• بنیاد میراث پاسارگاد

گفتگوی بنیاد میراث پاسارگاد با دکتر بهزاد کشاورزی، پژوهشگر و جامعه شناس تاریخ

گفتگو از فرحناز عمادی

همایش بزرگداشت احمد کسروی

فرحناز عمادی: درود برشما و سپاس از شرکت شما در همایش بزرگداشت  احمد کسروی. با اجازه با این پرسش گفتگو را شروع می کنم:

آیا به نظر شما، که تاریخ چند صدساله ایران را خوب می دانید و کتاب های با ارزشی درباره ی دوره صفویه، قاجار و مشروطه و پس از آن نوشته اید، می توان کسروی را یکی از شخصیت های اثر گذار آن دوران مشروطیت دانست؟

دکتر بهزاد کشاورزی: کسروی در 8 مهرماه 1269ش متولد و در 20 اسفند 1324 شمسی کشته شده است. در سال 1285 شمسی (سال انقلاب و صدور فرمان مشروطیت) او فقط شانزده سال داشت . خودش می نویسد:« از هکماوار می‌آمدم در ویجویه نام «مشروطیت» شنیدم. نخست بار بود که بگوشم می‌خورد و پیداست که معنایش نمیدانستم. چون مردم دسته به دسته بکونسولگری می‌رفتند من نیز پیروی نمودم در آنجا کسانی را دیدم که بمردم گفتار می‌رانند و مشروطه را معنی میکنند… من اینها را پسندیدم و بمشروطه دل بستم. از نویدهائی که دربارۀ پیشرفت توده و آیندۀ روشن کشور داده میشد بسیار شادمان گردیدم. چون آن جوش و جنب مردم را می‌دیدم از شادی گردن می‌کشیدم و می‌بالیدم و خدا را سپاس می‌گزاردم» (زندگانی من،ص43)

بنا براین وی اثرمستقیمی بر روی قاجارها و مشروطیت نداشته است. لیکن با تِألیف دو کتاب ارز شمند « تاریخ مشروطیت ایران» و « تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان» اثر علمی عظیمی بر روی قاجارها و بویژه در تاریخ مشروطیت برجای گذاشته است. شناساندن مشروطیت و نیز نقش آذربایجان در انقلاب مشروطیت خدمت بزرگی است که هیچکدام از مورخین دیگر اینچنین اثر گذار تاریخ مشروطه نبوده است. به عبارت دیگر؛ اگر این دو جلد کسروی نبود، آگاهی از زوایای تاریک مشروطیت برای نسل های بعدی امکان کمتری داشت.

 

فرحناز عمادی: آیا کسروی هم یکی از افرادی بود، که در سازندگی های رضا شاه نقشی داشته باشد؟

دکتر بهزاد کشاورزی: کسروی در آن مقام اداری و سیاسی نبود که بتواند درکنار رصاشاه قرار گیرد. مشاوران رضاشاه افرادی همچون تقی زاده، تیمورتاش، داور، مستوفی الممالک، محمدعلی فروغی و دکتر علی اکبر سیاسی وغیره بودند که کسروی هم وزن آنان نمی توانست باشد. همچنین رضاشاه (در أوائل حکومتش) جلساتی داشت با نه نفر از سیاستگران مجرب مانند مصدق، یحیی دولت آبادی، ملک الشعراء بهار، سلیمان میرزا اسکندری و چند تن دیگر که از آنان طرز کشورداری می آموخت و آنان نیز راه و رسم إصلاحات و مدرنیزاسیون را به رضاشاه تلقین می کردند و در این مورد هم کسروی در آن حد تجربه و سابقۀ سیاسی نبود تا بتواند با رضاشاه همنشین باشد.

کسروی یک بار با رضاشاه ملاقات کرده است و آنهم زمانی بود که برای اصلاح عدلیۀ خوزستان دستور ریاست را از جانب داور گرفته بود. (زندگانی من، ص 245)

باید گفت کسروی در مدت خدمتش در عدلیۀ رضاشاهی، چندین بار بطور غیرمستقیم در پیشرفت أمور سازندگی رضاشاه مؤثر بود.

به عنوان مثال؛ مبارزه ای که او در مدت ریاست یک سالۀ عدلیۀ زنجان (از دی ماه 1301تا دی ماه 1302) با ملایان آن شهر انجام داد و آنان را در جای خودشان نشانید و نیز قانون منع بست نشینی را در آن شهر برقرار کرد (زندگانی من، صص 212-213 و نیز ص 2309)، در راستای إصلاحات رضاشاه حرکت کرده است.

همچنین کسروی اولین کسی است که در زمان ریاست عدلیۀ خوزستان (از دی ماه 1302 تا 22 اردیبهشت 1304) نام «عربستان» را (که از دوران صفویه به بعد بوسیلۀ امرای عرب آن منطقه بر روی خوزستان گذاشته بودند) دوباره به خوزستان تغییر داد و همچنین عدلیۀ خوزستان را از سیطرۀ شیخ خزعل بیرون آورد.( و این امر بدستور رضاخان انجام شد.ص 245) و آن نیز همراهی «غیرمستقیم» کسروی با إصلاحات رضاشاه به شمار می رود.

 

فرحناز عمادی: آیا در تغییر قانون نانوشته ی «تحصن در اماکن مقدس» در سراسر ایران که به وسیله ی رضاشاه انجام شد، کسروی نقشی داشته است؟

دکتر بهزاد کشاورزی: همانطوری که در پاسخ دوم بیان شد، او بست نشینی را در زنجان را ممنوع کرد.

 

فرحناز عمادی: آیا تاریخ بست نشینی در زنجان پیش از تاریخ حذف تحصن  از سوی رضاشاه بود و یا بعد از آن

دکتر بهزاد کشاورزی: یکی از اولین اقداماتی که رضاخان – از همان روزهای پس از کودتا در3 اسفند 1299- بر علیه روحانیان به عمل آورد، پایان دادن به بست نشینی و تحصن مردم در خانۀ علما و اماکن مقدسه بود ( ر.ن.بوستن، مجلۀ ره آورد، شماره 42، ص14. و نیز یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ص175)

با این حساب اقدام کسروی در ممانعت از تحصن در زنجان به پیروی از دستور رضاشاه بود

 

فرحناز عمادی: از چه زمانی کسروی به طور علنی مخالفت خود با اسلام و تشیع را ظاهر کرد؟

دکتر بهزاد کشاورزی: کسروی از همان ابتدای زندگانی اش تا سال 1319 شمسی اسلام را می پذیرفت لیکن با ملایان مذهب شیعه سرِ نفرت و کینه داشت و تشیع را بدون واسطۀ روحانیان قبول می کرد.

از سال 1316 به بعد، رفته رفته در نوشته هایش رنگ و بوی انتقاد از اسلام و از شیعه إحساس می شد. اولین بار که «بوضوح» به این مطالب اشاره کرده است، کتاب راه رستگاری او می باشد.

راه رستگاری:

این کتاب در سال 1316 ( که اوج اقتدار رصاشاه بود) نوشته شده است.

کسروی در این برهه از زمان، هنوز امامان شیعه را محترم می‌شمارد. لیکن خرافات و معجزاتی را که بوسیلۀ شیعیان دربارۀ امامان شایع است، مردود می‌داند. او می نویسد: «امامان پیشوایان دین بودند و باید همواره نامهای آنان را گرامی گرفت ولی این نه درست است که بآنان در دین جا باز کنند و یا دست اندرکارهای خداشان شمارند» ( راه دستگاری،ص 35)

در سال 1319 او روش مبارزات اجتماعی و دینی خویش را در نشریۀ پیمان بیان کرده است. این بیانات به صورت کتابی بنام « ما چه می خواهیم» منتشر شده است.

ما چه می خواهیم :

این کتاب در ۲۳۷ ورق نوشته شده است که در سال ۱۳۳۹ بوسیلۀ انتشارات پایدارمنتشرگردیده است. محتوای آن دارای هفت مقالۀ مفصل به قلم کسروی است که ناشر از نشریۀ پیمان انتخاب کرده است. این مقالات را کسروی در سال ۱۳۱۹ نوشته است. در این مقالات، کسروی هدف مبارزاتی خویش را بیان داشته است.

کسروی در این مقالات هنوز برای امامان شیعه احترام قائل است. او نسبت دادن خرافات به امامان را از جانب ملایان می‌شناسد و از محتوای موعظۀ آنان بشدّت انتقاد می‌کند و می‌نویسد که اینان در بالای منبر می‌گویند: «هرکس بگرید و بگریاند و گریستن از خود نماید بهشت باو بایا گردد. یکی نمی‌گوید چرا؟!. چرا مردم دست از کار و زندگی بردارند و بنشینند و یک داستانی را که هزار و سیصد سال پیش رو داده پیاپی بازگویند. و زورکی و ساختگی هم باشد بگریند؟! آخرچه نتیجه از این تواند بود؟! بسیار نیک امام حسین ابن علی یک کار مردانه‌ای کرده. ولی تا کی میتوان یک داستان را بازگفت؟! تا کی میتوان آن را تازه نگه داشت؟» (ص 135)

در جای دیگر، به ملایان ایراد می‌گیرد که چرا امامان را دستاویز بت پرستی‌های خود می‌کنند: «اینان یک کار بسیار زشتی کرده‌اند. و آن اینکه نامهای ارجمندی را از«امام علی ابیطالب» و «امام حسین بن علی» و دیگران دستاویز بت‌پرستیها و نادانیهای خود ساخته‌اند» (ص137)

مطالعۀ کتاب فوق چنین برمی آید که کسروی در این تاریخ خود را آمادۀ نبرد با کلیۀ پلیدی‌های اجتماعی کرده است که مهمترین آن ها را در انحرافات دینی می داند.. این در زمانی است که هنوز رضاشاه بر اریکۀ قدرت تکیه دارد و نظم و انضباط در کشور حکمفرماست و مشکلات چندانی در کشور پدیدار نشده است. نبرد‌های اصلی کسروی از زمانی شروع شد که حکومت دیکتاتوری از هم پاشید (شهریور ۱۳۲۰) وبد نبال آن مشکلات کشور افزون‌تر گردید.

