چگونه «سلطنت طلب» شدم؟! مزدک بامدادان

تاریخ انتشار: August 18, 2026

 

امروزه و به‌ویژه پس از خیزش سترگ دی‌ماه ۲۵۸۴، دیگر حتا خیره‌سرترین دشمنان خاندان پهلوی نیز نمی‌توانند چشم بر روی این واقعیت بیرونی ببندند که شاهزاده رضا پهلوی فراتر از آنکه تنها کسی است که نامش در خیابان‌ها — آن هم در هشت گوشه کشور — فریاد زده می‌شود، از پشتیبانی بسیار گسترده مردم ایران، چه در درون و چه در بیرون از مرزهای سرزمین مادری برخوردار است.

پیوستن انبوهی از روشنفکران خوشنام و سرشناس مانند داریوش آشوری و شهلا شفیق، نویسندگان، پژوهشگران و به‌ویژه فرزندان کسانی که پدرانشان با محمدرضاشاه و شیوه فرمانروایی او دشمنی آشتی‌ناپذیری داشتند — کسانی مانند مازیار جزنی و سهراب مختاری — به انقلاب شیروخورشید، بخش بسیار بزرگی از آنچه را که خود را “چپ پروگرسیو” و “جمهوری‌خواه” می‌نامد چنان در شگفتی و سرگشتگی فروافکند، که یا سرانگشت افسوس و دریغ به دندان گزیدند و یا به همان الگوهای رفتاری پیش از انقلاب ۵۷ و ترور شخصیت روی آوردند. با چنین رویکردی، هر آن‌کس که رهبری شاهزاده رضا پهلوی را برای دوران گذار و رسیدن به صندوق رأی بپذیرد، یا سلطنت‌طلب است و یا دچار نوستالژی دروغین دوران پهلوی.

نکته شگفت‌آور این پدیده ولی آنجا است که این بخش از “چپ” حتا توان آن را ندارد که درون‌مایه دو واژه “پادشاهی‌خواه” و “سلطنت‌طلب” را از یکدیگر بازشناسد؛ چیزی که مرا بر این انگاشت می‌دارد که اینان — یعنی کسانی که پیوسته دیگران را به خواندن کتاب فرامی‌خوانند — حتا نوشته‌های مارکسیست‌ترین تاریخ‌نگار ایرانی، یعنی یرواند آبراهامیان را هم به درستی نخوانده‌اند، چرا که او در کتاب ایران بین دو انقلاب، هواداران مشروطه پادشاهی را آزادی‌خواه یا مشروطه‌خواه و وابستگان محمدعلی‌شاه را سلطنت‌طلب می‌نامد. به نظر می‌رسد اینان که نزدیک به همه‌شان در کشورهای اروپایی زندگی می‌کنند، حتا فرق میان “مونارشیست” و “رویالیست” را هم نمی‌دانند. اینگونه است که اینان گرایش شگفتی‌برانگیز مردم به شاهزاده رضا پهلوی و بازنگری در داوری آنان درباره کارنامه خاندان پهلوی را روزی پی‌آمد برنامه‌های تلویزیون من‌وتو، روزی دیگر نیرنگ بات‌های دیجیتال اسرائیل، روز دیگر صداگذاری بر روی فیلم‌های آمده از ایران و روز دیگر پروپاگاندای تلویزیون اینترنشنال می‌نامند. به گمانم فیلسوف برجسته آلمانی “فیشته” اگر امروز زنده می‌بود، انگشت سرزنشش را به سوی این زندانیان جاودانه مغاک تیره پنجاه‌وهفت نشانه می‌رفت و ریشخند کنان می‌گفت:

«اگر داده‌ها با تئوری هم‌خوانی ندارند، پس بَدا به روزگار داده‌ها!» (1)

در پی فراخوان شاهزاده رضا پهلوی در روزهای هجدهم و نوزدهم دی‌ماه سال گذشته، ده‌ها میلیون ایرانی به خیابان‌ها آمدند و نام او را — و تنها و تنها نام او را — فریاد زدند و خواهان بازگشتش به ایران شدند. این بزرگ‌ترین خیزش خیابانی سده بیست‌ و یکم با به‌جای گذاشتن بیش از ۵۰ هزار جان‌فدای میهن در خون خفه شد. اگرچه انبوهیِ این جان‌باختگان گواهی است آشکار بر آنکه بخش بسیار بزرگی از ملت ایران به فراخوان شاهزاده پاسخ داده بودند، ولی ما هنوز هم به‌درستی نمی‌دانیم چند تن از ایرانیان در آن دو شب تاریک در خیابان‌ها بودند.

