تاریخ انتشار: November 25, 2025
درباره زرتشت، پیامبر ایرانی
برگرفته از کتاب: «و انسان خدا را همسان خود آفرید» – انتشارات فروغ
نوشته ی جناب آرمین لنگرودی، نویسنده، فیلسوف، تاریخ نگار و یکی از شاخص ترین تاریخ شناسان معاصر
بهدنبال فرستادن “خَوارنا“ی زرتشت _ که سرشتی ابدی داشت _ به خانۀ «فرهیمرووانانزویش» (آنگونه که در پیشتر آورده شد)، اکنون میبایستی نطفۀ مادی زرتشت بر روی زمین گذارده میشد، که چگونگی انجام آن در بین «اورمزد» و شش “«مشاسپندان» به مشورت گذارده میشود،
«چرا که اگر او (زرتشت) با دهان، زبان و توانایی سخن گفتن و در هیبت آدمی به زمین فرستاده شود، مردمان او را با نیاکان بشری پیوند میزنند».([1])
و همان بهتر که او از آب، زمین، گیاهان و جانوران شکل داده شود. پس “هفت مقدس ابدی” یک ساقه از “هئومه” به اندازۀ آدمی و خوشرنگ ساختند و فراوَشی زرتشت را در آن جای دادند. همزمان نطفۀ زمینی زرتشت هم توسط باران بهزمین فرستاده میشود که با شیری که «دوغدو» مادر زرتشت در آن روز دوشیده بود (معنی نام دوغدو: دوشندۀ شیر) ترکیب میگردد. «پوروشاسْب» پس از آنکه (با راهنمایی امشاسپندان) ساقۀ “هئومه” را یافت، آن را پس از ساییدن و گرفتن آبش با شیری که قطرههای نطفۀ زرتشت در آن بود مخلوط کرد. با نوشیدن این معجون مستکننده، فراوشی و تخم زرتشت در بدن آنها با یکدیگر پیوند میخورند و پس از همخوابی آندو، نطفۀ زمینی زرتشت بسته میشود.([2])
آنچه که در این بخش آورده شده و در نوشتۀ یاد شدۀ پیش از آن از «ماکروبیوس» بهطور مشترک وجود دارد، همانا دگردیسی «نور» به «پیکر مادی» یک پیامبر است. این پیامبر همچون گیومرت از جنس خداست که به زمین میآید تا یاور آدمیان برای رستگاری و پیوستن دوبارۀ آنها به نور باشد.([3]) تناسخ مادی این نور، نه در زمان همخوابی پدر و مادر زرتشت، بلکه مدتها پیش از آن شروع میشود. بدینترتیب نور، خود را بهصورت مادی میآفریند (خدای خودآفریده). این ایدۀ “دگردیسی” و همزمان مصرف “هئومه“، هر دو از بقایای باورهای شامانی پیشا_ زرتشتی هستند، که هنوز هم در باورهای قبایل آسیای مرکزی یافته میشوند.