نبرد‌های اجتماعی کسروی (از ۱۳۲۰ به بعد)

سقوط رژیم دیکتاتوری در شهریور۱۳۲۰، به یکباره فضای دموکراتیک و آزاد را در جامعه فراهم ساخت. ارتش شکست خورد و قوای اشغالگر بیگانه جانشین آن شد، نظم و انضباط اجتماعی نیز ازهم پاشد. گفتار آزاد گردید، قلم‌ها از قلمدان‌ها بیرون آمد و تفنگ‌ها نیز از زیرزمین‌ها و پستوها! ناامنی در گوشه و کنار کشور پدیدار گردید. نشریات بی‌شمار و احزاب فراوان و مبارزات انتخابات مجلس و دولت‌های ناپایدار و… زمینۀ جامعه را برای تلاش‌های سیاسی و اجتماعی فراهم ساخت. در این میان ، کسروی – این اصلاحگر متعهد – تمام عرصۀ ایران را میدان نبرد اجتماعی خویش قرار داد. او در مدت پنج سال باقی ماندۀ عمرش، بیشتر از پنجاه سال عمر گذشته‌اش به فعالیت علمی و انتقادی و اجتماعی پرداخت. در همۀ جوانب جامعه سخن گفت و قلم زد. رجال و مجلس و دولت و احزاب و غرب و شرق و ارتش و زنان و روزنامه‌نگاران و غرب‌گرایان و ادبا و روشنفکران و…

کسروی در نبرد با خرافات دینی

درست است که کسروی از سال ۱۳۱۶، با تألیف کتاب «در راه رستگاری» و سپس در ۱۳۱۹ با نوشتن مقالاتی در پیمان، ضمن مطرح کردن پلیدی‌های اجتماعی، نبرد با خرافات دینی را پایۀ مبارزات خویش قرارداد و از آن تاریخ به عنوان اصلاحگر دینی در مجامع معروف گردید، لیکن در این مدت انتقاد وی از مذهب شیعه محدود می‌شد به برخی از رفتارها از قبیل عزاداری‌های توأم با قمه‌زنی و سینه زنی و غیره و یا برخی از روضه خوانی‌ها و نیز پرستش گنبدها. این قبیل انتقادات زیاد موجب رنجش متعصبان آن مذهب قرار نمی‌گرفت زیرا که برخی از«خودی»‌های این مذهب نیزگاه گداری خرده‌گیری‌هائی ازاین دست به مذهب خویش می‌کردند. بویژه در مورد رسومی همچون قمه زنی و غیره حتی مجتهدان بزرگی همچون شیخ مرتضی انصاری و حاج شیخ کریم حائری[۱۹]، نارضایتی خویش را ابراز کرده بودند. رنجش و سپس کینه و عداوت ملایان از زمانی با کسروی شروع گردید که او پایۀ دین اسلام و مذهب شیعه و مقدسات آن را زیر سؤال برد. اولین تألیف وی کتاب «در پیرامون اسلام» بود.

در پیرامون اسلام: ( نشر پایدار، تهران چاپ پنجم، 1348)

این کتاب شامل مطالبی از مجموعۀ سخنرانی‌هائی است که بوسیلۀ کسروی در سال ۱۳۲۱ انجام گردیده و بعد‌ها به‌صورت کتابی در ۹۰ صفحه و پنج گفتار تهیه و در سال ۱۳۲۲ منتشر شده است. هدف اصلی آن، معرفی «پاکدینی» است که در فصل آخر کتاب در آن مورد سخن گفته است. در این کتاب کسروی اسلام و مذاهب آن و نیز ادیان دیگر را بررسی کرده و بی‌پرواتر از قبل مورد انتقاد قرار داده است.

او انتقاد حودش در این کتاب را ابتدا از انحراف در اسلام شروع می کند:

«امروز مسلمانان مغزهاشان آکنده از هر گونه گمراهیست. گذشته از آنکه گنبدپرستی و مرده‌ پرستی که رنگهای دیگر بت ‌پرستی می ‌باشد در میان مسلمانان رواج بی اندازه می‌دارد، گمراهی‌های رنگارنگ دیگر نیز – از پندارهای پوچ صوفیان، و بافندگی‌های فلسفۀ یونان، و بدآآموزیهای باطنیان، و یاوه‌سرائی‌های خراباتیان و مانند اینها – درمیانست» (صص6-5)

آنگاه راجع به اعتقاد آنان نسبت به خدا می‌نویسد: «…اینان …خدائی از پندار خود ساخته‌اند که در بالای هفت آسمان می‌نشیند و جهان را با دست فرشتگان راه می‌برد. خدائی که همچون پادشاه خودکامه و خودخواهی، چون از مردم اندک نافرمانی دید بخشم آید و بیماری و گرسنگی و زمین لرزه فرستد، ولی سپس که مردم رو بسویش آوردند و به لابه‌وزاری پرداختند خشمش فرو نشیند و پتیاره (بلا) بازگرداند، اینست خدائی که می‌پندارند» (ص10)

از عقاید خرافی مسلمانان نسبت به پیغمبر سخن می‌راند: «کتابهای مسلمانان پر است از داستانهای نتوانستنی که بنام پاکمرد اسلام نوشته‌اند: ماه را دو نیم گردانیده، بآسمان برای دیدار خدا رفته، آفتاب را پس از فرورفتن بازگردانیده، از میان انگشتان چشمه روان گردانیده، با سوسمار سخن گفته»[۲۳]

کسروی هرچند که به قرآن معتقد است، لیکن آن کتاب را بدون نقص و عیب نمیداند. و چون معتقد است که پیغمبر اسلام از اغلب علوم بی خبر بود، قرآن را نیز عاری از اغلب دانش‌ها می‌داند. و می‌گوید: «شنیدنیست که قرآن در داستان ذوالقرنین زمین را گسترده و هموار نشان می‌دهد، (و آن روز دانستۀ مردم همین بود) (ص51)

در مورد خرافات آنان نسبت به زندگی بعد از مرگ می‌نویسد که مسلمانان: «دربارۀ آن جهان پندارهای بسیار پوچی را در مغز خود جا داده اند، کسی که مرد در گور دوباره زنده گردد، و دو فرشته یکی «نکیر» و دیگری «منکر» با گرزهای آتشینی بدست بسر او آیند و پرسش‌هائی با زبان عربی کنند: «من ربّک؟. من نبیّک؟.» که باید به هر پرسش پاسخ دهد، و گرنه گُرزهای آتشین بسرش فروخواهد آمد. کسیکه گناهکار است گور او را خواهد فشرد. روز رستاخیز همگی از گور خواهند برخاست و در یک بیایانی گرد خواهند آمد، خدا بروی کرسی خواهد نشست، پیغمبران از این سو و آن سو صف خواهند کشید، گناه و صواب هر کس در ترازو کشیده خواهد شد، پیغمبران هریکی به «امّت» خود میانجی خواهد بود، سپس از روی پل باریک و بُرنده «صراط» گذشته یکدسته به بهشت و یک دسته به دوزخ خواهند افتاد» ( صص 12-11)

سپس به باورهای خرافی شیعیان می‌پردازد و می‌نویسد: «در ایران شیعیان از روی باورهای خود روضه می‌خوانند، سرمیشکنند، سینه می‌زنند، مرده‌های خود را از گور بیرون آورده برای قم و عراق بار می‌کنند. خود را در دیدۀ بیگانگان رسوا گردانیده، دست از این کارها برنمی‌دارند. حاجیها و مشهدیها چون از روی کیش خود دولت را «غاصب» دانسته‌اند با صد نیازی که بدولت می‌دارند با آن دشمنی می‌نمایند، که تا می‌توانند از دادن مالیات و از فرستادن فرزندان خود بسربازی باز می‌ایستند، بقانون ارج نگزارده شکستن آنرا مایۀ سرفرازی می‌دانند» ( ص40)

به طوری که پیداست، کسروی در این کتاب ابتدا از انتقاد اسلام شروع کرده و سپس ضمن بیان زشتی‌های مذاهب و فرقه‌های دیگر آن، بد آموزی‌ها و خرافات ملایان و پیروان آنان را برملا کرده است.

بدنبال این کتاب، اعتراض کسروی نسبت به دین اسلام و مذاهب و فرقه‌های آن تندتر و بی‌پرواتر گردید. کتاب «شیعیگری» و سپس تکمیل شدۀ آن بنام «بخوانید و داوری کنید»، سند ارتداد وی بود و قتلش را به دنبال داشت! نگاهی بر کتاب فوق، بخش نهائی گفتار ما خواهد بود.

