقلاب است. از فردای انقلاب ٥٧ گروهی از ایرانیان فرهیخته که آینده شوم ایران را پیش­بینی می­کردند به مخالفت با حکومت خمینی پرداختند. بسیاری ناچار شدند ایران را برای همیشه ترک کنند و برخی هم در ایران ماندند و هزینه گزاف این مخالفت را با جان و مال خود پرداختند. ولی دهسال اول انقلاب، جامعه ایران به طور عمده همچنان مسحور باورهایی بود که راه را برای استحکام نظام فرومایه­سالار فراهم کرده بود. یک دهه بعد با مرگ خمینی در تابستان ١٩٨٩ به تدریج گفتمان جدیدی از طریق جناح رفسنجانی به نام “کارگزاران سازندگی” در ایران رواج پیدا کرد. او امید پایان دوران انقلابی و آغاز دوران سازندگی را با دعوت متخصصین خارج از کشور در میان بخشی از فرهیختگان ایران رواج داد. مخالفین رژیم ملایان عموماً در خارج از کشور به بیهوده بودن این امید هشدار می­دادند. در پایان دهه دوم، امید به سازندگی هم در باتلاق فرو رفت، تا اینکه یک دهه بعد در سال ١٩٩٧ گفتمان “اصلاحات” با ظهور محمد خاتمی رواج پیدا کرد. یک دهه نیز باید می­گذشت تا بی­اعتباری اصلاحات در حکومتی که چیزی جز سندیکای جنایت­کاران نبود به اثبات برسد. از این زمان به بعد جامعه ایران آماده پذیرش گفتمان براندازی شده بود ولی آنهایی که دارای تریبون لازم برای نشر گفتمان براندازی بودند ساده‌لوحانه تنها بر طبل نافرمانی مدنی می­کوبیدند. در کوچه و بازار و تاکسی و اتوبوس مردم بی­باکانه علیه آخوندهای حاکم حرف می­زدند ولی روشنفکرانی که باید گفتمان براندازی را توسعه می­دادند از ترس انگ رادیکالیزم به جای براندازی، گذار از جمهوری اسلامی را به میان می­کشیدند. در مهرماه ١٣٩٤ چهارسال پس از سرکوب جنبش سبز و بی­اعتبار شدن گفتمان اصلاحات، سایت رادیو زمانه به قلم نعیمه دوستدار در مقاله “مبارزه بدون خشونت: راه­های خوب برای هدف­های خوب” به تقدیس مبارزه بدون خشونت پرداخت و گفته گاندی را به ما گوشزد کرد که “چشم در برابر چشم سرانجام به کور شدن همگان می­انجامد”. او نوشت:

” گاندی، رهبر هند، یکی از مشهورترین چهره‌های سیاسی جهان است که توانست بدون استفاده از روش‌های خشونت آمیز هند را از حکومت بریتانیا مستقل کند. شیوه‌ای که بعد از او بسیاری از انقلاب‌های جهان و جنبش‌های اعتراضی از آن بهره گرفتند.”

او فراموش می­کند که در کنار مبارزات بدون خشونت تحت رهبری گاندی گروهی از هندی­ها نیز به مبارزه خشونت­آمیز و رادیکال روی آورده بودند.  سی و چهارسال قبل از استقلال هند در نوامبر سال ١٩١٣ رهبران رادیکال هند در سانفرانسیسکو اولین شماره نشریه “غدر” را منتشر کردند و حدود هشت ماه بعد حزب غدر را تحت رهبری بهاری بوس (Behari Bose) تأسیس کردند. آنها در سانفرانسیسکو دو کشتی حامل اسلحه برای کمک به انقلابیون هند تهیه کردند. در نتیجه سرکوب انگلیسی­ها، نیروهای رادیکال مخفی شدند ولی به فعالیت­های خود ادامه دادند. اگر مبارزات مردم هند تحت رهبری کسانی چون بهاری بوس (Behari Bose)، سبهاش چندر بوس (Subhas Chandra Bose) و یا بهاگات سینگ (Bhagat Singh) قرار می­گرفت به احتمال زیاد پس از معاهده پاریس در سال ١٩٢٠ – ١٩١٩ که در آن به اصرار وودرو ویلسون رییس جمهور آمریکا، استقلال کشورهای اشغال شده به رسمیت شناخته شده بود و در نتیجه آن کشورهایی چون لهستان، فنلاند، رومانی، بلغارستان و یونان که تا قبل از آن بخشی از امپراتوری اتریش-مجارستان و عثمانی بودند به استقلال دست یافتند، هندوستان هم به استقلال می­رسید. اما دولت انگلیس که شیوه مبارزه مسالمت آمیز گاندی را ترجیح می­داد او را به رهبری جنبش ضد استعماری به رسمیت شناخت، و با این کار اکثر ظرفیت نیروهای سیاسی داخل هند را در این مسیر سوق داد و عملاً استقلال هند را حدود ٣٠ سال به تعویق انداخت. اگر گاندی نبود استقلال هند تا بعد از جنگ جهانی دوم به تعویق نمی­افتاد، زمانی که دیگر رمقی برای انگلیس باقی نمانده بود و شرایط جهانی تحت رهبری آمریکا اساساً استعمار به شیوه کهنه را بر نمی­تافت.