شاید لازم به یادآوری باشد که پروسۀ پیدایش انسانی عیسیٰ _ یعنی فرزند خدا در “هیبت آدمی” _ با آنچه که ما دربارۀ زرتشت میخوانیم تشابهات بسیار زیاد دارد. چنانکه دیدیم تولد زرتشت با “دهان، زبان و توانایی سخن گفتن” بر روی زمین در چندین گام مختلف و با فرستادن فراوشی او از طریق فرود آمدن “فَرّ” او در خانۀ «فرهیمرووانانزویش»، نوشیدن معجونی از “هئومه” توسط پدر و مادر او پیش از همخوابی و سرانجام با بهدنیا آمدن مادی زرتشت انجام میگیرد. در اینجا ما با این ایده مواجه هستیم که یک موجود فراانسانی و ابدی (روح، نور و یا…) بایستی بهشکل یک انسان بهدنیا آمده و رشد کند تا بتواند به عضویت جامعۀ انسانی درآمده و در آنجا پذیرفته شود. از همینرو هم بایستی انسانها بتوانند او را _ آنگونه که در «بندهشن» آمده _ “با نیاکانی بشری” پیوند بزنند. این مراحل در مورد عیسیٰ نیز که پروسۀ ” گوشت شدن خداوند” ( انجیل یوحنا؛ بخش ۱، آیه ۱۴) خوانده میشود، در چندین مرتبه اتفاق میافتد: نفوذ روحالقدس در بدن مریم توسط ورود “کلام” (Logos)، تولد زمینی و سپس ورود “شکوه و جلال الهی” با انجام مراسم غسل او توسط یحییٰ، که پس از آن “روح مقدس” بهشکل کبوتری از آسمان بر او فرود میآید و همزمان ندایی برمیخیزد که او را “پسر محبوب خدا” میخواند ( انجیل متیٰ؛ بخش ۳، بند ۱۶ و ۱۷). در کتاب «اعمال توماس» (Acts of Thomas) آمده:
«به عیسیٰ ایمان داشته باشید، که متولد شد تا متولد شدگان بهواسطۀ زندگی او زندگی را تجربه کنند، همانکسی که در هیبت یک کودک پدیدار شد و او را همانند یک کودگ بزرگ کردند، تا از طریق او بشریت کامل پدیدار شود».
بدینترتیب مرگ عیسیٰ نیز برای خود یک “تولد” است، چرا که این مرگ، نوید رستگاری بشر بود و این نکته ما را بهیاد مرگ «گیومرت» میاندازد که همزمان آغاز هستی انسانی (پدیداری مشی و مشیانه) بر روی زمین بود. از اینرو، بسیاری از جریانات گنوسی_عرفانی و یهودمسیحی اولیه، مرگ عیسیٰ را تنها یک “شُبهه” میدانستند([4]) و معتقد بودند که عیسای “واقعی” هیچوقت به صلیب کشیده نشد، دیدگاهی که در اسلام هم باقی مانده است (بخش النساء: بندهای ۱۵۷ و ۱۵۸). آیا میتوان این را تنها یک پیشامد ساده دانست، که در «بندهشن» تنها از “بریدن گیومرت از زندگی” صحبت میشود و نه از “مرگ” او؟
پیامبری، رستاخیز و دیگر اصول دین زرتشت
در شکلگیری تاریخ بشر «سوشیانت» هم نقشی پایهای بازی میکند. بنا بر تعاریف مختلفی که از «سوشیانت» در «یشت»،«یسنه» و یا «دینکرد» آوردهشده، آن را میتوان شخصیتی میان “منجی“، “تناسخ پیکری زرتشت” و یا “پیامبران” دوران بعدی تصوّر کرد. همین گشادگی پهنۀ تعریف، انگیزۀ تفسیرهای بسیار زیادی شد که ادامۀ خود را تا به اسلام مییابند. پیامبران نور در آئین مانی، منجییان یهودی، خدایگان گنوسی_عرفانی، عیسای مسیح، پیامبر اسلام و یا امامان شیعه([5]) همگی نتیجۀ این تفسیرها هستند، که کمابیش همگی را، یا از جنبۀ “نظری” و یا از جنبۀ “نَسَبی”، بهگونۀ آشکار به زرتشت پیوند میزنند. ریزهکاریهای پیدایش «سوشیانت» تا اندازهای جذاب و گیرا بودند، که تمامی “پیامبران” بعدی که خود را نیز بهنوعی وارث این سنّت میدیدند، چیزی به چگونگی بهانجام رسیدن آن نیافزوده و یا نکاستند. برای نمونه اگرچه تمامی خدایان پیش از زرتشت نیز از “باکرگی” برخاستهاند، اما هیچکدام