خوانید و داوری کنید: (آلمان، انتشارات نوید، دیماه ۱۳۶7)

کتاب شیعیگری را کسروی در بهمن ماه ۱۳۲۲ منتشر ساخت. به دنبال آن، ملایان و مردم متعصب مسلمان و نیز رجال مذهبی کشور، نسبت به مطالب آن، اعتراض کرده و برعلیه وی شکایت به دادگاه بردند و پخش کتاب را ممنوع اعلام نمودند. کسروی از پای ننشست و چهار ماه بعد، برای توجیه عقاید خویش درپیش مردم، کتاب فوق را با توضیحات بیسشتر انتشار و به داوری مردم واگذار کرد.

محتوای این کتاب – بطوری که از نامش پیداست – نقدی است بر مذهب شیعه. به عبارت کاملتر، کسروی در این کتاب، کیان و هستی مذهب شیعه را زیر سؤال برده و مدعی شده است که اصولاً وجود یک چنین مذهبی ساختگی و سراپا خرافات و دروغ و مردم فریبی است.

وی مطلب را با تاریخچۀ مختصر پیدایش شیعه شروع کرده و اشاره می‌کند که شیعیگری همزمان با قتل عثمان و جنگ‌های معاویه و علی ابن ابیطالب پیدا شد. وی معتقد است که در ابتدا شیعیان به لحاظ اینکه یک مبارزۀ سیاسی در مقابل حکومت منحط امویان انجام می‌دادند، انسان‌های پاک و منزّهی بودند. لیکن بعد‌ها افرادی در این مذهب پیدا شدند که حق علی ابن ابی طالب را ضایع شده پنداشتند و بر علیه خلفای راشدین جبهه گرفتند و از آنان نا خوشنودی نمودند و برعلیه آنان سخنان ناشایست به زبان آوردند. بدین ترتیب نخستین آلودگی در بین پیروان این مذهب پدیدار گردید.

سپس می‌نویسد؛ دومین آلودگی مهمی که در مذهب شیعه پیدا شد، در زمان «جعفر ابن محمد» – امام ششم شیعیان – بود. این شخص می‌گفت: امام کسی است که از جانب خدا برگزیده شده باشد و اگرمردم می‌خواهند رستگار گردند: «باید به این برگزیدۀ خدا گردن گزارند و فرمان برند و خمس و مال امام پردازند» (ص128)

از این تاریخ بود که شیعیان واژۀ «امام» را در مفهومی مقدس، جانشین کلمۀ «خلیفه» ساختند. و پیروان این شخص بودند که به امام معنای الوهیت و آسمانی بخشیدند. و خود را «فرقۀ ناجیه» نامیده و کلیۀ کسانی را که با عقاید شان همراه نبودند، کافر و بی دین شماردند. کسروی آنگاه سرگذشت مختصر امامان بعدی را بطور خلاصه بیان داشته و به داستان امام زمان می‌رسد. وی می‌نویسد که پس از مرگ «حسن العسگری» – یازدهمین امام شیعیان – در بین پیروانش اختلاف پدیدار شد. گروهی امامت را تمام شده انگاشتند. دستۀ دیگر برادر او «جعفر» را به امامت برگزیدند. تعداد دیگری مدعی شدند که از او فرزندی پنج ساله باقی مانده است که جانشین وی می‌باشد و او را امام دوازدهم نامیدند و تاریخ مذهب شیعۀ دوازده امامی از این زمان شروع می‌گردد.

کسروی شخصآ معتقد است که از این امام فرزندی باقی نمانده بود، لیکن گروهی بخاطر سود جوئی (و در رأس آنان شخصی بنام «عثمان ابن سعید»)، مدعی شدند که از امام فرزندی پنجساله برجای مانده است که در سرداب نهان می‌باشد. همین شخص خود را «باب» یا (در امام) نامیده و می‌گفت: «آن امام مرا میانۀ خود و مردم میانجی گردانیده. شما هر سخنی میدارید بمن بگوئید و هر پولی میدهید بمن دهید» ( ص 131)

آنگاه کسروی دلایل فراوانی به عدم وجود امام زمان آورده و از جمله می‌نویسد: «داستان بسیار شگفتی می‌بود آن بچه ایکه اینان می‌گفتند کسی ندیده و از بودنش آگاه نشده بود و این نپذیرفتنی است که کسی را فرزندی باشد و هیچکس نداند. آنگاه امام چرا رو می‌پوشید؟! چرا از سرداب بیرون نمی‌آمد؟! اگر امام پیشواست باید در میان مردم باشد و آنانرا راه برد. نهفتگی بهر چه می‌بود؟!» ( همان بالا)

وی ادامه می‌دهد که چهار نفر به مدت هفتاد سال، خودشان را جانشینان ویژۀ امام دانسته و بنام «نواب خاصۀ» او از قِبَل چنین موقعیتی سود می‌بردند. پس از این مدت، گروهی بنام روحانیان شیعه خود را «نواب عام» نامیده وزمام امورشیعیان را دردست گرفتند.

در گفتار دوم کتاب، کسروی ابتدا این عقیدۀ شیعیان را که معتقدند که امام علی ابن ابی طالب برگزیدۀ خداوند است، مورد نقد قرار داده و به نهج البلاغه استناد کرده و ضمن ارائۀ نامه‌ای از علی به معاویه روشن می‌کند که خود علی در این نامه به معاویه(ص 127)، اظهار داشته است که در نتیجۀ بیعت مردم (مهاجران و انصار)، او به خلافت «انتخاب» شده است و نتیجه می‌گیرد که برگزیدگی علی از جانب خدا به امامت پایه و اساس ندارد. بدنبال آن، کسروی در مورد داستان غدیر خم و نیز این عقیدۀ شیعیان که: (پیغمبر در شب آخر زندگانی خویش دوات و قلم خواسته است تا علی را به جانشینی خویش معین کند، لیکن عمر – با بیان این مطلب که محمد هذیان می‌گوید – از این عمل جلوگیری کرده است)، به سخن می‌نشیند و آن دو مطلب را رد می‌کند.

کسروی بدنبال این مطلب یک بار دیگر حقانیت امامان را زیر سؤال برده و می‌گوید که امام یا پیشوا برای اینکه بتواند در بین مردم مطرح شده و بر آنان رهبری نماید، می‌بایست که مبارزۀ اجتماعی کرده و سعی کند حکومت را بدست گرفته و جامعه را ارشاد نماید. نه اینکه در خانه نشیند و تقیه کند و انتظار داشته باشد که مردم او را به عنوان پیشوا به پذیرند. می‌نویسد: « شگفت است که از یازده تن امام که بوده‌اند کسی جز امام علی ابن ابی طالب خلافت نکرده و کسی جز حسین ابن علی به طلب آن نکوشیده. از بازمانده حسن ابن علی (امام دوم) کسیست که بخلافت رسید و آنرا نگه نداشت. علی ابن الحسین (امام چهارم) چندان گوشه‌گیر و آسایشخواه و چندان گریزان از این کار می‌بود که چون در سال ۶۳ هجری مردم مدینه به یزید شوریدند او خود را کنار کشیده از شهر بیرون رفت و به یزید نامه نوشته از همدستی با مردم بیزاری جست…از محمد الباقر(امام پنجم) من جز گوشه نشینی سراغ نمیدارم جعفر الصادق (امام ششم) را گفتم که خلافت را میخواست ولی به هبچ کوششی در آنکار برنخواسته از ترس جان بیکبار آنرا نهان می‌داشت. پسر او موسی الکاظم (امام هفتم) گذشته از آنکه همچون پدرش آرزوی خلافت را بسیار نهان می‌داشت دستگیر هم شد و بیست و هفت سال در زندان بسر برد. پسر او علی الرضا (امام هشتم) را مأمون ولیعهد گردانید… دیگران جز خانه نشینی و خوش‌گذرانی کاری نداشتند. آیا اینست معنی برگزیده شدن برای خلافت؟» ( صص148-147)

آنگاه وی دربارۀ اینکه شیعیان نسبت معجزه به امامانشان می‌دهند، می‌گوید: جائیکه پیغمبر معجزه نمی‌دانسته است، چگونه امامان می‌توانستند این قدرت را دارا باشند؟ (ص۱۵۰). از اعتقادات شیعیان نسبت به امامزاده‌ها و گنبد‌های قبور امامان با طنز سخن می‌راند و این عمل آنان را شرک می‌شمارد (ص۱۵۴). وی ضمن بیان تاریخ تاراج‌هائیکه بوسیلۀ قبایل مختلف از این قبور به عمل آمده است و خونریزی‌هائی که در کنار این گنبد‌ها انجام یافته است، خطاب به شیعیان می‌نویسد: «یکی نمیپرسد: پس چرا در این خونریزی‌ها معجزه‌ای از آن گنبد‌ها دیده نشده؟!. آیا بیشرمی نیست که با این داستان‌های تاریخی شما هر زمان دروغ دیگری دربارۀ معجزه ساخته بیرون ریزید؟» (ص 157)

دربارۀ گریه و زاری شیعیان به کشته شدگان کربلا می‌نویسد که این عمل چه سودی می‌تواند داشته باشد؟ یک عملی اتفاق نیفتد، وقتی اتفاق افتاد ناله و فغان چه اثری در آن دارد؟ (ص۱۵۹). آنگاه به عقاید خرافی شیعیان که دربارۀ روز رستاخیز ساخته‌اند حمله می‌کند و می‌نویسد که آنان می‌گویند: در روز رستاخیز خدا دربارگاه خویش می‌نشیند و پیغمبران در جلوی او صف بسته علی «لواء الحمد» را که پرچمش از مشرق تا مغرب و بلندیش هزار سال راه است بدست خواهد گرفت. امامان از شیعیان در پیش خدا میانجیگری خواهند کرد و خدا گناه تمام شیعیان را به سنیان خواهد داد. علی از آب کوثر به سنیان (که از گرمای آن جا بشدت تشنه خواهند شد)، نخواهد داد.(ص۱۶۰). در مورد تبرائیان که به یاران محمد دشنام می‌دهند سخن می‌گوید و عقاید خرافی آنان را در این مورد به شدت مورد حمله قرار می‌دهد. از عمل «تقیه» که در بین شیعیان رواج دارد خرده می‌گیرد.(ص۱۶۴).

