چرا «کشورداری ایرانی» با کورش آغاز می‌ شود؟ – دکتر اسماعیل نوری علا؟

تاریخ انتشار: October 22, 2026

 

درباره این مطلب*

در روزگار کورش، گروهی که تا آن زمان یکی از نیروهای منطقه بود توانست از مرز فرمانروایی محلی خود بیرون آید، حکومت ماد را در دست گیرد، لیدی و بابل را فتح کند و سرزمین‌هایی با زبان‌ها، دین‌ها، آیین‌ها و دستگاه‌های اداری متفاوت را زیر یک تاج گرد آورد. از آن پس، مسئله فقط تصرف زمین نبود؛ نگاه ‌داشتن مجموعه‌ای بود که هیچ قوم و سنتی به‌تنهایی نمی‌توانست آن را اداره کند. اهمیت کورش در همین انتقال است: انتقال از فرمانروایی بر مردمی نزدیک و کمابیش هم‌ریشه به کشورداری در پهنه‌ای چندقومی و چنددینی.

فاتح می‌تواند با یک سپاه وارد شهر شود، خزانه را بگیرد و فرمانروای پیشین را براندازد؛ اما کشوردار باید کاری کند که فردای فتح، آب به کشتزار برسد، مالیات گرد آید، معبد کار کند، راه امن بماند، مقام‌های محلی فرمان تازه را بپذیرند و مردم هر شهر ضرورتی نبینند که، با نخستین غیبت سپاه، شورش کنند. فاصلهء میان فتح و کشورداری همان جایی است که کورش برای بحث ما اهمیت می‌یابد.

نام او در حافظه‌های گوناگون به صورت‌هایی بسیار متفاوت باقی مانده است. در سنت‌های یونانی، گاه فرمانروایی آرمانی، خردمند و میانه‌روست؛ در نوشته‌های یهودی، برگزیده‌ای است که راه بازگشت تبعیدیان و بازسازی معبد را می‌گشاید؛ در متن بابلی، پادشاهی است که مردوک او را برای نجات بابل برگزیده؛ و در حافظهء جدید ایرانی، بنیان‌گذار کشور و نماد مدارا و بزرگی شده است. هر یک از این تصویرها بخشی از واقعیت یا نیازی از زمان سازندگان خود را دربردارد، اما هیچ‌یک را نمی‌توان بی‌ چواسطه زندگینامهء تاریخی کورش دانست. کتیبهء مشهور کورش او را «شاه انشان»، پسر کمبوجیه، نوهء کورش و از تبار چیش‌پیش معرفی می‌کند. این معرفی برای مردمی که با اهمیت خاندان شاهی آشنا بودند، می‌گفت فاتح تازه ماجراجویی بی‌ریشه نیست و از زنجیره‌ای از شاهان می‌آید.

شهرت چند وجهی او کار پژوهش را دشوار می‌کند. دربارهء بسیاری از شاهان باستانی مشکل ما کمبود سند است؛ دربارهء کورش افزون بر کمبود سند، با انبوه ستایش، افسانه و کاربرد سیاسیِ نام او روبه‌رو هستیم. دوستداران اش گاه هر ارزش امروزی را به او نسبت داده‌اند و مخالفان این ستایش نیز گاه برای شکستن افسانه، اهمیت واقعی او را نادیده گرفته‌اند.

پارسِ روزگار او نیز واحدی کاملاً جدا از جهان پیرامون نبود. زبان پارسی، سنت‌های ایلامی، روابط مادی و شیوه‌های بین‌النهرینی در منطقه به هم می‌رسیدند. همین آمیزش برای فهم آیندهء حکومت مهم است. دولتی که بعدتر چندین سنت را در خود جا داد، از آغاز نیز محصول یک سرچشمهء منفرد نبود. ایرانی ‌بودن آن با جذب و بازآرایی تجربه‌های دیگران ساخته شد، نه با بستن مرزها بر روی آنها.