تا به آنزمان این نکته را به ظرافت دین زرتشت نشکافته بود (دینکرد هفتم؛ بخش ۸، از ۵۵ به بعد؛ بخش ۹، از ۱۸ به بعد؛ بخش ۱۰، از ۱۵ به بعد؛ همچنین یشت ۶۳:۱۳)، امری که تقریباً در تمامی خدایان، خدایزادگان و یا پیامبران پس از او تکرار میشود. زرتشت شاید بهنوعی نقطۀ تحول ایدههای خدایان “باروری” پیش از خود بود: ایزدبانوان کنعانی، اوگاریتی و یا یونانی همچون «اَنات»، «آشِرا»، «هِرا» و یا «آتِنا» خدایانی بودند که “باروَر” میشدند بدون آنکه نیازی به همخوابی داشته باشند؛ یعنی بدون اینکه باکرگی را _ چه پیش از زایمان و چه پس از آن _ از دست بدهند:([6]) «هِرا» دو فرزند خود «آرِس» (Ares) و «هفیاستوس» (Hephaistos) را بدون همخوابی با زئوس _ که همزمان برادرش بود _ باردار شد و بهدنیا آورد. «آرتیمس» خواهر «آپولو» هم باکره میمانَد. این نکته در مورد “روسپیهای مقدس”([7]) همچون «شماخات» و یا «ایشتار» در داستان«گیلگمش» هم صدق میکند. اینها با اینکه همگی ایدههای مشابه بودند ولی هیچکدام از آنها موجود زمینی نبوده و صاحب فرزند زمینی نیز نیستند.
بنا بر اسطورۀ زرتشت، تخم او در جهان باقی میماند و در آب شناور است. بههنگام پایان هر یک از هزارههای دورۀ سههزار سالۀ آخر، در آخر عمر جهان و پس از پایان سی سال اولِ سدۀ آخر، سه دوشیزه که «نه پیش از آن با مردان آرمیده و نه پس از آنکه آبستن شدند» در آب شوند و با اینکار تخم «آنکسی که نام او سودمندِ پیروزگر» است، «اندر (رحم) او وارد شود». مهمترین ترجمان «سوشیانت» که پس از برآمدن آئین زرتشت در ادیان دیگر باقی ماند، سنّت ادامۀ “پیامبری” در ملتها (کشورها)ی جهان و در پایان، نجات تمامی انسانهاست که در نهایت در ایدۀ عیسیٰ بهعنوان منجی قوم یهود (و بعدها بشریت) تبلور یافت و این تأثیر مستقیم همین ایدۀ ایرانی بر یهودیان بابلی است. «رایتزناشتین» این پروسه را در پژوهشهای خود اینگونه تعریف میکند:
«(ایدۀ منجی بشریت) ریشۀ خود را بدون تردید در ایران مییابد، ولی ما آن را از زمان و جریاناتی میشناسیم که تحتتأثیر اندیشههای بابلی قرار داشتند، بهطوریکه میتوان گفت؛ اندیشههای ایرانی بهشکلی به غرب آمدند که بر پیکر خود، جامههای بابلی و سریانی حمل میکردند. […] نتیجۀ این تحول، ترکیبی بود از یک سیستم ایرانی […] با آموزشهای آئین یهود. این تلاقی یک دین مبتنی بر شریعت (یهودی) است __ که در نتیجۀ تحولات تاریخی ملت خود در حسرت یک منجی بهسر میبُرد __ با یک آئین (زرتشتی) مبتنی بر نجات جهان توسط یک منجی».([8])
از کتابهای یافتهشده در قُمران، بخصوص از کتابهایی همچون «قوانین فرقه» (Community Rule)، «نبرد پسران نور و تاریکی» (The war of the sons of light against the sons of darkness)، «کتاب خنوخ» (The Book of Enoch) و چندین کتاب دیگر میتوان دریافت که تا چه اندازه روحانیون یهودیِ بازگشته از بابل در اورشلیم (فرقههای قمران و اِسائی([9])) با افکار ایرانی “واکسینه” شده بودند. اگرچه بنا بر «کتاب اول مکابیان یهود» (بخش اول، آیه ۱۶ به بعد) پناه بردن این فرقه به غارهای قمران در ادامۀ فرار این روحانیون از دست «آنتیوخوس اپیفانس» (Antiochus Epiphanes) بود، ولی پیشگویی این دوران بهعنوان “دوران پیشا_رستاخیز” ریشۀ خود را در کتاب «دانیال نبی» مییافت، که از زمان اقامت این روحانیون در میانرودان میآمد.
