تاریخ انتشار: April 5, 2026
تحولات بزرگ سیاسی، بهندرت ناگهانی و بیریشهاند. در بیشتر موارد، پیش از آنکه ساختار قدرت دگرگون شود، لایههای فرهنگی جامعه دگرگونی عمیقی را تجربه میکنند؛ دگرگونیای آرام، تدریجی و گاه نامرئی که بنیانهای ذهنی، ارزشی و زیباشناختی یک ملت را دگرگون میسازد
گذار جامعهی ایران از فرهنگ مرگمحوری به فرهنگ زندگیمحوری
آیا پیش از دگرگونی سیاسی، دگرگونی فرهنگی رخ داده است؟
تحولات بزرگ سیاسی، بهندرت ناگهانی و بیریشهاند. در بیشتر موارد، پیش از آنکه ساختار قدرت دگرگون شود، لایههای فرهنگی جامعه دگرگونی عمیقی را تجربه میکنند؛ دگرگونیای آرام، تدریجی و گاه نامرئی که بنیانهای ذهنی، ارزشی و زیباشناختی یک ملت را دگرگون میسازد.
ایرانِ امروز نشانههای جدی چنین تحولی را بروز میدهد. اعتراضهای گسترده سالهای اخیر، دگرگونی زبان نسل جوان، بازتعریف آیینهای سوگواری، پافشاری بر جشنهای ملی و بازگشت به نمادهای تاریخی، همگی حکایت از چرخشی فرهنگی دارند. جامعهی ایران از فرهنگی مرگمحور و آخرتگرا (فرهنگ اسلامی) به سوی فرهنگی زندگیمحور و انسانمدار (فرهنگ ایرانی) حرکت میکند؛ گذاری که پیشدرآمد دگرگونیهای سیاسی است.
ریشههای فرهنگ زندگیمحور در حافظهی تاریخی ایران
در حافظهی فرهنگی ایرانیان، گذشتهی پیشااسلامی با مفاهیمی چون خرد، راستی، مدارا، زیبایی و شادی پیوند خورده است. مهم آن نیست که این تصویر تا چه اندازه با واقعیت تاریخی انطباق کامل دارد؛ آنچه اهمیت دارد، جایگاهی است که این تصویر در ناخودآگاه جمعی ایرانیان یافته است.
یکی از برجستهترین نمادهای این حافظه، منشور کوروش است. این متن که پس از فتح بابل نوشته شد، از احترام به آیینهای گوناگون، بازگرداندن خدایان اقوام به معابدشان و پرهیز از ویرانی سخن میگوید. در جهانی که فتح و کشتار هنجار رایج بود، چنین رویکردی نشانهای از نوعی سیاست مبتنی بر مدارا و سامانبخشی انسانی به قدرت به شمار میرفت. منشور کوروش در ذهن ایرانیان به نماد «فرمانروایی همراه با رواداری» بدل شده است؛ الگویی که در آن شهریاری با پاسداشت شأن انسان معنا مییابد.
در کنار آن، آموزهی زرتشتیِ «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک» مسئولیت اخلاقی انسان را در همین جهان برجسته میکند. در این دستگاه فکری، جهان عرصهی آزمون و آبادانی است، نه صرفاً گذرگاهی برای آخرت. انسان باید جهان را بهتر از آنچه یافته، واگذارد. این نگرش، بر بهبود زندگی زمینی تأکید دارد.
این عناصر هزار سال پیش در شاهکار جاودانهی فردوسی دوباره جان گرفتند.