در بیرون از مرزهای ایران ولی داستان از گونه دیگری بود؛ روز چهاردهم فوریه ۲۰۲۶ و در پی فراخوان شاهزاده برای “روز جهانی اقدام”، ۲۵۰ هزار ایرانی در مونیخ، ۳۵۰ هزار تن در تورنتو و ۳۵۰ هزار تن در لس‌آنجلس (به گفته پلیس این شهرها) گرد هم آمدند. گذشته از آن، در شهرهای بسیار دیگری نیز گردهمایی‌های پرشکوه و پرشماری برگزار شدند که شمار پاسخ‌دهندگان به فراخوان او را به بیش از یک و نیم میلیون تن رساندند. حتا در کشور کنیا که گمان می‌رفت در آن یک ایرانی هم نباشد، هفت تن گرد هم آمدند.

به‌راستی این گرایش گسترده به شاهزاده رضا پهلوی ریشه در کدام پدیده اجتماعی دارد؟ آیا همه ما که رهبری او برای دوران گذار را پذیرفته‌ایم — آن‌گونه که پایبندان رژیم اسلامی و چپِ دلبسته انقلاب اسلامی می‌گویند — از تاریخ گذشته نزدیک سرزمین‌مان ناآگاهیم و از همین رو دچار نوستالژی پهلوی شده‌ایم؟ از آنجا که انگیزه‌ها برای پیوستن به کارزار شاهزاده بسیار گوناگون‌اند، تلاش می‌کنم در این نوشته تنها روند و انگیزه خویش را برای خوانندگان بازگو کنم. بذر این خودکاوی در شهر زیبای نیس در جنوب فرانسه و بر کرانه دریای مدیترانه در اندیشه من کاشته شد. نیس زادگاه قهرمان بزرگ ایتالیا و پدر بنیان‌گذار این کشور است.

جوزپه گاریبالدی در سال ۱۸۰۷ زاده شد. پیوستن به جنبش “ایتالیای جوان” (Giovine Italia) در جنوا در سال ۱۸۳۴ برای او حکم اعدام را در پی داشت. “ایتالیای جوان” یک جنبش جمهوری‌خواهانه انقلابی رادیکال بود که در سال ۱۸۳۱ به دست جوزپه مازینی (Giuseppe Mazzini) بنیان گذاشته شد. این جنبش در پی آن بود که از دولت‌شهرها و کشورک‌های پراکنده ایتالیایی‌زبان، یک جمهوری یکپارچه و دموکراتیک در شبه‌جزیره پدید آورد. باری، گاریبالدی برای رهایی از مرگ به آمریکای لاتین گریخت و با پدید آوردن لژیون سرخ‌پوش ایتالیایی در برزیل دوشادوش جمهوری‌خواهان و در اروگوئه پا به پای مخالفان دیکتاتوری نظامی جنگید. با آغاز موج انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا او نیز به میهنش بازگشت و به دیدار کارلو آلبرتو، پادشاه ساردنی-پیمونته رفت و زنجیره‌ای از نبردهای پیروزمند با ارتش اشغالگر امپراتوری اتریش را فرماندهی کرد.

روز نهم فوریه ۱۸۴۹ و پس از گریز پاپ، با همکاری جوزپه مازینی، جمهوری رُم را بنیان گذاشت و ارتش این جمهوری را در پدافند از شهر در برابر نیروهای فرانسوی، اتریشی و بوربون‌ها رهبری کرد. در اوت همان سال، جمهوری رم سرنگون شد و گاریبالدی برای دومین بار از مرگ گریخت.