همانگونه که ایدۀ “منجی” یک ایدۀ ایرانی است، نشانههای آمدن و برخاستن منجی (دوران پیشا_رستاخیز) نیز از انگارههای ایرانی هستند، که تماماً در ادبیات یهودیان بابلی_ اورشلیمی و بعدها در اسلام از آنها ایدهبرداری شد. اگر نظم اجتماعی _ آنگونه که پیشتر آمد _ نتیجه و زیرمجموعۀ نظم خدایی کهکشان بود، پس بهمریختن این نظم _ در سدههای نهم و دهم هزارۀ زرتشتی _ نشانۀ دوری جامعه از خداوند و رشد پلیدی در جهان است (دینکرد هفتم؛ بخش ۸، بند ۳). چیزی که به “خواری اشراف”، درهمآمیزی اقشار اجتماعی، برآمدن دوران پادشاهی “دیوان گشادهموی و خَشمتخم” (زند، وَهومنيسن) و قرار گرفتن جامعه در “پرتگاه هولناک” (دینکرد هفتم؛ بخش ۸، بند ۱۴) میانجامد. این دوران، دوران “دشمنی دوستان” و “بیاخلاقی اقتصادی” است، که در آن «دوست دوست را بزَنَد و مال او را بِرُباید و به دیگری دهد و از آن بهره بستاند» (همانجا، بند ۱۵). «دروغ و دروغزادگان به آشوبها و نابسامانیها دامن میزنند و بدینگونه گناهکاران را یاری میرسانند» (همانجا).([10]) این دوران همدستی “بیدینان و دگراندیشان” (دروندِ بَدخِرد و اهلموغان([11])) و “بلندپایگی ناشایستگان” (همانجا، بند ۲۷) است که آمدن “سوشیانت” را برای نوسازی جهان الزامی میسازد. اگرچه این تصوّر در “دینکرد“([12]) یک بدآموزیِ ساسانی از “وهمن یَسن” است _ و ما این را میتوانیم با دادههایی همچون همسان دانستن دوران “بیقانونی” با “پادشاهی کلیسا(؟)” و یا همسان دانستن “بیدینان” با “دگراندیشان” (همچون زندیق، ترسا [مسیحی] و جهود و دیگر مردم از این قبیل)، تشخیص دهیم _ امّا در کلیات با “وَهومن يسن” خوانایی دارد. در واقع جهانِ پس از ظهور «سوشیانت» (اوشیدر)، یک نوآوریِ جهانی است که به تمامی بدخیمیهای پیش از آمدن او پایان میدهد (بخش ۹ و ۱۰ از دینکرد هفتم).
بنا بر گفتۀ «فلاویوس یوسفوس»([13]) اعضای فرقههای یهودی قمران و اسائی در مطالعه و آموزش کتابهای کهن غیریهودی پشتکار زیادی نشان میدادند. از میان همین فرقههاست که بعدها اسطورۀ عیسیٰ پدیدار میگردد. «آندره دوپون_سُمِر» (André Dupont_Sommer) در نوشتۀ خود بهنام “مسئلۀ نفوذ بیگانه بر فرقۀ قمران”([14]) میگوید که این فرقه خود را یک گروه “برجسته” و پیشرو در بین قومی میدانست که باز هم خود را “برگزیدۀ خدا ” مینامید و بههمین دلیل خود را بهعنوان یک “جامعۀ جدید” معرفی میکرد.