شاهنامه فقط روایت جنگها نیست؛ روایت زندگی است. در آن، جشنها، بزمها، عشقها، طبیعت، گل و شراب، موسیقی و شادی حضور پررنگ دارند. قهرمانان شاهنامه برای «نام نیک» میزیند؛ برای داد، برای میهن و برای سربلندی. حتی مرگ در شاهنامه، مرگی آگاهانه و شریف است، نه مرگی که از رنج تقدس بسازد. سوگِ سیاوش، اندوهی است که به دادخواهی میانجامد، نه به انفعال (همه شهر ایران جِگَر خسته اند / به کین سیاوش کمر بسته اند). در این جهانبینی، انسان مرکز معناست؛ خرد برترین موهبت است؛ و زندگی، میدان کنش اخلاقی.
استقرار گفتمان آخرتمحور و تقدیس رنج (فرهنگ اسلامی)
با استقرار حکومت دینی پس از ۱۳۵۷، گفتمان رسمی کشور بر محور آخرتگرایی، شهادتطلبی و ثواباندوزی سامان یافت. دستگاه آموزشی، رسانهای و هنری کشور در راستای بازتولید آیینهای سوگواری و برجستهسازی فرهنگ رنج و خرافه حرکت کرد.
در این چارچوب، مرگ گاه به ارزش والاتر از زندگی بدل شد. شهادت برترین مرتبه معرفی گردید و نوعی زیباییشناسیِ رنج شکل گرفت. سرمایهگذاری گسترده بر آیینهای مذهبی، ساخت سریالها و فیلمهای آیینی، و گسترش نشانههای سوگواری در فضاهای شهری، همگی نشان از تثبیت این الگو داشت.
در همین فضا، جملهی مشهور بنیانگذار نظام که «اقتصاد مال خر است» بیان شد؛ جملهای که صرفاً یک لغزش زبانی نبود، بلکه بازتاب نوعی جهانبینی بود که رفاه اینجهانی را در برابر آرمانهای اخروی کماهمیت میدانست. اما همزمان، همان ساختار سیاسی بهتدریج به یکی از بزرگترین شبکههای انباشت ثروت در تاریخ ایران بدل شد. این شکاف میان گفتار زاهدانه و کردار ثروتاندوزانه، خود به نماد نوعی دوگانگی تبدیل شد که اعتماد عمومی را سلب کرد.
با این حال جامعه یکدست نشد. در عرصه رسمی، سوگ و شعائر برجسته بود؛ در عرصه خصوصی، جشن، موسیقی، شادی و زیستن جریان داشت. نوروز با پایداری مردم حفظ شد و فرهنگ زندگی، زیر پوست جامعه زنده ماند.
بازگشت تدریجی به زندگی
در دو دههی اخیر، با گسترش اینترنت و ارتباطات جهانی، نسلهای تازه افقهای نوینی را تجربه کردند. برای آنان، زیستن در «اینجا و اکنون» ارزش بنیادین یافت. شاد بودن، آزاد زیستن، اختیار بر تن و شیوه زندگی، به خواستهای اجتماعی بدل شد.
بزرگترین دگرگونی در این روند، بازتعریف آیینهای سوگواری و بزرگداشت بود. در پی کشتار هزاران مرد و زن میهندوست در اعتراضهای اخیر، خانوادهها و مردم بهجای سوگواری سنتی، با سرود، دستزدن و آواز یاد جانباختگان را گرامی داشتند. این رفتار تنها واکنشی احساسی نبود؛ شکستن انحصار فرهنگی سوگ و بازگرداندن زندگی به میدان عمومی بود.
در این میان، گفتۀ یک جوان دلاور معترض پیش از اعدام، نقطهای نمادین شد:
مجیدرضا رهنورد. او خواست که بر مزارش شادی کنند و آواز بخوانند. این درخواست صرفاً یک جملهی عاطفی نبود؛ شکستن چارچوب معناییِ رسمیِ مرگ بود. در فرهنگی که سالها مرگ را با سوگ مقدس و شهادت آیینی تعریف کرده بود، او خواست مرگش به جشن زندگی بدل شود. این یعنی بازپسگیری معنا از گفتمان مرگمحور.