وی ملایان را شماتت می‌کند از این بابت که بخاطر بر کرسی نشاندن عقاید خویش، حتی به قرآن نیز دستبرد زده‌اند. می‌نویسد: «برخی از ایشان در گستاخی گام بالاتر گزارده واژه‌ها یا جمله‌هائی که با خواستشان سازنده است به آیه‌های قرآن افزوده[۴۳] و دو سورۀ جداگانه نیز یکی بنام «سورة النورین» و دیگری بنام «سورة الولایه» ساخته‌اند. و بنام اینکه در قران می‌بوده و ابوبکر و عمر و عثمان انداخته‌اند قرآن دیگری پدید آورده‌اند» ( ص 167)

شگفت تر آنکه گفته‌اند: «این قران درست در نزد صاحب الامر است که چون ظهور کرد با خود خواهد آورد» ( همان بالا)

سپس یک بار دیگر، صفحات زیادی در مورد مهدیگری و امام زمان نوشته است و آن را زائیدۀ عقاید خرافی شیعیان انگاشته است و روایات مربوط به آن را بالجمله واهی دانسته و می‌نویسد:«اینکه گفته‌اند: [امام زمان پس از ظهور] خون حسین را خواهد گرفت، بنی امیه یا بنی عباس را خواهد کشت،… اکنون که نه بنی امیه مانده و نه بنی عباس، دانسته نیست مهدی چه کسانی را خواهد کشت و آیا به این نوید‌ها که آشکاره دروغ درآمده چه باید گفت؟!.» ( ص 170)

کسروی در گفتار چهارم کتاب، زیان‌های شیعیگری را برای جامعه مورد بررسی قرار داده و آن را با خرد سازگار نمی‌داند. (ص۱۷۳). به زیارت رفتن آنان را با اقتصاد کشورمغایرمی داند. (ص۱۷۶). به گمان وی افکارشیعی موجب گمراهی مردم وپستی فرهنگ جامعه می‌گردد و دروغ گوئی را در کشور رواج می‌دهد. (ص۱۷۸) در این باره یک بار دیگر استناد به روایات و حدیث‌های آنان در مورد امام زمان کرده و می‌نویسد: «دربارۀ امام ناپیدا گذشته از دروغهای دیگر، چنین گفته‌اند: «دو شهری هست بنام جابلقا و جابلسا، یکی در مشرق و دیگری در مغرب، وامام نا پیدا درآن دوشهرمی باشد». اکنون که همه جای کرۀ زمین شناخته شده شما از ملایان بپرسید: جابلقا و جابلسا کجاست؟!. از شهرهای کدام کشورهاست؟» (ص183)

در مورد واقعۀ کربلا می‌نویسد: درحالی که بازماندگان حسین پس از یکی دو سال واقعۀ کربلا را فراموش کردند و با خاندان یزید سازش کردند، شیعیان پس از هزار و سیصد سال، هنوز به این داستان اشک می‌ریزند. می‌نویسد: «…چنانکه گفتیم علی ابن حسن با یزید آشتی کرد و با او دوستی نمود. سکینه دختر حسین که بگفتۀ روضه‌خوانان در ویرانۀ شام مرده است و باشد که شیعیان به این مرگ او خروارها اشک ریخته‌اند سالها پس از آن زیسته و زن مصعب ابن زبیر شده بود که سپس نیز زن عبدالملک ابن مروان گردید و با خوشیها زندگی بسر برد» (ص190)

سپس در مورد سنت‌های عزاداری شیعیان می‌نویسد: «سینه زدن، زنجیر بتن کوفتن، گل برو مالیدن، خاک بسر ریختن، سرخود شکافتن، جستن و افتادن، نعره‌ها کشیدن و اینگونه کارها جز نشان دژخوئی و بیابانیگری نیست. شیعیان اینها را هنری پنداشتند و اگر در میان تماشاچیان یک یا چند تن اروپائی بودی بنام خودنمائی بیشتر کوفتندی و زدندی و بلندتر نعره‌ها کشیدندی» (همان بالا)

آنگاه کسروی سخنی چند دربارۀ زشتی انتقال استخوان‌های مردگان شیعیان به جوار قبور مقدسین خویش می‌نویسد و این عمل آنان را علاوه بر نادانی و بی خردی، موجب پخش میکرب و انتقال بیماری‌ها در جامعه می‌داند.(ص۲۰۰).

پس از انتشار کتاب فوق، کسروی از پای ننشست و کتاب دیگری بنام «بهائیگری» تألیف و منتشر ساخت. در این کتاب نیز وی الزاماً می‌بایست از امام زمان شیعیان سخن گوید. (زیرا که «علی محمد باب» ابتدا بنام «بابِ» امام و سپس خود امام ادعا کرد). کسروی در این فرصت نیز حملات کوبنده‌ای بر علیه امامان و بویژه آخرین آنان «مهدی»، به عمل آورد و بار دیگر بیشتر از پیش باورهای شیعیان را به باد انتقاد طنزآلود خویش گرفت.

این چنین بود مخالفت علنی کسروی با مذهب شیعه

 

فرحناز عمادی: چگونه شد کسروی که همیشه ادیان و مذاهب مختلف را رد می کرده و  آنها را دلیل جهالت مردمان و عقب ماندگی سرزمین مان می دانسته ، ناگهان در سال های آخر عمر خود می گوید: «دین شاهراه زندگانیست، که اگر نباشد هر گروهی راه دیگری گیرند، که هم گمراه گردند و هم از هم پراکنند». این نوع رویکرد به نظر شما به چه دلیلی می تواند باشد.

دکتر بهزاد کشاورزی: کسروی در طول زندگی خویش هرگز مخالف دین اسلام نبود. در هیچ کجای گفتار و نوشته های او سخنی و کلمه ای از ضدیت با دین اسلام وجود ندارد. او لا اقل تا سال 1312-1311ش ( سال انتشار کتاب آئین) و نیز اول آذر 1312(سال انتشار نشریۀ پیمان) در حای حای گفتار و نوشتارش از اسلام شیعه حمایت کامل می کرد. تنها فرقی که او با شیعیان آنروز داشت، نفرت و مخالفت وی با روحانیان دین بود. و لذا وی شیعه را بدون واسطۀ ملایان قبول داشت. در کتاب آئین دربارۀ اهمیت دین می نویسد: «آن جه که آدمی زاده را برگزیدۀ آفریدگار ساخته، دین است. و کسانی که دین را کنار می‌گذارند، همتای چهارپایان و ددان‌اند» (کتاب آئین، بخش یک، ص52)

و نیز در پیمان سال یکم، شماره سوم (1 دی 1312) در جواب منتقدان دین اسلام چنین می نویسد:

« … این کسان باید بدانند که اسلام هزار و سیصد سال بیشتر دین پدران و مادران ما بوده که در سایۀ آن با هرگونه خوشی زیسته اند و هر یکی از ایشان هنگام مرگ یگانه مایۀ دلداری و یگانه توشۀ آن سفر سهمناکش کلمۀ (لاالاه الاالله و محمد رسول الله ) بوده است.» (ص6)

کسروی  در شماره های اول نشریۀ پیمان نیز به عنوان فقیه بلند پایه ای در میان اسلامیان مطرح بود. او در شمارۀ اول آن نشریه ص20 یک بار دیگر در بارۀ دین چنین می نویسد:

«برای آسایش و خرسندی گروهی، دین و قانون هر دو دربایست است [الزامی است] ولی دین بنیاد و قانون دیوار است که اگر دین نباشد، از قانون به تنهائی نتیجه بدست نخواهد اند»

یکی دیگر از مطالبی که روشن می کند کسروی در آن تاریخ تا چه اندازه معتقد به دین اسلام بود، نوشتن مقدمه ای بر یک قطعه شعر تحت عنوان « عفافنامه» بود. عفاف نامه اسم قطعه شعری است در ۲۳۱ بیت که بوسیلۀ شاعری بنام امیری فیروزکوهی در سال ۱۳۱۳ در حمایت از حجاب و عفت زن سروده شده است که مطلع آن چنین شروع می‌شود:
ای زن ‌ای سروناز و باغ وجود
نور بخشندۀ چراغ وجود

کسروی در آن تاریخ مقدمه‌ای برآن قطعه شعر نوشته است که به نام «تعلیقه‌ای بر عفاف نامه» معروف است. در این نوشته، از حجاب اسلامی به شدّت دفاع کرده و آزادی‌ها و برابری‌های زن را تخطئه نموده است. در قسمتی از این مقدمه می‌خوانیم: «به آئین اسلام دو گونه حجاب بر زن لازم است؛ یکی آن که زن خود را جز از شوهر خود پوشیده دارد که جز «گردۀ رو» و «دستها» از مچ بپائین پیدا نباشد و همۀ موهای خود را و سراسر سروگردن و سینه و تن و ساقها را بپوشاند و از آرایش و رخت‌های زیبا در پیش مردان بیگانه سخت بپرهیزد. دیگری آن که زن با مردان بیگانه که جز از شوهر و پدر و برادر و برادرزاده و خواهرزاده او می‌باشند آمیزش نکند و چه در بزمها و انجمنها و چه در کوچه‌ها و بازارها با آنان روبرو نگردد و گفتگو ننماید. این است پرده داری که اسلام بر زنان واجب کرده. و امروز که ما از چگونگی کار و زندگی سراسر خاندان‌های شرقی و غربی آگاهی‌ها داریم این به یقین می‌دانیم که زنان را چنین پرده داری بهترین نگهبان است و خود راه دیگری برای پاسداری زن در پیش نیست…»

کسروی که در طول زندگانی اش همیشه در حال تحول بود و از هرچیزی که در جامعه با فساد و انحراف و خرافات همراه بود، انتقاد می نمود، در طول سال های آتی در مورد دین اسلام و مذهب شیعه و نیز مذاهب منشعب از آن به انتقاد برخاست.