([15]) این امر تا بدانجا پیش رفت که رابیهای یهودی در سالهای سدۀ پس از میلاد این گروهها را تکفیر کردند. نمایش سمبلیک این بدگمانی را میتوان در داستان ویرانی بازار معبد بهدست عیسیٰ و تکفیر او توسط کاهنان معبد دید. من در اینجا بر آن نیستم در این موضوع بیشتر داخل شوم و بدون تردید در بخشهای آینده بیشتر به آن خواهم پرداخت. تأکید من در اینجا بر یهودیان صرفاً از آن جهت است، زیرا این افکار بیشتر از طریق این گروه بعدها به مسیحیت انتقال یافتند. گسترش افکار ایرانی و زرتشتی __ اگرچه نه بهعنوان ترویج آنها بهعنوان یک دین، بلکه بهشکل ایدههای عاریه گرفته و مطابقت داده شدۀ آنها __ بهگونهای بود که نهفقط دین یهودی، بلکه ادیان بعدی گنوسی_عرفانی مسیحی را نیز، که شدیداً یهودستیز هم بودند، تحتنفوذ خود قرار داد. گذشته از این ایدههای یادشده در میان یهودیان بابلی، ایدۀ «مانی» از “پیامبران نور” نیز کُپی یک به یک همین سنّت زرتشتی است، که میزانِ شدتِ رنگگیری در آن بسیار چشمگیر است و من در کتاب خود بهنام «ارتداد در مسیحیت آغازین و نقش آن در پیدایش و گسترش اسلام» تا اندازهای به آن پرداختهام و در آینده نیز بیشتر به آن خواهم پرداخت. در اینجا لازم به گفتن است که «مانی» در میان یکی از همین فرقههای یهودی (الخسائی) بزرگ شده بود. «مانی» پیش از آنکه فرقۀ خود را بنا نهد، گویا قصد رفرم در ایدههای این فرقۀ یهودی_مسیحی را داشت. از جمله کتابهایی دیگری که این رنگآمیزی در آن شدت بسیار زیادی دارد، کتاب «رستاخیز آدم» است که یکی از کتابهای مجموعۀ «نجعحمادی» است. در این کتاب از دوازده سرزمین یاد میشود که در آنها تناسخهای زرتشت پدیدار گردیدهاند. یک نمونۀ دیگر فرقۀ «شیثیها» بود، که آنهم عیسیٰ را تناسخ دوبارۀ زرتشت میدانست. در اینباره بایستی در جای خود بهطور مفصل صحبت شود.
در اینجا بایستی از یک ویژگی سددرسد ایرانی دیگر هم در این ارتباط نام برد که عیناً در میان یهودیان بابلی جذب شد و آن محاسبۀ سالهای خورشیدی ایرانی، بر پایۀ ۳۶۴ روز، ۱۲ ماه، چهار فصل سه ماهه و ۹۱ روزه است. بهعنوان نمونه در کتابهای یهودی «یوبیل»، «خنوخ» و بسیاری از کتابهای دیگر پیدا شده در قمران، از جمله در کتاب «قوانین فرقه»، این ویژگی بهعنوان یک رکن ثابت پذیرفته شده آمده است، در حالیکه ما میدانیم سالنامۀ یهودیان پیش از مهاجرت، تنها دو فصل تابستان (فصل گرما و خشکی) و زمستان (فصل سرد و بارانی) را میشناخت. حتا یونانیان باستان هم تنها دو و یا سه فصل از سال را میشناختند (توضیح بیشتر در بخش «یونان»).
کتابهای فرقۀ قمران همگی نوشتههایی هستند که با وجود دارا بودن گرایشهای عمیق یهودی، هرگز در مجموعه کتابهای مقدس یهودی جای نگرفتند، چرا که پایههای مُلَبَس به باورهای یهودی در این کتابها، در هستۀ خود نه یهودی، بلکه پارسی بودند. زمان پیدایش این ایدهها در میان یهودیان پس از شروع تبعید آنها به بابل آغاز میشود. طبیعی بود که در جریان جذب این ایدهها، آنها ظاهر اولیه را از دست بدهند و رنگ و بوی یهودی پیدا کنند. نمونۀ این انطباقپذیری را ما در مورد «اهریمن» میبینیم، که به بِلیآل([16]) (בליעל)، مَستِما (מַשְׂטֵמָה) و یا شیطان تغییر نام داد.
