تاریخ انتشار: October 26, 2026
به کورش بزرگ که میاندیشم، مردمانی را به یاد میآورم که در روزگار او توانستند از تبعید به خانه بازگردند.
استوانهٔ کورش، در کنار شرح استقرار فرمانروایی او در بابل، از بازسازی نیایشگاهها و بازگرداندن گروههایی از کوچدادهشدگان به سرزمینشان میگوید.
من در آن بازگشت درنگ میکنم. پشت این چند کلمهٔ تاریخی، زندگیهایی بوده است. خانه برای کسی که از آن رانده شده، معنایی دارد که در فهرست سرزمینهای فتحشده نمیگنجد. قلمرو را میشود بر نقشه نشان داد. بازگشت را نه. بازگشت را وقتی میفهمیم که انسانی را ببینیم که دوباره در سرزمین خودش زندگی میکند.
بزرگی کورش برای من همینجاست: جایی که سرگذشتِ یک فرمانروا به امکانِ ازسرگرفتنِ زندگیِ دیگران گره میخورد؛ جایی که قدرت نشانی درخشان از آبادکردن و بازگرداندن در تاریخ بشر از خود برجای گذاشته است. نام او را برای همین گرامی میدارم: برای خانههایی که بازگشت به آنها ممکن شد و زندگیهایی که مجال یافتند از نو آغاز شوند.
از این کردار کورش به واژهٔ محبوب خود میرسم: «خویشکاری».
در این وجه از کردار او، فرمانروایی را میبینم که مسئولیت ساختن را پذیرفت. برای من، خویشکاری در همین پیوند میان توانایی و کردار معنا مییابد: آدمی ببیند چه کاری از دستش برمیآید و مسئولیت انجامش را بپذیرد. کورش در جایگاه فرمانروایی چنین کرد؛ من به او نگاه میکنم و از خود میپرسم در جایگاه من چه میتوان کرد.
در خوانشی که من از پهلوانی دارم، انسان به آرزوی پیروزی نیکی بسنده نمیکند؛ خود نیز مسئولیتی در تحقق آن میپذیرد. در این وجه از کردار کورش، نمونهای از چنین انسانِ پهلوانی میبینم. این همان چیزی است که میخواهم از او بیاموزم: سهم خود را در کاستن از ویرانی و افزودن به آبادانی به گردن بگیرم.
در زبان روزمره، اسمش را میگذارم دنگ خویش را پرداختن.
ساده است، اما سبک نیست. آدم باید از آسایش، وقت و توانش مایه بگذارد؛ دست به کار شود و دربارهٔ انتخابها و پیامدهای قابل پیشبینیِ کارش پاسخگو باشد. آنچه در یادگار کورش مرا به خود میخواند، همین صورتِ عملیِ آبادانی است: نیایشگاهی که بازسازی میشود، راه بازگشتی که گشوده میشود. آرزوی آبادانی، خانهای را آباد نمیکند. دستی باید زحمتش را بکشد.
کورش را پدر ایرانزمین میخوانم و از این نام احساس تعلق میکنم. در یاد او، پیوند با ایران برایم به معنای دلبستگی به خانهای است که باید برای زندگی فرزندانش جا داشته باشد.
من به عنوان یک فرزند ایرانزمین از ایران توقعی دارم. میخواهم «خرد و مهر» در زندگی جمعی ما معیار باشند؛ همان دو ویژگیای که عزیزترین معنای تمدنیاش میدانم. میخواهم در این سرزمین بشود اندیشید، پرسید، مخالفت کرد و همچنان فرزند خانه ماند. میخواهم هیچ انسانی برای برخورداری از حرمت، ناچار نباشد شبیه صاحب قدرت شود.
وقتی بازگشت مردمان به خانه را در کردار کورش گرامی میدارم، از خودم هم میپرسم برای ساختن چنین خانهای چه میکنم. نگاه به او یادآورم میشود که ساختنش سهمی بر دوش من میگذارد؛ سهمی متناسب با توان و امکانم. هرچه قدرت بیشتر باشد، مسئولیت هم سنگینتر است.
همینجا کار سخت میشود. از خرد گفتن آسان است، تا روزی که مجبور شویم در باورهای خویش تجدیدنظر کنیم. مهر ورزیدن هم تا وقتی دیگری شبیه ماست، ارزان تمام میشود. هزینه از جایی شروع میشود که باید حقِ مخالفمان را پاس بداریم یا از داوریای دست بکشیم که به سود ماست و منصفانه نیست. اگر آبادکردن و بازگرداندن را در کردار کورش میستایم، باید مراقب باشم کردار خودم جایی را بر دیگری تنگ نکند.
بزرگداشت کورش برای من از همینجا به شیوهٔ زیستن میرسد. نام او مرا به گذشتهای پیوند میدهد که شناختنش سربلندم میکند، و کردارش معیاری پیش رویم میگذارد: از تواناییام چه چیزی نصیب زندگی دیگران میشود؟
آنچه از کورش برای آینده برمیگزینم، به کار امروزمان میآید: قدرتی که بشود از سهمش در آبادانی پرسید؛ کشورداریای که جان مردمان در آن به حساب بیاید؛ مسئولیتی که پذیرفتنش به عمل بینجامد.
من نویسندهام. بخشی از سهم من در کلمه ادا میشود: در آنچه ثبت میکنم، در داوریای که مینویسم، در حرمت انسانی که یک جملهٔ من ممکن است نگهش دارد یا بشکندش. وقتی کورش را برای گشودن راهِ زندگی میستایم، باید بپرسم کلمهٔ من چه راهی میگشاید. حقیقت را به سود علاقهام خم نکنم و انسانِ مخالفم را از انسانبودن نیندازم. این، خویشکاریِ من است؛ و کلمه مرا از مسئولیت رفتارم معاف نمیکند. آنچه در کورش گرامی میدارم، در کردار اوست؛ سهم من از این بزرگداشت نیز باید در کردارم پیدا باشد.
دلم میخواهد گرامیداشتِ نام کورش، شادیِ تعلق به ایران را در ما به توانِ ساختن بدل کند. یاد او ما را به سهم خویش در آبادانی این خانه دلگرم کند؛ هرکس از جایی که ایستاده، با آنچه در دست دارد.
از کورش تا ما راهی دراز گذشته است. پس از ما هم کسانی در این سرزمین زندگی خواهند کرد و به آنچه از ما به ایشان رسیده نگاه خواهند کرد، همانطور که ما امروز به یادگارهای پیشینیان نگاه میکنیم.
دلم میخواهد در آنچه برایشان میگذاریم، جایی برای آسودن باشد: خانهای که برای ماندن در آن مجبور نباشند از خویشتنِ خود دست بکشند؛ ایرانی که بتوانند دوستش بدارند و از ما هم، با همهٔ کاستیهایمان، کاری به یاد آورند که به زندگیشان یاری رسانده است.
آن روز، اگر بپرسند از کورش چه آموختید، دلم میخواهد در این خانه چیزی برای نشاندادن داشته باشیم.
«زهرا عبدی»
بنیاد میراث پاسارگاد