جنگ دوم استقلال ایتالیا در سال ۱۸۵۹ گاریبالدی را بار دیگر به میدان نبرد فراخواند. این بار نیز او پیروزمندانه در برابر ارتش اتریش جنگید. چکادِ کنش سیاسی و رزمی او، “لشکرکشی هزار تن” (Spedizione dei Mille) است که در ایتالیا رنگ و بویی از اسطوره به خود گرفته است. در ماه مه ۱۸۶۰، گاریبالدی با هزار رزمنده سرخ‌پوش برای آزادسازی جنوب ایتالیا از حکومت بوربون‌ها بدان‌سو لشکر کشید و با پشتیبانی نیروهای بریتانیا در سیسیل پیاده شد. زنجیره‌ای از پیروزی‌های شگفت‌انگیز — نبرد کالافیمی، نبرد سالمی، فروگرفتن پالرمو و سرانجام فروگرفتن ناپل بدون جنگ و خون‌ریزی — پیامد این لشکرکشی بودند.

او در تیانو با پادشاه ویتوریو امانوئل دوم دیدار کرد و سرزمین‌هایی را که فروگرفته بود بدو واگذار کرد. اندکی پس از این دیدار سرنوشت‌ساز، پادشاهی یکپارچه ایتالیا در سال ۱۸۶۱ بنیان گذاشته شد. این دیدار زنجیره‌ای از شکست‌ها و پیروزی‌های پیاپی را درپی داشت. برترین کنش برابری‌خواهانه گاریبالدی در این بازه، سخنرانی پرشور او در سال ۱۸۶۹ درباره حقوق زنان، به‌ویژه حق رأی برای آنان بود.

شکست ناپلئون سوم از پروس در جنگ سدان و واپس‌نشستن نیروهای فرانسوی از رم در سال ۱۸۷۰ سرانجام آرزوی دیرینه دو جوزپه — گاریبالدی و مازینی — و همه کنشگران و پیروان جنبش “ریزورجیمنتو” (Risorgimento//رستاخیز/نوزایی) را برآورده ساخت؛ رم به پادشاهی یکپارچه ایتالیا پیوست و پایتخت آن شد.

گاریبالدی سال‌های پایانی زندگی‌اش را در جزیره کاپررا — که بخشی از آن را خریده بود — سپری کرد. در اینجا او نشان داد که یک سوسیالیست راستین است و بدانچه که می‌گوید، خود نیز باور دارد (2). میخائیل باکونین، آنارشیست برجسته روس در پی دیدارش در سال 1863 شیوه زیست گاریبالدی و همراهانش در جزیره را الگویی شایسته برای یک “جمهوری سوسیال-دموکراتیک” نامید. سرانجام پدر بنیان‌گذار ایتالیای امروزی روز دوم ژوئن ۱۸۸۲ چشم بر جهان بربست و چهره در خاک کشید (3).

*****

پانزده سال پیش در نوشته‌ای با فرنام “شاهزاده و گدا” نوشتم:

«آقای پهلوی ولی تا کنون نشان داده که چهره‌ای ایدئولوژیک نیست و سود و زیان ایرانزمین را برتر از هر چیز دیگری می‌داند، […] در جایی که آنان در گردهمائی خود پرچم راستین ایران را برنمی‌تابند، او هم از شهروندان گرفتار در اشرف (که در سرنگونی پدر او نقش داشته‌اند) پشتیبانی می‌کند و هم برای آزادی “همه” زندانیان سیاسی تلاش می‌کند […] هنگامی که سخن از یکی از برجسته‌ترین گفتمان‌های نیروهای ایدئولوژیک، یعنی اسرائیل و فلسطین بمیان می‌آید، او می‌نویسد: «من حقوق بشر را از یک دید جهانی می‌بینم. ولی این طبیعی است که چون ایرانی هستم و اولین وظیفه خودم را – تا زمانی که ملت‌ها وجود دارند ملیت من تغییر نمی‌کند – طبیعی است که اولین تقدم من ملیت خودم باشد. این به مفهوم این نیست که به بقیه اهمیت نمی‌دهم» (6).