اگر تاریخ کهکشان مادی (عالم کبیر) با روبهرویی روشنایی و تاریکی، پلیدی و نیکی آغاز گردیده و با نبرد مرگ و زندگی ادامه یافته و در نهایت با آمدن «سوشیانس» و بهانجام رسیدن «فرشگرد» (در زیر چشمان اورمزد و امشاسپندان بر روی کوه “هوکیریا“) دوباره سامان مییابد، کهکشان کوچک نهفته در پیکر آدمی (عالم صغیر) نیز پس از هستی زمینی با یک هستیِ پس از نیستی روبهرو خواهد شد، که بنا بر انتخاب فردی به خوشبختی بیکران در «گروتمان» و یا دست و پا زدن در ژرفنای تاریکی و رنج ختم میشود. گذر به این دو جهان از روی یک «پادافراه پل» (پل چینوت)([17]) است که بر روی آن انسانها بر پایۀ کردار زمینی از یکدیگر غربال میگردند (بندهشن؛ بخش ۱۵). همراه مردمان نیکو، کسی نیست مگر زرتشت که در اینجا نقش “منجی” را بر دوش دارد و «گروتمان» جایی نیست مگر همان “خانۀ سرود و نیایش”، یعنی جایی که به محبوبان خدا _ همچون “فرستادهاش” _ با آوای شادی و سرود خوشآمد گفته میشود.([18]) ادامۀ این افکار در آن سرودی طنینافکن است که در کتاب مانی «منوهمد روشن»([19]) برای بازگشتگان به خانه (در اینجا برای “مانی”) خوانده میشود:
«اوه ای جوان بیعیب (کامل و زیبا)! تنبور، چنگ، نی، همگی برای تو به نوا درآمدهاند تا طنین سرودها از همهسو شنیده شوند».([20])
توجه داشته باشیم که «پل چینوت» با تصویری که ما معمولاً از یک پل داریم کاملاً متفاوت است: این پل مابین “جهان پایین” و “جهان بالا” و بر روی گسترۀ بین روشنایی و تاریکی (گشادگی) است که بیشتر به یک “کوه جهانی” رابطِ زمین و آسمان شبیه میباشد([21]) تا پلی که دو کرانه رود و یا خیابانی را به یکدیگر پیوند میدهد. بدون شکّ ایدۀ این پل، یک ایدۀ شامانی و بازمانده از آئین پیش از زرتشت بوده است.
[1]. ما در بخش «خدا شدن عیسیٰ» دوباره با همین ایده در بین مخالفین کلیسای رومی آشنا میشویم. من برای یادآوری در زمان مناسب به این بخش از آئین زرتشت، رجوع میدهم.
[2]. در اینجا بار دیگر ویژگی “شامانی” نهفته در دین زرتشت نمایان میگردد: فراوَشی زرتشت در درون یک گیاه نشئهکننده نهفته میگردد، گیاهی که معمولاً برای رفتن به حالت خلسه و از اين طریق “نزدیک شدن به خدا” استفاده میشد. این شیوۀ ورود “فراوشی” کیانی در داستان باردار شدن فرانَک، مادر فریدون هم تکرار میشود: پدر فرانک، در ميان گلّۀ گاو خود، گاوی را نگهداری میكرده كه این فراوشی را با خوردن يک نی روييده در درياچۀ «دوروكش» در بدن خود داشت. فرانک با نوشیدن شير آن گاو این فـراوشی را از راه شيـر به فریدون انتقال میدهد.
[3]. در کتاب «رستاخیز آدم»، تناسخ یازدهم زرتشت دوباره در شکل گیومرت پدیدار میشود، که با آن احتمالاً تاریخ جهان چرخش خود را از نو آغاز میکند. این برداشت باز هم گویا از خود آئین زرتشت ریشه میگرفت، چرا که “فرشگردی” چیزی بجز “نوآوری” و آغازی دوباره نیست!
[4]. در کتاب «رستاخیز پطروس» که در منطقه “نجعحمادی” یافته شده، آمده است: «پطروس در بالای جسد عیسیٰ بر روی صلیب یک فرد خندان را دید، که همانا عیسای همیشه زنده بود».
