• بنیاد میراث پاسارگاد

گفته ها و نوشته ها درباره اسفندیار منفردزاده

آقای اسفندیار منفردزاده
برنده جایزه نوروز بنیاد میراث پاسارگاد
به عنوان بهترین شخصیت سال 2021 ـ 1400
در رشته ی هنر

گفته های منفردزاده در ارتباط با برخی از آهنگ های خودش

https://www.youtube.com/watch?v=oufQ2edwPJg&ab_channel=

 مردی با کمان و مرز موسيقی

از: دکتر اسماعیل نوری علا

می خواهم از حال و ياد رفيقی بنويسم که اگرچه هميشه با هم نبوده ايم اما هميشه کششی ناشناس اما نه چندان غريبه ما را بهم متصل می ساخته است؛ بطوری که اکنون، در پی بيش از 46 سال آشنائی و دوستی، چنان کنار خويش حس اش می کنم که انگار نه انگار اوقيانوسی به پهناوری اطلس و خاکی به گستردگی اروپا ما را از هم جدا می سازد.

اسفنديار منفردزاده را در يک شب نوشخواری در يکی از کافه های زيرزمينی خيابان لاله زار شناختم. قصد کرده بودم، با مختصر پولی که ذخيره داشتم، نخستين اتومبيل زندگی ام را بخرم و مسعود کيميائی، که هنوز وارد سينما نشده بود و ما را احمد رضا احمدی با هم آشنا کرده بود، خبرم کرده بود که آدمی به نام «شاه غلام» يک بنز دست دوم صد و هشتاد دارد و با او قرار گذاشته بود که آخر شب، در آن کافهء لاله زاری همديگر را ملاقات کرده و معامله را جوش بدهيم. کافهء تنگ و تاريک و زيرزمينی، در آن آخر شب، سرد و بی روح و بی مشتری بود. شاه غلام نيم چتول عرق سفارش داده بود، با ماست موسير و، بقول خودش، يک کف دست نان. نمی دانم مسعود او را از کجا می شناخت اما می ديدم که با آن چشمان دريده و تعجب زده، و آن لبخند هميشگی ِ نامحسوسی که خودی ها خوب می شناختندش، از تماشای ميکروسکوپيک شاه غلام حظ می کند. ما گرم شوخی و خنده با شاه غلام بوديم و ارکستر دو سه نفری خواب آلود آخر شب هم ترانه های لاله زاری اش را می نواخت.

هنگام ورودمان به کافه ديده بودم که پسر جوان و متوسط القامتی که در گوشه تاريکی از سن ايستاده و تا حدودی پشت ویلن سل بزرگش مخفی شده بود با آرشه براي مسعود دستی تکان داده و لبخندی خوش آمدگوی زده بود. و آخرين آهنگ هم که به پايان رسيده بود، در لحظهء عروجی که من صاحب يک دست مرسدس بنز دست دوم 180 می شدم، جوان نوازنده را ديدم که از پله های کنار سن پائين آمد و ميز ما را نشانه گرفت. جلوی پايش بلند شديم. مسعود ما را بهم معرفی کرد. «آقای اسفنديار منفردزاده، آقای اسماعيل نوری علا، و آقای شاه غلام گل!» اسفند نگاه شيطنت آميزی به شاه غلام کرد و خنده ای موذيانه را قورت داد و دستم را فشرد و گفت «خوشحالم. گهگاه با احمد رضا و مسعود ذکر خير شما هست.» بعد نگاهی به سن خالی انداخت و، انگار بخواهد دليل امر نامطلوبی را توضيح دهد، شانه ای بالا انداخت و گفت: «زندگی است ديگر. هر کس بايد به نوعی نان بخورد».

ديدم دلم بسوی صافی و بی شيله پيله گی اين جوان نوازنده کشيده می شود. نوعی حيای نامرئی در پس آن نگاه تيز و دست بيانداز وجود داشت که مرا به سوی خود می خواند. آخرين جرعه را به سلامتی او نوشيدم و از جا برخاستم و گفتم: «دير وقت است دوستان. من با اجازه مرخص می شوم».