​این‌ها همان ویژگی‌هایی بودند که در نگاه نخست، جایگاه او را در همسنجی با دیگر نیروهایی که خود را اپوزیسیون می‌نامیدند، به‌خوبی نمایان می‌کردند. این ولی همه داستان نبود. شاهزاده رضا پهلوی کمابیش تنها چهره سرشناس در میان نیروهای اپوزیسیون بود که هیچ پیشینه‌ای با مافیای اشغالگر اسلامی نداشت. به وارونه نزدیک به همهٔ کسانی که خود را مخالف جمهوری اسلامی می‌نامیدند، او هیچ نقشی در پدید آمدن این سامانهٔ اهریمنی بازی نکرده بود و از همان دوران نوجوانی تنها و تنها به دنبال یک آماج بود: سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با یک دموکراسی سکولار پارلمانی. آغوش او به روی همه کسانی که در ستیز با مافیای اهریمنی اسلامی بودند گشوده بود و در این راستا از اینکه با هواداران فدرالیسم نشست و برخاست کند نیز هراسی نداشت. پیش و بیش از هر چیز ولی، ارزش‌های همسان ما بودند که مرا بر آن می‌داشتند تا به او همچون بَخت بلندی بنگرم که ایران و ایرانیان در راه رسیدن به آزادی، آبادانی و سربلندی از آن برخوردار شده بودند:

– ​یکپارچگی سرزمینی ایران؛

– ​برابری همه شهروندان در برابر قانون؛

– ​جدایی بی‌‌کم‌وکاست دین و حاکمیت؛

– ​حق بی‌چون‌وچرای شهروندان ایرانی برای گزینش سامانه حکومتی پس از جمهوری اسلامی.

در سوی دیگر، گروه‌های “جمهوری‌خواه” بودند که چهره‌ای هراس‌انگیز از خود به نمایش می‌گذاشتند؛ چرا که هر کدام دست‌کم با یکی از این ارزش‌ها سرِ ستیز داشتند. از گروه‌های قوم‌گرا و باورمند به تئوری نژادپرستانه “خاک و خون” گرفته که درگیری‌های میان یکدیگر و همچنین درگیری‌های درون‌سازمانی خود را با تفنگ و تپانچه سامان می‌دادند، تا مجاهدین خلق که با رهبری خاص‌الخاصشان شانه به شانه ولایت فقیه می‌ساییدند، تا بازماندگان گروه‌های چریکی مانند حزب چپ و فداییان اکثریت که پیشینه‌ای دراز در همدلی و همراهی با مافیای اشغالگر داشتند، و گروه‌های نوپدید جمهوری‌خواه مانند “همبستگی جمهوری‌خواهان” و “اتحاد جمهوری‌خواهان” که هر کدام به‌گونه‌ای نوید آینده‌ای تیره و تار برای ایران را در کنش‌ها و واکنش‌های خویش نهفته می‌داشتند.در ‌کنار اینان، می‌توان همچنین از گروه‌های چندگانه جبهه ملی سخن گفت که گاهی به نعل می‌کوبند و گاهی به میخ، یا از جریانی که خود را ملی-مذهبی می‌نامد و در پی برپایی یک جمهوری اسلامی اندکی بزک‌شده، ولی برآمده از دل همین جمهوری ولایت فقیهی است.

شاهزاده رضا پهلوی تنها چهره اپوزیسیون است که مردم ایران به فراخوان او پاسخ میلیونی دادند. همچنین در پیوند با نام اوست که ایرانیان دیاسپورا در هفت ماه گذشته، هر شنبه و یکشنبه به خیابان‌ها آمده‌اند تا صدای هم‌میهنانشان خاموشی نگیرد. برترین ویژگی او ولی آنچه که گفتم نیست. او و نام دودمانش به نماد ایران‌گرایی و میهن‌دوستی فرارُستند. هیچ‌کدام از آن گروه‌های پیش‌خوانده به اندازه شاهزاده دل در گروی ایران ندارند و از همین روست که نام او، به‌ویژه در میان نسل “زد”، مژده ایرانی سرشار از نیک‌بختی و آزادی را می‌دهد، ایرانی که بنیان آن فرهنگ پرشکوه و گذشته درخشان این سرزمین، در پیوند با همه ارزش‌های جهان مدرن خواهد بود.