[5]. علی بن ابراهیم القُمّی، یکی از علمای (شیعه) سده نهم و دهم میلادی، در کتاب “ کتاب التوحید والشرک” خودش در تعریف این بینش عرفانی مینویسد: «”پنج تنیها” هواداران “ابوالخطاب” هستند، ریشۀ نام آنها به این ایده
بازمیگردد، چون آنها “محمد” را خدا میدانند و معتقدند که او (یعنی خدا) در پنج کالبد مختلف ظاهر گردیده است: محمد (برگزیده)، علی (والا)، فاطمه زهرا (نور پاکدامن)، حسن (نیکی) و حسین (ریاضت). آنها ادعا میکنند که چهار کالبد از این پنج کالبد چیزی نیستند مگر “تَوَهُم”. آنها میگویند که محمد همان آدم، نوح، موسیٰ، و عیسیٰ است که همواره در بین عربها و غیر عربها ظاهر گردیده است. ظاهرِ خدا، همان “امامت” است و باطن (همان) خداست، که مفهوم آن را تنها کسانی درک میکنند که از طریق (نبوت) به “روشنایی” رسیدهاند… و اینها “امام” هستند. برای همین، این گروه تمامی پیامبران، رسولان، شاهان ایرانی و حاکمان را، از (حضرت) آدم گرفته تا نزول محمد، با محمد یکسان میدانند، در حالیکه امامانی را نیز که پس از محمد آمدهاند و حتی “فاطمه” را، بهدلیل اینکه او نیز (در واقع) محمد بوده، با محمد یکسان میدانند… و حتیٰ (معتقدند که) سایر مقامات قدیم همچون “ابولخطاب” (…) رسول و “باب” (دریچه) بودهاند، با کالبدها و نامهای متفاوت، ولی “معنی” یکی بوده و آن “سلمان” است. او (سلمان) دریچه (باب) فرستاده شده همراه با محمد، در بین تمامی ملتهای عرب و غیر عرب است… معنی هر “دریچه”ای سلمان است. او فرستادۀ محمد است و با او مرتبط، در حالیکه محمد خداست».
[6]. «دین اسرائیل»؛ ص ۹۰.
[7]. «روسپیگری معبد» نوعی رابطه جنسی فرقهای بانو_خادمان، عمدتاً در معابد ایزدبانوان عشق، که در دوران باستان، خصوصاً در هند (دیواداسی: Devadasis)، مصر، بابل (آئین ایشتار)، لیدیه و قبرس وجود داشت.
[8]. «راز رستگاری ایرانی».
[9]. «اسائی» (به یونانی: Εσσηνοι, Εσσαιοι، یا Οσσαιοι) گروه دینی یهودی بودند که میان سدههای دوم پیش از میلاد تا یکم میلادی وجود داشتند. آنها گرایش به زُهد، درویشی و دست کشیدن از لذتهای مادی چون زناشویی از خود نشان میدادند. یکی از ویژگیهای آنها، باورهایی چون انتظار برای رهایی بهدست یک منجی، تصوف و همچنین باور به آخرت بود. ریشۀ نام «اسائی» بهدرستی معلوم نیست، ولی برای آن چندین دیدگاه وجود دارد.
یک دیدگاه مبنیبر برخاستن این نام از واژۀ «خاسیدیم» بهمعنی “متقی” یا «خاص» دارد. برخی این نام را با فرقۀ “الخسائی” در میانرودان در ارتباط میبینند، که بهعنوان متحدان ایرانی ساسانیان در منطقه عمل میکردند و همانطور که میدانیم «خسائی» گویش محلی «اسائی» نیز بوده است (که ریشۀ خود را گویا در «ایشای»، پدر داوود و پسر “بوعز” مییافت. ما در بخش «اسائیها» به این موضوع باز خواهیم گشت).