تا دو سال بعد اسفند را ديگرباره نديدم. مسعود آسيستان سامول خاچکيان شده بود؛ کارگردانی تکنيک شناس که کاری به کار درستی ساختار و منطق سناريو نداشت و اغلب صحنه هائی را می آفريد که باعث تفريح جمع کوچک ما می شد. در بازگوئی اين صحنه ها بهرام بيضائی غوغا می کرد. با تشريح عکس و محل دوربين و صداهای صحنه و ديالوگ و موسيقی فيلم. يادم هست که شبی يکی از فيلم های خاچيکيان که را با هم ديدم. داستان عده ای آدم شرور بود که در تمام مدت فيلم رهبرشان هميشه در تاريکی نشان داده می شد و نمی توانستيم حدس بزنيم که کيست. اما در پايان فيلم که داستان به سر و سامانی می رسيد، حضرت رئيس به يکی از نوچه ها می گفت: «حالا می توانی چراغ را روشن کنی!»؛ و معلوم می شد که چراغ تا آن لحظه برای اين خاموش بوده که تماشاگر رئيس باند را نشناسد. خود بهرام از تعريف اين صحنه ريسه می رفت. و حالا کيميائی آسيستان اين کارگردان دوست داشتنی شده بود. فکر می کنم خودش بود که می گفت: «از ميکده هم به سوی حق راهی هست». و سال بعد هم به «حق» اش رسيد و اولين فيلمش را ـ که خود مايهء انبساط خاطر رفقا شد ـ ساخت. خود کيميائی هم فهميد که اگر بخواهد در سينمای ايران دوام بياورد بايد اين خط روشنفکرمآبانه اما توخالی و غربزدهء غربی نشناس را کنار بگذارد. اين گذشت تا مسعود روزی دوستان اش را برای ديدن فيلم دومش، قيصر، به سالن کوچکی در طبقهء دوم سينما مولن روژ دعوت کرد. فکر می کنم تابستان بود. گرمای هوای دم کردهء آن اطاق کوجک يادم هست، وقتی که چراغ هايش به تدريج خاموش شدند و تيتراژ فيلم روی خالکوبی های بدن يک قهرمان زيبائی اندام، که هيکلش هيچگاه بطور کامل ديده نمی شد، آغاز شد. دو اسم جلب نظرم را کردند: عباس کيارستمی، سازندهء تيتراژ و اسفنديار منفردزاده، سازندهء موزيک متن. اين موزيک زير تيتراژ، برآمده از گسترده شدن ضرب و زنگ زورخانه بود با يک ملودی منفرد و مجزا که اگرچه با حال و هوای زورخانه الفت و هماهنگی داشت اما خبر از جريانی عميق و دردناک که به فضای زورخانه مربوط نبود می داد. با همين موسيقی بود که من احساس کردم حادثه ای شوم در شرف رخ دادن است. و ذهن آماده يکباره با چراغ خطر آمبولانسی مواجه شد که آژير کشان وارد محوطهء جلوی بيمارستانی می شد. بعدها که يکبار «بوبين ِ» ده دقيقهء اول فيلم را بدون صدا در استوديو آريانای عباس شباويز ديدم دريافتم که بدون آن موزيک انتظار آفرين هرگز صحنهء نخست فيلم کيميائی نمی توانست چنان تأثيری داشته باشد.

بدينسان، می شد ديد که سازندهء موزيک فيلم، در آفرينش اثر دراماتيک آن در فيلم، به اندازهء کارگردان (و شايد هم اندکی بيشتر از او) مؤثر بوده و اين تأثير را در سراسر فيلم گسترانده و حفظ کرده است. آن روزها داشتن موزيک متن فيلم مرسوم نبود و معمولاً موزيک از ميان صفحات سی و سه دور فرنگی بوسيلهء تکنيسين های استوديو ها ـ که در ميان شان روبيک منصوری شهرت و مهارت بيشتری داشت ـ انتخاب می شد و اغلب طعم و لهجهء فرنگی فيلم با صحنه های بومی پيش چشم، تضاد خنده آوری می آفريد. اما اينجا فيلمی در برابر چشمان ما قرار داشت که موسيقی اش هموزن صحنه های ديداری اش در بافت اثر تنيده و جا افتاده بود.