دو سال بعد در پیمان سال دوم، شمارۀ دهم، ص606، کسروی را در می یابیم که از دین کاملآ حمایت کرده و می نویسد:

«خدا جهان را بر سر خود رها نکرده است و هرگز این نخواهد بود که دین راستین از میان برخیزد. این نخواهد بود که جهانیان با بیدینی زیستن تواند»

و انتقادات شدیدی بر انشعابات دین روا می دارد و می نویسد:

«…آنکه امروز زبون گردیده دین نیست، پندارهای بی خردانه ایست که کسانی به نام دین پراکنده ساخته اند. این بی خردی ها که به نام دین رواج گرفته بایستی یک روز زبون گردد و امروز آن روز فرارسیده …»

در اینجاست که پژوهشگر پی می برد که کسروی مبارزه با انحرافات دینی را شروع کرده است.

در سال دوم  نشریۀ پیمان، شمارۀ 11 و 12 ، ص 674 مخالفت با انحرافات دینی را ادامه داده و می نویسد:

« مردم معنای دین را نمی شناسند و از اینجاست که از یکسو فریبکاران و راهزنان هر گمراهی و هر نادانی را بنام دین رواج می دهند و از سوی دیگر دسته دسته مردم از دین رمیده و در بیابان بیدینی آواره می گردند.»

در همان شماره در تأیید دین راستین نیز جنین می گوید:« …برتری جهان جز در سایۀ دین راستین نمی تواند بود»

دو سال بعد، در سال 1316 در کتاب راه رستگاری، ما تحولات بیشتری در عقاید کسروی مشاهده می کنیم. این بار او به این نتیجه رسیده است که کلیۀ ادیان موجود در کشور آلوده شده و فاسد هستند. می نویسد:

«چند دین از زردشتی و جهودی و مسیحی و مسلمانی که در جهان رواج دارد هیچیک با دیگری راست نیاید» (راه رستگاری، ص5)

او در این کتاب علت اساسی بدبختی و سردرگمی جوامع را، انشعاب در دین و پیدایش مذاهب و فرقه‌های متعدد می‌داند. کسروی بی دینی را به اعتقادات سست و گمراه کنندۀ مذاهب و فرقه‌ها ترجیح می‌دهد: «اگر آدمیان را دین می‌باید، یک دین درستی را با راهنمائی خرد پیدا کنند، و اگر نمی‌باید بیکبار این اندیشه‌های سست و پراکنده را دور بریزند.» ( همان، ص6) در این کتاب است که نوشته های او نشان می دهد که وی در نتیجۀ ناامیدی از اصلاح ادیان، در خیال استقرار دین جدیدی است و معتقد است که برای انتخاب دین استفاده از «خرد» بهترین وسیله است.

وی در این برهه از زمان، هنوز امامان شیعه را محترم می‌شمارد. لیکن خرافات و معجزاتی را که بوسیلۀ شیعیان دربارۀ امامان شایع است، مردود می‌داند:

«امامان پیشوایان دین بودند و باید همواره نامهای آنان را گرامی گرفت ولی این نه درست است که بآنان در دین جا باز کنند و یا دست اندرکارهای خداشانشمارند» (ص35)

سه سال بعد در ضمن سخنرانی هایش ما تحول فکری و اعتقادی کسروی را بیشتر از قبل درمی یابیم. او معتقد است که اسلام اینک دین آلوده است و لازم است که آنرا اصلاح کرد. می نویسد:

«با آن بد آموزیهای هزار ساله، و اندیشه‌های آشفتۀ کهن و نو بود که می‌بایست بجنگ برخیزیم. در توده آلودگیهای بسیار در میان می‌دیدیم، واگر از هرآلودگی دیگر چشم پوشی توانستیمی از بدی خویها و زشتی کردارها نتوانستیمی. ولی چون میدانستیم سرچشمۀ همۀ اینها آن بد آموزیها و اندیشه‌های آشفته [دین] است می‌بایست پیش از همه بآنها پردازیم» (ما چه می خواهیم، ص42) در اینجاست که یکبار دیگر پژوهشگر بدین نتیجه می رسد که کسروی به دنبال اعلام دین جدیدی است.

پس از سقوط رضاشاه، بطوریکه بارها گفته ایم، کسروی از همۀ جوانب جامقه انتقاد می کرد. در این میان تیغ تیز این انتقادات به سوی دین اسلام و بویژه مذهب شیعه بود.

از مطالب فوق نتیجه می گیریم که:

1-     (بر خلاف پرسش فوق ) کسروی از همان ابتدا به دین اسلام و مذهب شیعه اعتقاد داشت.

2-     کسروی ( به لحاظ اینکه انسانی پژوهشگر بود) در طول مطالعاتش به نتیجه رسید که کلیۀ ادیان ابتدا برای بشریت مفید بوده اند، لیکن در طول سال ها با انحرافات و خرافات آغشته شده اند.

3-     در این مرحله بود که کسروی تمام ادیان و مذاهب موجود را مورد سؤال برد و رد کرد.

4-     آنگاه خود بفکر ابداع دینی افتاد که شاهراه زندگانی باشد و از پراکندگی جلوگیری کند. و چون در راه و روش زندگانی اش با اندیشه و «خرد» قدم برمی داشت، آنجاست که زندگانی انسان ها را به آئین خرد دانسته و نوشته است:

« … خرد داور راست و کج و شناسندۀ نیک و بد می باشد…» و بدون شک چنین آئینی برای کسروی شاهراه زندگانی بود.

فرحناز عمادی: در سال های آخر عمر کسروی، تقریبا بیشتر افراد سرشناس و گروه های مطرح آنزمان از او ناراحت و ناراضی بودند. به طوری که برخی معتقدند کسروی به تحریک روحانیون کشته نشده بلکه ممکن است که دولت وقت و یا افراد و گروه های دیگری در کشته شدن او به شکلی غیرمستقیم نقش داشته باشند.


دکتر بهزاد کشاورزی: این درست است که کسروی به فتوای عالمان دین و بدست مریدان متعصب ‌شان به گناه ارتداد به قتل رسید، لیکن اکثریتی از جامعۀ آن روزی کشور نیز در این فاجعۀ وحشتناک سهم عمده‌ای داشتند. به همین دلیل چگونگی رودرروئی کسروی با کلیۀ زشتی‌های جامعه را بررسی می‌کنیم

یک تنه در مقابله با جامعه

یکی از اوصاف منحصر به فرد کسروی عبارت از این بود که او یک تنه به جدال کلیۀ زشتی‌ها و پلشتی‌های جامعه رفت و چنین صفتی در هیچکدام از اصلاحگران قبل و بعد از وی وجود ندارد. کسروی در هر زاویه و گوشه‌ای از کشورکه سراغی از فساد و فاسد و خرافات و ارتجاع داشت، بدون پروا به جدال آن‌ها شتافت. گفتیم که مهمترین دورۀ مبارزاتی کسروی به زمان پس از سقوط رضاشاه مربوط می‌گردد. زیرا در این دوره کشور در آتش فساد و ناامنی و کشت و کشتار و قحطی و… می‌سوخت، لهذا کسروی در تمام گوشه‌های جامعه نبرد می‌کرد. در این نبرد، مقام و موقعیت افراد و اقشار برای او مهم نبود. برعکس هر اندازه که اعتبار اجتماعی فساد کاران – از دید وی – بیشتر بود، عکس العمل کسروی تندتر و بی پرواترمی شد.

به این مطلب نیز اشاره کنیم که مبارزات اجتماعی کسروی از سال ۱۳۱۱ شروع گردید. در همان سال با نوشتن کتاب «آئین»، و دو سال بعد در «مقدمه‌ای بر عفافنامه»، با تجدد خواهان اروپا دیده درافتاد. در کتاب «راه رستگاری»، خرافات دینی و فرقه‌های صوفیگری، خراباتیگری و باطنیگری را زیر سؤال برد. در کتاب «ما چه میخواهیم»، نیزدوباره ادیان و فرقه‌های دینی و ملایان، مورد انتقاد شدید وی قرار گرفت. پس از سقوط رضاشاه، او با حرارت و توان فوق العاده در مورد اصلاح همۀ جوانب جامعه کمر همت بست و بیشتر از پیش، با تألیف کتاب‌ها و مقالات متعدد و ترتیب مجالس سخنرانی‌ها، مراکز پلیدی‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور را مورد حمله قرار داد و آتش نفرت آنان را نسبت به خود شعله ‌ور کرد. و این امر موجب گردید که محیط آماده‌ای برای بریدن رشتۀ جانش فراهم گردد.