در ایران هم ما شاهد چنین فرایندی در میان روشنفکران، به ویژه آنهایی هستیم که در خارج از کشور زندگی می­کنند. درحالی­که در داخل ایران بدنه جامعه هرچه بیشتر رادیکال و بی­پروا می­شد و بالاخره در دی ماه ٩٦ در بسیاری از شهرهای کشور علیه کلیت نظام فریاد کشیدند ، بدنه اصلی روشنفکران ایرانی خارج از کشور هنوز بر گذار آرام و شیک و خیلی مدرن به دور از خشونت از جمهوری اسلامی تأکید می­کردند. با فرا رسیدن آبان ٩٨ و پس از کشتار تعداد زیادی از زحمت‌کشان و معترضین به افزایش قیمت بنزین توهم­ها در باره مبارزه بدون خشونت تَرَک برداشتند. سعید شفیعی در یورو نیوز در مقاله­ای تحت عنوان ” اعتراضات ایران؛ گزاره‌های واقعی و افسانه‌ای درباره جنبش‌های بدون خشونت” به وجود دیدگاهی در میان اپوزیسیون اشاره کرد که “واکنش‌معترضان را در تناسب با خشونت دولتی-پلیسی معتبر می­داند و معتقد است که این خشونت دولتی-پلیسی است که تعیین می کند معترضان از چه ابزارهایی در جریان مقاومت و اعتراض‌شان استفاده کنند”.

ولی متاسفانه مسئله دفاع مشروع در یک دهه گذشته هنوز در گفتمان اصلی روشنفکران ایرانی جای نیافتاده است.

از کسروی چه باید آموخت که راهگشای برنامه عملی امروز ما باشد؟

قبل از همه باید بیاموزیم که گفتمانی که طبقه روشنفکر منتشر می­کند تأثیری مستقیم بر مسیر تحولات سیاسی و اجتماعی کشور دارد. دوم، قدرت سیاسی با اعمال خشونت نگاهداری می­شود و با اعمال خشونت برچیده می‌شود. سندیکای جنایتکاران حاکم بر ایران برای حفظ قدرت خود اراده کرده است که به هر مقدار لازم خون بریزد. آیا مخالفین آن­ها دارای  اراده جنگیدن هستند؟ اگر مخالفین حکومت اسلامی به‌طور جمعی تحت یک رهبری واحد اراده اعمال خشونت نداشته باشند، خیزش­های محلی مانند زمان حمله مغول یکی پس از دیگری در هم شکسته و قربانی خواهند داد. به قول کسروی: ” مردم اگر بشورند و آماده جنگ گردند، از میانشان دلیرانی برخیزند و از آنان فرماندهان کاردان پدید آید.”

سخن این جا است که در زمان حمله مغول صوفیان و درویشان عامل انفعال جامعه و موفقیت مغول­ها در قتل و غارت بودند، و امروز یعنی درست در زمانی که تمدن ایرانی در نقطه عطف بی­بازگشت موجودیت یا فنای خود قرار گرفته است برخی از روشنفکران ذهن جامعه را با گفتمان مبارزه “خشونت پرهیز” به انسداد کشانده­اند. در چنین شرایطی براندازان باید مردم را به دفاع مشروع در مقابل دستگاه سرکوب تشویق کنند و از این راه روحیه ستیزه‌جویی و آزادی‌خواهی را در میان مردم تقویت کنند. این آن درسی است که من از کسروی برای شرایط امروز می‌گیرم.

سپتامبر ٢٠٢١

 

Read Previous

تزهایی پیرامونِ دین و نقدِ دین در اندیشه ی کسروی (کسروی سکولار نبود) دکتر م. رضایی تازیک

Read Next

سه پرسش درباره احمد کسروی از شخصیت های فرهنگی و اجتماعی