تاریخ انتشار: September 24, 2026
در کودکی، وقتی قصه رستم و سهراب را میشنیدیم، از عمیقترین جای قلبمان دعا میکردیم که پیش از فرود آمدن تیغ رستم، پدر پسر را بشناسند
هر بار امید داشتیم این بار قصه عوض شود، و رستم نشان خود بر بازوی پسر زودتر ببیند، یا سهراب فرصت کند که بگوید کیست.
اما شاید شوربختی تاریخی ما همین بوده است
ما همیشه دیر یکدیگر را شناختهایم، پدران فرزندانشان را نشناختند، رهبران مردمانشان را، و حتی در قصه هایمان پهلوانان یکدیگر را نشناختند
و اکنون و هنوز هم سیاستمداران، صاحبان قدرت، بد و نیک شان صدای مردمی را که حتی روبرویشان ایستاده اند کمتر می شنوند
و نسل تا نسل همیشه زخمی بر پهلوی بی گناهی نشسته و افسوسی بر جان شاهدان بیشمار
شاید تراژدی رستم و سهراب فقط قصه یک پدر و یک پسر نباشد
شاید قصه جامعهای باشد که آدمهایش همیشه پس از زخمی کردن یکدیگر، تازه به فکر نوشدارویی می افتند که نجات دهنده است.
و این افسوس هنوز با بسیارانی از ما مانده که کاش پیش از آنکه دیر شود، یکدیگر را بشناسیم.
بنیاد میراث پاسارگاد