در کتاب «حافظ چه می‌گوید»، با عاشقان فرهنگ و عرفان ایرانی درافتاد. در کتاب «در پیرامون اسلام»، علاوه بر پیشوایان دین، بار دیگر با طبقۀ اروپا دیده (ص۷) و نیز با اهل فلسفه (ص۲) و اساتید دانشگاه (ص۸) و رشوه‌ گیری وزرا (ص ۱۰) درگیر شد. در کتاب «ایران و اسلام، کمونیستی در ایران، پولداران و آزمندان»، از کمونیست‌ها (ص۴۱) و نیز پولداران و ثروتمندان (ص۴۷) انتقاد کرد. در کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود»، به سید ضیاء الدین طباطبائی (صص ۲ و ۴)، ایلات وعشایر(ص۶)، حزب توده (ص۱۰)، مجلس چهاردهم (ص۲۷)، سید محسن صدرالاشراف (ص۲۸)، وزرا و کابینه‌های پس از رضاشاه (ص۳۱)، حمله کرد.

بطورکلی نامبردگان زیر نیش زهر قلم و سخن کسروی را چشیده بودند و روشن است که کینه و عداوت وی را در دل داشتند و قاعد تاً می‌بایست از قتل وی ناراضی نباشند: از رجال سیاسی علی‌اصغر حکمت (وزیر فرهنگ)، عبدالحسین هژیر (نخست وزیر)، محمد ساعد مراغه‌ای (وزیر امور خارجه و نخست وزیر)، صدرالاشراف (وزیردادگستری و نخست وزیر)، اسدالله ممقانی (وزیر دادگستری)، کریم قوانلو، وثوق‌الدولۀ دادور، ابراهیم حکیمی (نخست وزیر)، علی دشتی (نمایندۀ مجلس)، دکتر عیسی صدیق (وزیرفرهنگ)، وحید تنکابنی (کفیل وزارت فرهنگ)، سید محمد صادق طباطبائی (رئیس مجلس شورای ملی)، سید نصرالله تقوی (رئیس دیوان عالی کشور)، سرتیب شعری و سرتیب اعتماد مقدم (فرمانداران نظامی تهران)، سرتیب محمد حسین جهانبانی و سرتیب ضرابی (رؤسای شهربانی تهران)، دکتر خوشبین، سرلشکر رزم آرا در افتاد. از بلندپایگان فرهنگ و ادب فارسی و اساتید دانشگاهی، ملک‌الشعرای بهار، عباس اقبال آشتیانی، علامه محمد قزوینی، تقی‌زاده، قاسم غنی و… را از خود رنجانید.

از گروه‌ها و دستجات، (علاوه بر علمای دین)، در کتاب «کار و پیشه و پول»، از کارمندان دولت (ص۷)، طبقۀ درس خوانده (ص۸)، رمان‌نویسان (ص۱۱) و روزنامه‌نویسان (ص۲۱) شکایت کرد. در کتاب «در پیرامون روان»، اساتید دانشگاه را زیر سؤال برد (ص۸). در کتاب «دین و جهان»، به شاعران و صوفیان و فیلسوفان و شیعیان و بهائیان و شیخیان و خراباتیان حمله کرد (صص۲و۵۴). در کتاب «ایران و اسلام کمونیستی» تجار و اصناف و کلیمیان را سرزنش کرد (صص، ۴۷، ۵۴ و۵۶). در کتاب «یک دین و یک درفش» چهار دین اصلی کشور را زیر سؤال برد (صص ۳و۴). در کتاب «در پیرامون ادبیات» شاعران (ص۱۴۳)، تذکره نویسان (۱۴۶) و شرق شناسان (ص۱۴۸) را ملامت کرد. در کتاب «امروز چه باید کرد» مالکین را به باد انتقاد گرفت (ص۱۱). در کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود» یک بار دیگر از حزب توده به زشتی یاد کرد (ص۱۰ به بعد ونیزص۲۲) همچنین مجلس چهاردهم را دوباره به باد انتقاد گرفت (صص۲۷و۳۰) و فرقۀ دموکرات آذربایجان را تقبیح نمود (ص۳۹). در کتاب «در راه سیاست» یک بار دیگر با ایلات و عشایر در افتاد (ص۵۰ به بعد).

در کتاب «افسران ما» ارتش رضاشاهی را با تیغ تیز قلمش مورد نقد و تحقیر قرار داد. از فساد بین افسران سخن گفت (ص۵). دزدی اسب‌های ارتش بوسیلۀ نظامیان را مطرح کرد (ص۸). سرلشگر یزدان پناه، سرلشگر نقدی، سرلشگر بوذرجمهری، سرلشگراحمد نخجوان، سرلشگر معین، سرلشگر محتشمی، سرلشگر ضرغامی، سرتیپ قادری و سرتیپ پوریا، را مورد حملۀ شدید قرار داد. در جزوۀ «خدا با ماست»، یک بار دیگر به روزنامه نویسان پرخاش کرد (ص۱۳). همچنین در کتاب «دفاعیات احمد کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی»، از خود فروشی و دو رنگی برخی از روزنامه نگاران به شدت انتقاد کرد.

به این مطلب اشاره می‌کنیم که در افتادن کسروی با گروه اخیر، موجب شد که آنان بعد‌ها سرکینه و عداوت با وی پیش گرفتند و «اغلب‌شان» در واقعۀ قتل وی، یا سکوت کردند و یا اینکه وقایع را به نفع ملایان تحریف نمودند. آنچه که کسروی در دادگاه دفاع از پزشک احمدی بر علیه روزنامه‌نگاران ایراد کرد حقیقتی بود تلخ و شنیدنی: «… در زمان رضاشاه چند روزنامه خود را به او بسته بودند و هر روز ستایشهای بی‌اندازه از او می‌نمودند. و در مقابل نیز فایدۀ بسیار می‌بردند. زیرا با دستور او به نمایندگی پارلمان رسیدند، دارای پارک و اتومبیل گردیدند، دارای چاپخانه و دستگاه شدند. برخی از اینها از ستایش گذشته چاپلوسی هم می‌نمودند و هیچ‌گاه به اندیشه‌شان نمی‌رسید که روزی بیاید و رضاشاه نباشد. ولی قضا را چنان روزی رسید، این بود آنان نخست به مقتضای طبیعت استفاده‌جوئی و دوم از ترس و ملامت مردم صلاح خود را در آن دیدند که پیش بیفتند و یکبار زبان به نکوهش از رضاشاه باز نمایند و به دادوفریاد پردازند تا به مردم چنین نمایند که دیروز در فشار بوده‌اند و هرچه نوشته‌اند با زور فشار بوده» (دفاعیات احمد کسروی، ص۷۶، به کوشش باهماد آزادگان، برگرفته شده از پرچم روزانه و هفتگی ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲، پاریس، خاوران،1383 ).

کسروی به همراهی چند وکیل دیگر لایحه‌ای تنظیم کرده بود و در نظر داشت که برطبق آن کلیۀ رجالی که با رضاشاه همکاری کرده بودند، برعلیه‌شان اعلام جرم بکند. (همان، ص77)

یکی از کتاب‌هائی که کسروی در آن، کلیۀ ارگان‌ها و رجال مملکتی را (که از دید وی فاسد بودند)، به شدّت تقبیح کرده، کتاب «دادگاه» می‌باشد. و لذا اشاراتی چند به محتوای این کتاب اندازۀ خشم این گروه را نسبت به کسروی معین خواهد کرد. (دادگاه، احمد کسروی، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۵۷، انتشارات؟،)


این کتاب در ۶۴ صفحه و چهار گفتار در سال ۱۳۲۳ نوشته شده است. قصد کسروی از نوشتن آن، اعتراض به رفتار و حرکاتی بود که بوسیلۀ جمعی از متعصبین مذهبی، بدنبال ایدۀ «کتاب سوزان» وی، برعلیه او به عمل آورده و اتهاماتی نیز بر او وارد ساخته بودند. و همچنین اعتراض به اعمالی بود که در آذربایجان شرقی و غربی، مردم به بهانۀ همین مطلب (و با سکوت رضایت آمیز مقامات انتظامی و امنیتی) به دفاتر«باهماد» حمله کرده و گروهی از طرفداران وی را مجروح و یا کشته بودند.

کسروی در این کتاب با قلم نیشدار و تلخش، به جدال کلیۀ نهاد‌ها و رجال آن دوره رفت و با افشا گری‌های بی پروا و شجاعانه، و پرده برداری از خیانت‌ها و فساد یکایک آنان، موجب رسوائی و بی آبروئی همگی‌شان در پیش مردم شد. او زمانی این کتاب را نوشت که قبلاً کتاب معروف «شیعیگری» را منتشر کرده و متعصبین مذهبی را بر علیه خویش برانگیخته و حکم ارتداد وی از جانب ملایان در دست اقدام بود.

به گمان ما انتشار کتاب «دادگاه» نقطۀ عطفی بود در همکاری «اغلب» اقشار و افراد (از روحانی و غیر آن)، جهت نابودی کسروی! زیرا که به دنبال انتشار کتاب فوق، کلبۀ اقشار و افراد و نهادهائی که هدف تیر انتقاد وی قرار گرفته بودند، کینه‌اش را به دل گرفتند. واو را به عنوان عنصری مزاحم و خطرناک دریافتند و خاموش کردن فریاد وی را در برنامۀ سیاه خویش جای دادند. ارائۀ فرازهائی از این کتاب، خواننده را با یکی از علل مهم کشته شدن کسروی آشنا خواهد کرد.