پرسش اساسی این است که چنین نگرشی چگونه در دل نسلی پرورش یافته که در فضای رسمیِ مرگمحور رشد کرده است؟ پاسخ شاید در همان مقاومت پنهان فرهنگی در تجربه زیستهی نسل جدید و در پیوند با جهان گستردهتر نهفته باشد. نسل تازه، معنای زندگی را نه در رنج مقدس، بلکه در زیستنِ آگاهانه جستوجو میکند.
از مرگمحوری فرهنگ اسلامی به زندگیمحوری فرهنگ ایرانی
نشانههای این چرخش فرهنگی را میتوان در حضور گسترده مردم در مناسبتهای ملی، توجه به نمادهای تاریخی، تغییر زبان اعتراضی از «شهادت» به «زندگی»، و تأکید بر شادی و امید مشاهده کرد. انقلابهای پایدار، پیش از آنکه سیاسی باشند، فرهنگیاند.
انقلابِ سیاسی زمانی رخ میدهد که قدرت جابهجا میشود. قدرت را میتوان با کودتا یا شورش تصرف کرد؛ اما اگر فرهنگ جامعه دگرگون نشده باشد، ساختار جدید دیر یا زود به بازتولید همان الگوهای پیشین میانجامد. آنچه یک انقلاب را ماندگار میکند، نه سقوط یک حکومت، بلکه دگرگونی در ذهنیتِ جمعی است. انقلابِ پایدار زمانی شکل میگیرد که معنا، ارزشها و تصویر انسانها از خود و جهان تغییر کرده باشد.
در اروپا، پیش از آنکه انقلابهای سیاسی رخ دهند، رنسانس انسان را در مرکز توجه فکری نشاند و روشنگری او را صاحب عقل خودبنیاد و حق تعیین سرنوشت سیاسی دانست. اصلاح دینی اقتدار مطلق کلیسا را شکست و مفهوم مسئولیت فردی را تقویت کرد. هنگامی که در ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه رخ داد، این رویداد بر بستری از دگرگونیهای فکری دو قرن پیشین استوار بود. ایدههای روسو، ولتر و مونتسکیو پیشتر ذهن جامعه را آماده کرده بودند. انقلاب سیاسی، ثمره تحولی فرهنگی بود که پیشتر در اندیشهها و زبان شکل گرفته بود.
در ایران نیز انقلاب مشروطه ناگهانی نبود. پیش از آن، روشنفکرانی چون آخوندزاده و طالبوف دربارهی قانون، پارلمان و حقوق ملت نوشته بودند. ترجمهی متون جدید، گسترش مطبوعات و شکلگیری انجمنها، فرهنگ «قانونخواهی» را پیش از سقوط استبداد قاجار ایجاد کرد. اگرچه مشروطه با موانع بسیار روبهرو شد، اما همان بذر فرهنگی بعدها در شکلگیری نهادهای مدرن نقش ایفا کرد.
آنچه امروز در ایران جریان دارد، دگرگونی در تعریف معناست: معنا از آسمان به زمین بازمیگردد؛ از وعدههای اخروی به کیفیت زیستن در همین جهان.
آینده از آنِ زندگی است
جامعهی ایران در حال تجربه گذار از فرهنگی که رنج و مرگ را تقدیس میکرد، به فرهنگی است که زندگی، شادی و کرامت انسانی را در مرکز قرار میدهد. این تحول نه در فرمانهای حکومتی، بلکه در سبک زندگی، زبان، موسیقی، آیینها و شجاعت نسل جوان جلوهگر شده است.
ادامهی این روند دگرگونی سیاسی ناگزیر را در پی خواهد داشت؛ زیرا هیچ ساختار قدرتی نمیتواند در درازمدت بر فرهنگی ناهمسو با زیست مردم تکیه کند.
شعار نانوشتهی این دوره شاید چنین باشد: زندگی، در همین جهان.
شهریور
https://shahrivar.org/details/quarterly/14
بنیاد میراث پاسارگاد