فيلم قيصر، کيميائی و منفرد زاده ـ و البته بهروز وثوقی و جلال پيشوائيان ـ را بسرعت و شدت مطرح و مشهور کرد. سال 1347 دومين سالی بود که مجلهء «فيلم و هنر»، به مديريت علی مرتضوی، جايزه ای به نام «سپاس» را مطرح ساخته بود. سال اول برندگان جوايز را خوانندگان مجله تعيين کرده بودند اما مرتضوی برای سال دوم تصميم گرفته بود يک هيئت داوران فيلم های سال را ديده و قضاوت کنند و جوايز هم طی يک «جشن با شکوه!» به برندگان داده شود. اعضاء ژوری هم از ميان نويسندگان و مطبوعاتی ها انتخاب شده و عبارت بودند از: دكتر محمد جعفر محجوب (استاد دانشگاه تهران و نويسنده)، دكتر هرمز فرهت (استاد موسيقي دانشگاه تهران و آهنگساز)، عبدالرضا دريابيگي (نقاش)، محمدعلي جعفري (كارگردان تئاتر و سينما)، عباس پهلوان (نويسنده)، اسماعيل نوري‌علاء (شاعر و منتقد هنري) و بهرام ري‌پور (كارگردان و منتقد فيلم) (1). در روزهای بررسی فيلم ها گاه صحنه های جالبی پيش می آمد. مثلاً يک «فيلمفارسی ِ» به تمام معنا در بين فيلم ها بود به نام «مادر» که کارگردانش بيشترين تلاش را برای ايجاد يک فيلم سوزناک و اشگ انگيز هندی بکار برده بود. فيلم چنان روح لطيف زنده ياد محجوب را تحت تأثير قرار داد که پا را در يک کفش کرده بود که بايد همهء جوايز را به اين فيلم داد. بهر حال، بيشتر وقت ما در پايان هر فيلم صرف توضيحات جنبه های سينمائی فيلم می شد و کوشش تر اينکه ما در اينجا جايزه ادبی نمی دهيم.

برای من مسلم بود که جايزه آهنگ فيلم به اسفنديار منفرزاده تعلق می گيرد و برای قطعی شدن اين امر مجبور شدم که، با همهء بی اطلاعی از موسيقی، در مورد ويژگی های موزيک متن فيلم برای ديگران توضيح دهم و جنبه های دراماتيک کار منفردزاده را به يادشان آورم. همين مشکل را در مورد کارگردان هم داشتيم. روبروی فيلم قيصر فيلم گاو از داريوش مهرجوئی قرار داشت که از نظر ژوری فيلم بهتری بود و بايد جايزه به مهرجوئی داده می شد. من اما معتقد بودم که فيلم گاو به سينمای بومی ايران تعلق ندارد و مهرجوئی آن را با پول دولت و هنرپيشه های تئاتر ساخته است؛ حال آنکه فيلم قيصر با مصالح سينمای بخش خصوصی و هنرمندان آن ساخته شده و دادن جايزه به آن و کارگردانش می تواند اثر مهمی روی اين صنعت خانگی بگذارد و آن را براه توليد کارهای بهتری بکشاند. بعدها همين استدلالات را در مقالهء مفصلی توضيح دادم.