همان طوری که از نام کتاب پیداست، کسروی کلیۀ رجال و نهاد‌ها را به یک داوری فرامی‌خواند و قضاوت آن دادگاه را نیز به مردم واگذار می‌کند.‌

در سر فصل کتاب چنین آمده است: «چون برخی زمینه‌ها هست که باید مردان خردمند و نیکخواه جهان دربارۀ آنها داوری کنند این کتاب را بنام «دادگاه» نوشته بآن مردان ارمغان می‌گردانم» (دادگاه، ص2) آنگاه از اشخاصی که در این دادگاه می‌بایست محاکمه شوند، به وضوح نام می‌برد و می نویسد:

«من چنین می‌انگارم که دادگاهیست برپا گردیده. یکسو مائیم که کتابها را می‌سوزانیم. یکسو آقایان عبدالحسین هژیر و محمد ساعد مراغه‌ای و محسن صدر و اسدالله ممقانی و محمد حسین جهانبانی و کریم قوانلو و وثوق‌السلطنۀ دادور است… این کتاب را هزاران کسان نیک و پاک خواهند خواند و داوری خواهند کرد. و کسی چه داند که روزی نیز (در آیندۀ نزدیکی) برسد که راستی را این مردان در پای دادگاه ایستند و پاسخ قانون شکنیهای خود گویند. چنین روزی را ما دور نمیدانیم» (ص3)

سپس بطور خلاصه از دورۀ ترقیخواهی کشور (از زمان قائم‌مقام و امیرکبیر) سخن گفته و بعد به مشروطیت پرداخته است. آنگاه علل زوال مشروطیت را بیان کرده و عامل اساسی آن را در خرافات دینی و مذهبی دانسته است. در این میان سهم ملایان شیعه را در بدبختی و بیچارگی مردم بالاترین علل شمرده و می‌نویسد: «با چنین کیشی و با بودن صدهزار ملایان که شب و روز به مردم وسوسه میکنند و این بدآموزیها را در دلهای آنان ریشه‌دارتر می‌گردانند، شما چشم زندگانی مشروطه‌ای از این مردم دارید؟! راستی را بسیار شگفت است! آیا در کشورهای دیگر نیز رفتارشان این بوده؟» (ص11)

در ادامۀ مطلب، صفحات فراوانی در اثبات علل «کتاب سوزانی»[۹] خویش صرف کرده است.

در گفتار دوم کتاب، حمله‌های کوبنده تری بر رجال کشور وارد ساخته و از سستی‌ها و ضعف‌های آنان در ادارۀ کشور و نیز دو رنگی‌ها و مردم فریبی آنان سخن می‌گوید. دوباره صدرالاشراف و ساعد و هژیر و ممقانی و دادور و سرهنگ شعری و سرتیب کریم فوانلو و سرلشگر رزم آرا و سرپاس جهانبانی و تعداد فراوانی از ملایان را به باد انتقاد می‌گیرد. و خطاب به آنان می‌نویسد: «شما که خود را بالا کشیده اید و از پول این مردم بدبخت کاخها برافراشته اید، در اتومبیلهای شیک می‌نشینید، سفره‌های آراسته می‌گسترید، خودتان و فرزندانتان با صد خوشی زندگانی بسر می‌برید، بما بگوئید آیا تا کنون بوده است که دلتان بحال این مردم بدبخت سوزد و زمانی باندیشه پردازید و جستجو از ریشۀ این بدبختیها کنید؟!»

در گفتار چهارم کتاب، به دورۀ سه سال‌ونیمۀ پس از رضاشاه برمی‌گردد و از همکاری – بقول خودش – «خیانت بار» رجال کشور، به عنوان «کمپانی خیانت» نام می‌برد و می‌نویسد که آن پادشاه (رضاشاه) زحمات فراوانی در استقرار نظم جامعه و زوال قدرت ملایان کشیده بود. لیکن اینان در این مدت کوتاه کلیۀ زحمات وی را برباد دادند و بی نظمی و فساد و جوروستم را مرسوم ساختند.

در بخشی از کتاب (ص۴۷ به بعد)، به واقعۀ شهریور بیست می‌پردازد و آن دسته از امرای ارتش را که در جنگ با متفقین سستی بخرج داده بودند، به عنوان اعضای کمپانی خیانت محکومشان می‌کند: «در هر کجا سرلشگران و برخی فرماندهان که خود از همان دستۀ بدخواه (یا بهتر بگوئیم: از کمپانی خیانت) می‌بودند، زیرکانه سپاهیان بدبخت و افسران خام زیردست خود را بجلو فرستاده بدم چک دادند و خودشان با پبرامونیانی رو بگریز آورده جان بدر بردند» (صص48-47) و سپس در این مورد ادامه می‌دهد: «… برخی از فرماندهان که باید گفت از همدستان این کمپانی خیانت بوده‌اند برای آنکه بسیاست شوم هرچه بهتر پیشرفت دهند بیک بیناموسی فراموش نشدنی برخاستند، و آن اینکه هنگام گریز تفنگ و شصت تیر و فشنگ و گلوله را در کوهها و دره‌ها ریختند که بدست تاراجگران و راهزنان بیفتد و با نیروی بیشتر بدزدی و تاراجگری برخیزند…» (ص52)

آنگاه دولتمردان را ملامت می‌کند و می‌نویسد که چگونه تمام رشته‌های رضاشاه را پنبه کردند فساد و دزدی و ناامنی و بویژه قدرت ملایان را دوباره در کشور پایدار گردانیدند. به مراجعت حاج آقا حسین قمی اشاره می‌کند و می‌گوید؛ این شخصیت را که رضا شاه تحقیرش کرده و از ایران اخراج نموده بود، با استقبال فراوان دوباره به کشور بازگردانیدند(ص134). و دوباره بساط حجاب بانوان را گسترش دادند: «چادر و روبند زنها که مایۀ ریشخند جهانیان بوده و پس از کوششهای بسیار از سوی آزادیخواهان در زمان رضاشاه برداشته شده بود کمپانی خیانت اینرا نمی‌پسندید. نمی‌پسندید که زنهای ایران همپای زنان جهان باشند و با روی باز بیرون آیند. این بود همان که رضا شاه افتاد وزیران ما یکی از کارهاشان آن بود که جلو سختگیری را گرفتند و برخی ملایان را وا داشتند که در این مسجد و آن مسجد سخن از «حرمت رفع حجاب» راندند» (54) در جای دیگر اضافه می‌کند: «شما چه پافشاری داشتید که ملایان دوباره چیره گردند و بجان این توده بیفتند؟! چه پافشاری داشتید که سینه زن و زنجیرزن و قمه‌زن و اینگونه نمایشها دوباره بازگردد و شهربانی جلو نگبرد؟! آیا شما چندان ساده‌اید که زیان چیرگی ملایان را نمی‌دانید؟! چندان نادانید که زشتی زنجیرزدن و قمه زدن را که دستاویز در دست بیگانگان شده و این توده را وحشی می‌خوانند درنیابید؟» (55)

در خاتمۀ کتاب، کسروی با لحنی طنزآمیز می نویسد: «من از آقایان ساعد و هژیر و دیگر نامبردگان، می‌پرسم: کدام سیاست؟ کدام سیاست شما را ناچار گردانیده که بملایان رو دهید و آنانرا چیره گردانید؟…کدام سیاست شما را برانگیخته که ببازگشتن قمه‌زنی و سینه‌زنی و اینگونه رسوائیها میدان دهید و زنانرا دوباره به چادر و چاقچور بازگردانید؟! آشکاره بگوئید که ما نیز بدانیم. آیا سیاست خود کشور اینها را خواسته است؟ آیا چنین چیزی را می‌توان پنداشت؟! ما سیاستی که شمارا باین بدخواهیهای آشکار ناچار گرداند نمی‌شناسیم مگر سیاست بدخواهانۀ خودتان. پس بهتر است راستش را بگوئید. بهتر است پرده را بیکبار کنار گزارده بگوئید «ما بسرخود نیستیم. ما را با شرط این کارها بوزارت رسانیده‌اند. ماکه در سایۀ شایندگی باین جایگاه نرسیده‌ایم ما که بلند کردۀ توده نمی‌باشیم. بهتر است اینها را بگوئید تا دشواری در میان نباشد» (ص60)

و به همین دلیل بود که گروهی از رجال ضربه خورده از کسروی، غیر مستقیم در قتل او شرکت داشتند

فرحناز عمادی: این درست است که چند ماه پیش از کشته شدن کسروی آیت الله خمینی تا آستانه ی صدور فتوای قتل کسروی پیش رفته و او را “مفسد فی الارض” خوانده بود و این پرسش را مطرح کرده بود که چرا شیعیان “با مشتی آهنین” جهان را از لوث وجود “بی شرمان و جاهلانی” مثل او پاک نمی کنند.» نظر شما دراین مورد چیست؟

 

 

دکتر بهزاد کشاورزی: در اردیبهشت سال 1323ش، یک سال پس ار انتشار کتاب «بخوانید و داوری کنید» ( که تکملۀ کتاب شیعیگری کسروی بود)، آیت الله خمینی نامه ای تحت عنوان «بخوانید و بکار ببندید» انتشار داد که قسمتی از آن، جوابی بود به همان کتاب کسروی. در آن بخش از نامه، خمینی ضمن انتقاد شدید از آن کتاب، به طور ضمنی علمای شیعۀ کشور را برای حکم قیام برعلیه این کتاب دعوت کرده است. اینک آن قسمت از نامه

