چرا نامجو و بیژن و ایکس و ایگرگ به ایران رفتند و چرا ستوده و نرگس و… حرفی از جان‌باختگان دی نمی‌زنند؟ – شکوه میرزادگی

تاریخ انتشار: October 1, 2026

چرا نامجو و بیژن و ایکس و ایگرگ به ایران رفتند؟ چرا ستوده و نرگس و ایکس و ایگرگ حرفی از جان‌باختگان دی نزدند؟ چرا فلان وابسته‌ی قبلی حکومت، چون فلان تلویزیون پربیننده دعوتش نکرده، شروع به طرفداری از حکومت کرده است؟ چرا به شاهزاده بد و بیراه می‌گویند؟ و…

به‌راستی مگر قرار است که در میان ۹۰ میلیون ایرانی، چند نفر یا چند صد نفر یا حتی چند میلیون نفر نباشند که ـ به هر دلیلی ـ به یک حکومت قلدر اشغالگرِ سرِ پا بچسبند؟

چرا این آدم‌ها را می‌بینیم، اما میلیون‌ها انسانی را که در ایران جان‌شان را کف دست گرفته‌اند و در مراسم حکومتی‌ها شرکت نمی‌کنند، نمی‌بینیم؟ ملموس‌تر از آن، چرا میلیون‌ها انسانی را نمی‌بینیم که چند سال است در شهرهای کشورهای مختلف جهان، مقابل مزدورهای شناخته‌شده و ناشناخته‌ی جمهوری اسلامی، با چهره‌ای باز و بی‌نقاب، علیه حکومت و یا در حمایت از شاهزاده ـ که مهم‌ترین مخالف حکومت است ـ فریاد می‌زنند؟

این‌ها که عاشقان ایران‌اند و به امید نجات ایران، خودشان را از رفتن به ایران محروم می‌کنند؛ این‌ها که نام ایران اشک‌هایشان را جاری می‌کند؛ این‌ها که حتی بچه‌هایشان، که دور از ایران به دنیا آمده‌اند، فرهنگ ایرانی را به دوش کشیده و زنده نگاه داشته‌اند؛ چرا به جای پرداختن بیشتر و بیشتر به آن‌ها و به ایرانیان ساکت در وطن، به سراغ این و آن می‌رویم؟

چرا به آمارهای دی نمی‌پردازیم و وقت‌مان را، به جای صرف جنگ با این افراد، برای جمع‌آوری اسناد دی نمی‌گذاریم و به کسانی که جمع‌آوری این اسناد را آغاز کرده‌اند کمک نمی‌کنیم؟

چسبیده‌ایم به تک‌تک افرادی که، به دلیلی، از منافع مادی‌شان گرفته تا ترس‌شان یا هر چیز دیگری، به ایران می‌روند؛ یا به آن‌هایی که سخنرانی‌هایی می‌کنند؛ آن‌هایی که بی‌انصافانه کشتارهای دی را نادیده می‌گیرند، یا ناآگاهانه و ناشرافتمندانه آن را به گردن شاهزاده می‌اندازند.

گویی بخواهند بگویند همه‌ی کسانی که در زمان مارتین لوتر کینگ، به خاطر فراخوان‌های او و این‌که گفت «دیگر صبر جایز نیست»، به زندان افتادند و برخی کشته شدند، تقصیر او بوده است. همان مارتین لوتر کینگ که می‌گفت:

«شاید برای آنان که تیر گزنده‌ی تفکیک نژادی تاکنون بر تن‌شان ننشسته، آسان باشد که بگویند صبر کن. اما وقتی به چشم خود دیده باشید که اراذل و اوباش، مادران و پدرانتان را به دلخواه به صلّابه می‌کشند و خواهران و برادرانتان را بنا به هوا و هوس غرق می‌کنند؛ وقتی پلیسی آکنده از نفرت را دیده باشید که برادران و خواهران سیاهتان را زیر فحش و لگد گرفته و حتی کشته است؛ وقتی تا ابد با حس فلج‌کننده‌ی «هیچ‌کس بودن» دست به گریبان باشید؛ آن‌موقع است که می‌فهمید چرا این‌قدر طاقت‌فرساست صبر کردن.»

بیایید این جماعت اندک را ـ در میان ۹۰ میلیون ایرانی ـ رها کنیم و بپردازیم به آن‌هایی که عاشق ایران‌اند؛ به آن‌هایی که اگرچه به‌ناچار ساکت‌اند، اما بازار اشغالگران را گرم نمی‌کنند؛ به آن‌هایی که بی‌نام و بی‌نشان هستند. مهم نیست که تحسین‌شان کنیم؛ مهم این است که آن‌ها را ببینیم.

به خانواده‌های جان‌باختگان بپردازیم، بیشتر و بیشتر از آن‌ها بگوییم و به کسانی که در پی جمع‌آوری زندگی‌نامه‌های جان‌باختگان هستند کمک کنیم.

یادمان باشد در زمان حکومت نازی‌ها در آلمان، با آن همه جنایت، تا وقتی مردم از شر آن حکومت نجات پیدا نکرده بودند، کسی باور نمی‌کرد که بیشترین مردم مخالف حکومت بوده‌اند و صدایشان درنیامده بود. اما همان‌ها بودند که فجایع هولوکاست را در حافظه‌های خود حمل کردند یا آنچه را دیده بودند در خفا نوشتند.

ما این شانس را داریم که در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که می‌توانیم این اسناد و روایت‌ها را حتی پیش از رفتن حکومت اشغالگر، از همین امروز، ثبت و منتشر کنیم.

شکوه میرزادگی

اول اکتبر2026

بنیاد میراث پاسارگاد

Read Previous

بیانیه ۲۶ انجمن دانشگاه های ایران: حمایت از شاهزاده رضاپهلوی و اصول چهارگانه اعلام شده او