آن شب در سالن زيرزمين نايت كلاب درايوين سينماي ونك، ما اعضاء هيئت ژوری بروی سن رفتيم و رئيس مان، دکتر محجوب، نام برندگان را اعلام کرد. و من همان جوان کافهء لاله زاری را ديدم که با روئی گشاده به سوی من می آمد. دستم را فشرد و گفت می دانم که شما برای اين جايزه جنگيده ايد. بعد کنار هم ايستاديم و عکس گرفتيم.
آنچه نوشتم بيشتر برای بازسازی فضائی بود که نسل ما در آن رشد می کرد و هرکس می کوشيد در رشتهء خود صاحب اثری باشد. منفردزاده با ساختن فيلم قيصر آغازگر راهی شد که تا به امروز در سينمای ما ادامه دارد و صنعت جديدی را آفريد که طی اين سال ها آفرينشگران بسياری را در خود جای داده است. اما در همهء آن سال ها جايگاه منفردزاده در آن ميان جايگاهی منحصر بفرد بود. او، علاوه بر موزيک فيلم، به ساختن موسيقی برای ترانه های نوين ايران (بخصوص کارهای درخشان شهيار قنبری) روی آورد و مجموعه ای از بهترين ترانه های نسل خود را در تاريخ موسيقی ايران بجای گذاشت.
در عين حال، يکی ديگر از ويژگی های اسفنديار توجه روشنفکرانهء او به سياست بود؛ امری که در عالم موسيقی ما کلاً بدست بی اعتنائی سپرده شده بود و ما پس از درويش خان و عارف کمتر به چهره ای بر می خورديم که با سياست هم الفتی داشته باشد. ترانه های ساختهء او، با شعرهای قنبری يا شاملو، سرشار از باری سياسی بود، و همين امر موجب شده بود که او را «میکیس تئودراکیس» ايران بخوانند.

يادم هست که در سال 1351 دبير سنديکای هنرمندان سينمای ايران بودم و زنده ياد ميرلوحی از من خواسته بود که برای افتتاح فيلم «تپلی» اش از طرف سنديکا مجلسی داشته باشيم و من در آن مجلس دربارهء اقتباس های سينمائی و ارزش های اجتماعی شان صحبت کنم. «تپلی» اقتباس آزادی از «موش ها و آدم ها»”جان اشتاین بک” بود که ميرلوحی آن را بر زمينهء مبارزات کارگران يک کارخانه عليه «سرمايه دار خونخوار آن!» ساخته بود. اما آنچه علاوه بر فيلمبرداری درخشان و بازی های گرم هنرپيشگان و کارگردانی دلسوزانهء ميرلوحی جلب توجه مرا کرد موسيقی متن فيلم بود که اسفنديار آن را ساخته بود. چهار نوت اول موسيقی فيلم همان چهار نوتی بود که در آغاز سرود شاهنشاهی نيز شنيده می شد اما پس از نت چهارم، که بلافاصله عبارت «شاهنشه ِ» را تداعی می کرد، پيچ و تابی ديگر می گرفت و ديدم که خيلی ها کلاً عبارت موسيقيائی را اينگونه زمزمه می کردند: «شاهنشهه ديگه بايد بره…»
و شاه رفت و امام آمد. قرار بود انتظار بی پايان نسلی برای رسيدن به آزادی های سياسی در بهار پيش رو به پايان رسد. همه، در رشته های خود، جان گرفته بودند و موسيقی دانان هم خوراک سرودهای انقلابی را تأمين می کردند و بی خبر از فاجعه ای که در انتظارشان بود به استقبال «اسلام عزيز» می رفتند و انقلاب را در استوره های تاريخی محمد و علی و صحابه می يافتند. اسفنديار هم با آفرينش سرود «محمد» از قافله عقب نماند، هرچند که به چشم بر هم زدنی راه آوارگی پيش گرفت و رفت تا در گوشهء خلوت غربت خود به حسرت روزهای رفته بنشيند.

من اسفنديار را شش سال بعد، در لوس آنجلس، در استوديوی کوچکی که پشت عکاسخانه اش ساخته بود ملاقات کردم. عکاسخانه برای امرار معاش و کار گل بود و استوديو برای کارهای دل ـ اگر دل و دماغی باقی مانده بوده باشد که ديدم نمانده و تجربهء سرخوردگی از انقلاب اسفنديار را تلخ و کم تحمل کرده است. اکنون او بيشتر سياسی کار بود تا آهنگساز و من برای چند سالی کاری چشمگير از او نديدم. تا اينکه زندگی اش را بهم ريخت و به سوئد مهاجرت کرد و سر و همسر و سامان تازه ای يافت.

شکوه ميرزادگی، يار و همراه و همسر من، در سال های پيش از انقلاب با اسفنديار بيش از من رفت و آمد داشت و پس از ازدواج با من، دوستی آن دو پيوند من و اسفنديار را هم عميق تر کرد و من توفيق آن را يافتم که پوست انداختن تدريجی او را به سوی درک ساختارهای سياسی ـ اجتماعی شاهد باشم و فاصله گرفتن اش را از دگم ها و تعصب ها و يکسويه نگری ها ببينم.