 

نامه آیت‌الله خمینی؛ ‘بخوانید و به کار بندید’

اِنّ للّه فی ایّام دهرکم نفحاتٌ ألا فتعرّضوا لها

امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را عودت ندهید، فرداست که مشتی هرزه گرد شهوتران بر شما چیره شوند و تمام آیین و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند. امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید؟ همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بی سروپا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب ـ روحی له الفداء ـ آنهمه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شماها صادر نشد. امروز چه عذری در محکمه خدا دارید؟ این چه ضعف و بیچارگی است که شماها را فرا گرفته؟ ای آقای محترم که این صفحات را جمع آوری نمودید و به نظر علمای بلاد و گویندگان رساندید! خوب است یک کتابی هم فراهم آورید که جمع تفرقه آنان را کند و همه آنان را در مقاصد اسلامی همراه کرده از همه امضا می گرفتید که اگر در یک گوشه مملکت به دین جسارتی می شد، همه یکدل و جهت از تمام کشور قیام می کردند. خوب است دینداری را دست کم از بهاییان یاد بگیرید که اگر یک نفر آنها در یک دیه زندگی کند، از مراکز حساس آنها با او رابطه دارند و اگر جزئی تعدی به او شود برای او قیام کنند. شماها که به حق مشروع خود قیام نکردید، خیره سران بی دین از جای برخاستند و در هر گوشه زمزمه بی دینی را آغاز کردند و به همین زودی بر شما تفرقه زده ها چنان چیره شوند که از زمان رضاخان روزگارتان سخت تر شود.

وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً اِلَی اللّه وَ رَسولِهِ ثُمَّ یُدرِکْهُ الْمَوتُ فَقَد وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّه

۱۱ شهر جمادی الاولی ۱۳۶۳

سید روح اللّه خمینی

(برکرفته از برنامۀ فارسی رادیو بی بی سی، در تاریخ 21 اسفند 1390/11 مارس2012

فرحناز عمادی: در برخی از منابع گفته می شود که نواب صفوی و افراد دیگری که چون او در «جمعیت مبارزه با بی دینی»بودند، قبل از کشتن کسروی، بارها با کسروی صحبت کرده و از او خواسته بودند دست از برخورد با دین اسلام بردارد. آیا شما در پژوهش هایتان به این نوع گفتگوها برخورده اید.

 

دکتر بهزاد کشاورزی: در این بحث ما چنین ملاقاتی را باشک و تردید می پذیریم. البته احتمال اینکه این امر انجام شده باشد، هرچند بعید، ولی ممکن است. نویسندۀ این سطور در جای دیگر هم با شک و تردید به این دیدار پرداخته است. علت این تردید این است که در نادر متونی که در سال های قبل از انقلاب در بارۀ قتل کسروی منتشر شده است، به دیدار نواب صفوی با کسروی اشاره ای نشده است. پس از انقلاب یکی دو تن از باقی ماندگان فدائیان اسلام و سپس برخی ار دیگر ملایان، طی مقالاتی مدعی دیدارهای نواب با کسروی شده اند که در ذیل به برخی از انها ها اشاره خواهد شد. علت چنین تصوری از سوی ما، بدین دلیل است که نواب صفوی زمانی که در نجف بود، حکم مهدورالدم بودن کسروی را از چند مجتهد گرفته بود و لذا او به قصد کشتن کسروی از نجف عازم ایران شده بود و هیچ نیازی به ملاقان با کسروی نداشت مگر اینکه او را به قتل برساند. در این باره نوشته اند که:

« … نواب صفوی … در حوزۀ نجف مشغول تحصیل علوم دینی بود که کتاب شیعی گری کسروی به دستش رسید … کتاب شیعی گری کسروی را به نزد استادانش برد تا حکم شرعی آنها را استفتاء نماید. متعاقبآ فتوای ارتداد کسروی را از سوی «علامه شیخ عبدالحسین امینی» و «آیت الله حاج آقا حسین قمی» دریافت نمود…نواب صفوی بدنبال این فتوی، با  رها کردن درس و تحصیل حوزه و با انگیزۀ مذهبی و غیرت دینی، با هدف مقابله با پدیدۀ الحادی کسروی گری، عازم ایران شد…»[1]

علاوه برآن؛ از بین کتاب و سخنرانی ها و مقالات کسروی که در سال 1324 شمسی (سال قتلش) از وی بجا مانده است، اشاره ای به دیدار وی با نواب مشاهده نمی شود.

دیدار نواب با کسروی:

کتاب خاطراتی تحت عنوان « خاطرات فدائیان اسلام » منتسب به سید محمد واحدی ( یکی از أعضاء فدائیان اسلام) چاپ و منتشر شده است که در آن، ملاقاتی بین کسروی و نواب مطرح گردیده است[2]. نویسنده مدعی است که نواب بدین دلیل این ملاقات را انجام داد تا بداند که « اوواقعآ به سخنان خود معتقد است و یا در اشتباه است»[3]. لیکن پس از ملاقات های دیگر به این نتیجه رسید که او واقعآ به گفته هایش معتقد است و ادامه می دهد:

« بعد از این جلسه که سوء نیت کسروی کاملآ به آقای نواب ثابت شد، بنام قطع عضو فاسد اجتماع، تصمیم گرفتند کسروی را نابود ساخته و از خطر انحراف جوانان بکاهند …»[4]

داوود امینی نیز در فرازهائی از کتاب خود در مورد ملاقات آن دو تن نوشته است:

«… نواب پس از ورود به تهران … بعد از یافتن کسروی، به بحث گفتگوی منطقی با وی نشست. اما کلام وی هرگز در کسروی اثر مثبتی نداشت … و در همان صفحه در جای دیگری ادامه می دهد … نواب صفوی در این زمان با مشاهدۀ سماجت و عناد کسروی و مسدودیت همۀ راه های هدایت وی …

مصمم شد که حکم شرعی و فتوای استادان خود را اجرا کند … »[5]

چیزی که در این دو روایت جلب توجه می کند، این است که در هردو روایت، تاریخ دیدارها را معین نکرده اند. در حالی که آقای داوود امینی در کتاب نامبرده اش، با دقت تمام تاریخ های وقایع را معین و ثبت کرده است.

پاکدامن نیز در کتاب «قتل کسروی» از زبان «حجت الاسلام لواسانی» می نویسد که:

«شهید نواب صفوی می گفت وارد تهران که شدم، یکسر نشانی خانۀ کسروی را گرفتم و مستقیم به خانۀ او رفتم. یعنی بدون اینکه به جای دیگری بروم، … حتی بقچۀ رخت هایم دستم بود»[6]

لواسانی ادامه می دهد که کسروی:

« چندین جلسه با کسروی بحث می کند و حتی در مجالسی که کسروی داشته … شرکت می کند.»[7]

آنگاه از زبان نواب می نویسد:

« با وجود اینکه من از همین کتاب ها اعتماد و یقین پیدا کرده بودم به مسلک و طریقۀ این، و مطابق آن عقاید، علما او را مهدورالدم می دانستند، ولی معذالک به لحاظ لَیَطمَئنّ قلبی، من خودم شخصثآ با او صحبت کردم که برایم هیچ شک و شبهه ای باقی نماند: تا اقدامی را که می خواهم انجام دهم بدون شبهه باشد. در مذاکراتی که با او انجام دادم، صد درصد یقین کردم  به اینکه او آدم گول خورده یا غافل نیست … بلکه … او با انگیزۀ خاصی دارد این مطلب را دنبال می کند و قابل اصلاح هم نیست. هرچه هم که نصیحتش کردم، با او صحبت کردم و پند دادم، دیدم که خیر، اثری ندارد. لذا تصمیم نهائی خود را گرفتم.»[8]

در این گزارش نیز تاریخ ملاقات روشن نیست و گوینده سعی می کند تا بفهماند که نواب پس از اتمام حجت کسروی را کشته است. و اما یک مطلب مهمتر! کسانی که مطالب کسروی را مطالعه کرده اند، خوب می دانند که وی دیدارها و ملاقات هایش را اگر جنبۀ دینی و یا سیاسی داشت، ضمن نوشتارها، ویا گفتارها بدانان اشاره می کرد. کتاب ها و نشریات کسروی مملوّ از اینگونه دیدارهاست. چگونه شده است که کسروی در هیچ کجای نوشتارها و گفتارهایش به یک چنین مطلب مهمی اشاره نکرده است؟ بخصوص به مطلبی که، همانگونه که راویان ملاقات ها می گویند، نواب با کسروی صحبت می کند و او را نصیحت می کند و به عقاید او ایراد می گیرد!!

[1] – داوود امینی، جمعیت فدائیان اسلام، صص 65-64-63.

[2] – جعفر مهدی نیا، زندگی سیاسی عبدالحسین هژیر، ص260 به بعد.

[3] – همان بالا.

[4] – همان، ص 261.

[5] – داوود امینی، همان گذشته، ص66.

[6] – ص 146.

[7] – همان بالا.

[8] – همان بالا.

——————————————–

این گفتگو در شهریور1400 (سپتامبر 2021) به صورت کتبی و  برای «همایش بزرگداشت احمد کسروی» انجام شده است

Read Previous

سپاس فراوان به شما

Read Next

روزی که او به قتل رسید ـ دکتر سیروس آموزگار، نویسنده و حقوقد ان