برای رسیدن به یک دموکراسی سکولار باید نخست مافیای اشغالگر اسلامی را برانداخت و شاهزاده رضا پهلوی نه تنها پیشروترین گفتمان را در درون اپوزیسیون نمایندگی می‌کند، که تنها کسی است که از توان بسیج ده‌ها میلیون ایرانی در درون و بیرون از مرزهای میهن در راستای این آماج برخوردار است.

****

در اکتبر ۱۸۶۰ و ۲۶ سال پس از آنکه دادگاه نظامیِ کارلو آلبرتو گاریبالدی را به اعدام محکوم کرد، این جمهوری‌خواه سوسیالیست در شهر تیانو در برابر پسر او، ویکتور امانوئل ایستاد و رو به مردم گفت: «پادشاه را سرنوشت به ما داده است و ما باید پیرامون او گرد هم آییم. پادشاه ایتالیا باید کانون همه ایتالیایی‌ها باشد» (7).

من به وارونه گاریبالدی باوری به سرنوشت ندارم، ولی از آنجا که مزدک بامدادان بخت را در کنار هوش، خرد و یاد، یکی از چهار نیروی فرمانروای روان مردمان می‌دانست، جدا از اینکه راست باشم یا چپ، جمهوری‌خواه باشم یا پادشاهی‌خواه، لیبرال باشم یا سوسیال‌دموکرات، با بهره‌گیری از خردِ خودبنیاد خویش دریافته‌ام که شاهزاده رضا پهلوی همان بَخت بلندی است که برای رسیدن به یک ایران پیشرفته، آزاد، آباد، سکولار و دموکراتیک به ایرانیان رو کرده است؛

بَخت هرگز دو بار در خانه یک ملت را نمی‌زند!

____________________________________________________________

1) این گزاره از آن هگل دانسته می‌شود، ولی گئورگ لوکاچ آن را از آن یوهان گوتلیب فیشته (Johann Gottlieb Fichte) می‌داند.
If the facts do not agree with the theory, so much the worse for the facts.

2) کشت و کار اشتراکی (کمون) و از میان بُردن کار مزدبرانه و برابری هم‌رزمان و ساکنان در کار و فرآورده‌‌ها، ساخت سازه‌های گروهی مانند خانه سپید، پخش درآمدها بر پایه نیاز، پخش رایگان فراورده‌های انباشته میان زیوندگان کمون و بومیان جزیره و . . .

3) هرآنچه که درباره جوزپه گاریبالدی در این نوشتار آمد، برگرفته از کتاب زیر است:
​Lucy Riall, Garibaldi: Invention of a Hero, Yale University Press, 2007

4) https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/34249/

5) این سخنان واپسین رشته‌های دوستی و هم‌رزمی میان گاریبالدی و پدر ناسیونالیسم ایتالیایی، یعنی جوزپه مازینی را گسست. مازینی، همچون بسیاری از “جمهوری‌خواهان” ایرانی، نگاهی دُگم و آشتی‌ناپذیر به درونمایه جمهوری داشت و بر آن بود که گاریبالدی با نشاندن ویکتور امانوئل بر تخت شاهی، به آرمان ایتالیا خیانت کرده است. او بارها پنهانی به خاک ایتالیا آمد و چند شورش جمهوری‌خواهانه ناکام را در این کشور نوبنیاد رهبری کرد و سرانجام در سال ۱۸۷۲ در نهان‌خانه خویش درگذشت.

بنیاد میراث پاسارگاد

Read Previous

به مناسبت روز جهانی بشردوستی:‌ بشردوستی در جهان امروز؛ آیا انسانیت در حال افول است؟ دکتر شهلا عبقری