شبی در نيويورک، به ياد فرج سرکوهی که در زندان بسر می برد، عده ای از نويسندگان و هنرمندان گرد هم آمده بودند و ما تمام شب را به ياد فرج به خطابه و مقاله و سرود گذرانديم. آن شب اسفنديار با يک ساز آمده بود و با آواز زيبا و تکان دهنده اش همگی ما را سخت غافلگير کرد. با آن هيکل تنومند شده و صورت گرد و گوشتی و صدای رسا و بم اش می شد ديد که از قالب «میکیس تئودراکیس» بيرون آمده و در قالب «پاواروتی» فرو رفته است. هنوز نمی دانم چرا او خود هرگر ترانه ها را با صدای خودش منتشر نکرده است. اگر روزی کسی شرح حال او را نوشت بايد در زمينهء اين پرهيز و امتناع هم تحقيق کند.

و هنگامی که شکوه تصميم گرفت تا عمرش را به پای حفظ هويت و فرهنگ ايرانی از طريق کوشش برای حفظ ميراث های فرهنگی و طبيعی ما بگذارد و از وجود کورش هخامنشی و منشور معروف او بعنوان نماد و محور جنبشی نوين استفاده کند، اسفنديار بود که بی مضايقه به ساختن سرودی همت گماشت که بر روی کلمات برگرفته شده از منشور کورش می نشست و به آن حال و هوائی باستانی ـ حماسی ـ مدرن می داد و نشانگر آن بود که همچنان دود از کنده بر می خيزد. به سايت «نجات پاسارگاد» که سر می زنيد اسفنديار با موسيقی اش به شما خوش آمد می گويد.

و نوبت به من هم رسيد. با انتشار نشريهء اينترنتی «سکولاريسم نو» رفته رفته اسفنديار را با خود همدل و همفکر تر يافتم. و هنگامی که او امضای خود را پای بيانيهء سکولارهای جنبش سبز نهاد و قرار شد، بر بنياد آن بيانيه، شبکه ای از سکولارهای سبز بوجود آيد و وظيفهء ساختن و آماده کردن شبکه بر عهدهء من گذاشته شد، من بی هيچ ترديدی از اسفنديار دعوت کردم تا در شورای هماهنگی اين شبکه به من و ديگر يارانمان بپيوندد و او نيز به اين دعوت لبيک گفت و اکنون می بينم آن دستی که 46 سال پيش در آن کافهء زيرزمينی لاله زار بهم داديم، در واقع، دستی بوده که حلقه هائی از زنجيری بلند را برای امروز و آيندهء ما می بافته و آن را از زيرزمينی دود زده در قلب تهران به پشت کوهی انداخته است که اميرارسلان نامدار هم يارای پيمودنش را نداشته.

اما حس می کنم که اين همه هيچ کافی نيست. اسفنديار هنوز منبع سرشاری است که گنجينه هايش را برای صيقل خوردن بروز نداده و در خود پنهان کرده است. وقتش بيشتر به مباحث سياسی و برنامه های تلويزيونی اش می گذرد. اما دوست دارم بدهی اش را به نسل جوان و سبز کشورمان يادآوری کرده و از او بخواهم که خلاء موسيقيائی کنونی جنبش را با آثار نخبه و از سر فهم خود جبران کند.
پس عمرش دراز و دمش گرم و موسيقی اش روان و در جريان باد.

ژوئن 2010

http://www.puyeshgaraan.com/ES.Articles/ES.Articles.Monfaredzade.htm

 

با اسفندیار منفردزاده ، کاری از مهران عباسیان

گفتگوی سیروس ملکوتی با اسفندیار منفردزاده

گفتگوی صدای آمریکا به سیروس ملکوتی

گفتگوی کیهان لندن با اسفندیار منفردزاده

Read Previous

کتاب های انتخابی دو انتشارات خارج کشوربرای عیدی دادن

Read Next

برخی از آثار اسفندیار منفردزاده