در شمال و غرب پارس، مادها قدرت برتر ایرانی منطقه بودند. دربارهء ساختمان دقیق حکومت ماد آگاهی ما اندک و وابسته به منابع بیرونی است. هرودوت از زنجیره‌ای از شاهان و تمرکز قدرت سخن می‌گوید، اما باستان‌شناسی و اسناد هم‌زمان اجازه نمی‌دهند همهء روایت او را به صورت گزارشی اداری بپذیریم. شاید حکومت ماد بیش از آنکه دولتی همانند هخامنشیانِ بعدی باشد، اتحادی از خاندان‌ها و فرمانروایان زیر برتری شاه بوده است. همین تفاوت احتمالی در چگونگی پیروزی کورش اثر داشت…

کورش همهء ساختمان پیشین را ویران نمی‌کرد تا از صفر دولتی تازه بسازد. او رأس را تغییر می‌داد، خزانه و سپاه را در اختیار می‌گرفت و بخش‌هایی از نخبگان و شیوه‌های موجود را به خدمت خود درمی‌آورد. این روش از سر مهربانی محض نبود؛ ضرورتی عملی داشت. فاتح پارسی نفر و دانش کافی برای جایگزین‌کردن همهء مأمورانِ سرزمین‌های بزرگ نداشت.

اگر کورش پس از پیروزی ماد همهء بزرگان مادی را می‌کشت و دستگاه شان را کنار می‌گذاشت، ناچار می‌شد سرزمینی پهناور را با گروه کوچکی از همراهان پارسی اداره کند. چنین کاری هم پرهزینه و هم ناپایدار بود. نگه‌داشتن مقام‌ها و تجربه‌های محلی، دشمن دیروز را به شریک مشروط امروز تبدیل می‌کرد. در برابر، این شریک جدید می‌دانست جایگاه ش از تأیید شاه تازه می‌آید. بدین‌سان، مدارا و محاسبهء قدرت از آغاز از هم جدا نبودند.

این سیاست به معنای برابری ماد و پارس یا ناپدید شدن خشونت نبود. کورش فاتح بود، با سپاه می‌آمد، دارایی مرکز مغلوب را می‌گرفت و فرمان نهایی را از آن خود می‌دانست. مردمی که مقاومت می‌کردند ممکن بود کشته، اسیر یا محروم شوند. اما پس از پیروزی، او می‌کوشید هزینهء دائمیِ فرمانروایی را با حفظ بخشی از نظم پیشین کاهش دهد. تفاوت مهم در نبود جنگ نبود؛ در چگونگی تبدیل نتیجهء جنگ به حکومت بود.

ماد برای کورش فقط سرزمین تازه نبود. با گرفتن هگمتانه، شبکهء راه‌ها، تجربهء دیپلماتیک، سواره‌ نظام، بزرگان و ادعای برتریِ شاه ماد را نیز به ارث برد. فرمانروایی پارسی از این لحظه توانست از جایگاه محلی انشان فراتر رود و خود را صاحب پهنه‌ای بزرگ ببیند. کشورِ تازه ترکیبی شد از تاج پارسی و میراث مادی. همین ترکیب بعدتر در نقش‌ها، جامه‌ها، مقام‌ها و سپاه هخامنشی آشکار ماند.

در واقع، آغازِ با کورش، آغازِ با «ملت» به معنای امروزی کلمه نیست. مردم زیر فرمان او خود را شهروندان یک دولت ملیِ برابر نمی‌دانستند. هویت‌های محلی، قومی، زبانی، شهری، خاندانی و دینی نیرومند بودند. کورش نیز برنامه‌ای برای یکسان‌کردن آنان زیر فرهنگ واحد اعلام نکرد. وحدت از بالا و پیرامون شخص شاه ساخته می‌شد: مردمان متفاوت می‌توانستند آیین خود را نگاه دارند، اما باید فرمان نهایی و تعهد مالی و نظامی نسبت به تاج را می‌پذیرفتند.