دیدگاه دیگر، ریشۀ این نام را از واژۀ آرامی-سوری «اسایا» بهمعنی “پزشک” میداند، چرا که روحانیون این فرقه وظیفۀ خود را در “شفای روحی و جسمی” مردم میدیدند. هواداران این ایده، اعمال عیسیٰ مبنی بر غذا دادن به بینوایان و شفا دادن بیماران را نشانی از وابستگی او به فرقۀ اسائی میدانند.
یک دیدگاه دیگر، این نام را گرفته از واژۀ عبری «خسای» بهمعنی “پنهان” یا “مخفی” میدانست، که بیشتر با سرشت “سِرّی بودن” آموزشهای این گروه خوانایی داشت. من در این کتاب به این فرقه بخش ویژهای را _ تخت همین نام _ اختصاص دادهام، که در آن به تمامی این ویژگیها پرداخته خواهد شد.
[10]. عین همین وقایع را ما بعدها تحت عنوان “درد زایمان رستاخیز” در مدارک یافتهشده در غارهای قمران مییابیم. نک: بخشهای «یهودیان بابلی» و «زایمان رستاخیز» در بخش «اسائیها» در این کتاب.
[11]. در توضیح واژۀ “اهلموغ” (ahlomōγ) در «شایست ناشایست» آمده است: « […] (پیروان) سرکردگی «سین» و (پیرو) آئین بتر زندیق و ترسا و جهود و دیگر [مردم] از این قبیلاند» (۲۹/ص ۸۵). توضیح اینکه: از «سین» بهعنوان یکی از بدعتگذاران زمان خود نامبرده میشود.
[12]. نک: «دینکرد هفتم»؛ صص ۲۶۳ تا ۳۴۱.
[13]. «جنگ یهود»، ج2، بند ۱۳۶. «فلاویوس یوسیفوس»؛ در فارسی، بیشتر شناخته شده تحت عنوان «یوسف فلاوی» (به یونانی: Ἰώσηπος Ματθίου παῖς)؛ با نام عبری יוסף בן מתתיהו, یوسِف بن ماتیتیاهو (۳۷ تا حدود ۱۰۰ م.) یک تاریخنگار یهودی_ رومی و زندگینامهنویس بزرگان دینی و شاهان اجدادی یهود بود که تاریخ یهود را با تأکید ویژه بر سدۀ نخست میلادی ثبت کردهاست.
[14]. نک: کتاب «قمران» از ص ۲۰۱ به بعد.
[15]. این «جامعۀ جدید» نام دیگری برای «امت» جدید اسلامی در مدینه هم هست، که در داستانهای اسلامی از «مهاجرین و انصار» تشکیل میگشت. ما در مورد کاربرد این واژه پُر تاریخ یهود در این کتاب بیشتر خواهیم خواند.
[16]. «بِلیآر» یا «بِلیآل» در زبان اوگاریتی بهمعنی «بیارزشی» اشاره داشت.
[17]. برگردان این ایده همان “پل صراط” در اسلام است. نک: کتاب من، «چگونه مسلمان شدیم؟»، بخش پنجم.
[18]. این ایده در کتاب «اعمال توماس» که یک نوشتۀ عرفانی است دربارۀ بازگشت پسر خدا به آسمان تکرار میشود.
[19]. «هانس هاینریخ شِدر» واژۀ «مَنوهمِد» (manohmed) را از ریشۀ «مناه» (اوستایی: مناهو) میداند و آن را به «برداشت نیک» (وَه و مَناه) ترجمه میکند، که بعدها همسان با “باور” یا “پندار” بهکار رفته است. بنابراین «منوهمد روشن» بایستی به معنی «پندار نیک» باشد (روحالقدس).
[20]. نقلقول از کتاب «کتاب مندائی خداوند بزرگ»، ص ۴۶.
[21]. یک رونویسی از این پل در باور یهودی، همان نردبانی است که «یعقوب در خواب میبیند که بر زمین برپا شده و سرش به آسمان میرسد، و فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میكنند» (کتاب پیدایش؛ بخش ۲۸، بند ۱۲).
بنیاد میراث پاسارگاد