از همین رو بهتر است میان «شاهنشاهی» و تصور بعدی از «امپراتوری» با احتیاط حرکت کنیم. حکومت کورش بی‌تردید از راه فتح گسترش یافت و بر سرزمین‌های متفاوت سلطه داشت؛ به این معنا امپراتوری بود. اما واژهء شاهنشاهی منطق درونی آن را بهتر نشان می‌دهد: شاهی بر فراز شاهان، فرمانروایان، شهرها و سنت‌هایی که همه حذف نشده بودند. مرکز می‌خواست برتری نهایی را داشته باشد، نه اینکه هر تفاوت را از میان ببرد…

پس از ماد، لیدی آزمون دیگری بود. لیدی در غرب آناتولی دولتی ثروتمند با شهرها، شبکهء بازرگانی، سکه و پیوندهای گسترده با جهان یونانی داشت. کرزوس، شاه لیدی، پس از دگرگونی توازن قدرت و سقوط آستیاگ به جنگ با کورش رفت یا دست‌کم وارد رویارویی‌ای شد که منابع یونانی با داستان پیشگویی معبد دلفی آراسته‌اند. گفته می‌شود به او وعده داده شد اگر از رود هالیس بگذرد امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد؛ امپراتوریِ نابود شده، حکومت خودش بود.

پشت این داستان نیز واقعیت سیاسی روشن است. سقوط ماد مرزها را آزاد و قدرت تازه‌ای را در برابر لیدی پدید آورد. کرزوس نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. دولت‌ها هنگامی که همسایهء ضعیف جای خود را به نیرویی بزرگ می‌دهد، ناچارند میان سازش، اتحاد و جنگ انتخاب کنند. انتخاب لیدی به شکست انجامید.

گرفتن سارد، کورش را با نوع دیگری از جامعه روبه‌رو کرد. شهرهای یونانیِ ساحل، پادشاهی لیدی و سنت‌های آناتولی را نمی‌شد درست مانند ماد اداره کرد. برخی شهرها خواهان همان شرایطی شدند که پیش از جنگ می‌توانستند بپذیرند، اما کورش نپذیرفت. مدارا به معنای چشم‌پوشی از محاسبهء سیاسی نبود. کسی که پیش از پیروزی فرصت همکاری را رد کرده بود، نمی‌توانست پس از شکست همان امتیاز را حق ثابت خود بداند… اما داستانِ بخشایش شاه مغلوب با تصویری که از سیاست کورش ساخته شد سازگار است: فاتح می‌تواند دشمن بزرگ را پس از خلع قدرت به شاهد بزرگواری و حتی منبع تجربه تبدیل کند.

اگر این جزئیات افسانه‌ای باشد، باز هم ماندگاری آن بی‌معنا نیست. مردم باستان نیز می‌خواستند بفهمند چرا برخی فتوحات به کشتار کامل دودمان مغلوب نمی‌انجامد. داستان نجات کرزوس پاسخ اخلاقی می‌دهد: کورش در لحظهء پیروزی از سرنوشت مشترک شاهان آگاه می‌شود و رحم می‌کند.

تحلیل کشورداری اما پاسخ دیگری می‌افزاید: زنده‌گذاشتن شاه شکست‌خورده، اگر از قدرت واقعی جدا شده باشد، می‌تواند مقاومت هواداران او را کاهش دهد و فتح را به انتقالی پذیرفتنی‌تر تبدیل کند.

پس از شکست مادها، با فتح لیدی، منابع مالی و سکه اهمیت تازه‌ای یافتند. هخامنشیان بعدها نظام پولی خود را توسعه دادند، اما کورش از جهانی بهره گرفت که پیش از او تجربهء پیشرفته‌ای در ضرب و گردش سکه داشت. بار دیگر، پیروزی نظامی به جذب یک فناوری اداری و اقتصادی انجامید. کشور تازه هر سرزمین را فقط به صورت زمین نمی‌گرفت؛ مهارت‌ها و نهادهایش را نیز وارد ساختمان بزرگ‌تر می‌کرد.

و مرحلهء تعیین‌کننده‌تر، فتح بابل در ۵۳۹ پیش از میلاد بود. بابل فقط شهری بزرگ و ثروتمند نبود؛ مرکز سنتی دیرپا در شاهی، دین، نوشتن، حسابداری، نجوم، معبد و قانون بود. کسی که تاج بابل را می‌گرفت، باید در برابر مردوک و کاهنان، شهروندان و خاطرهء شاهان پیشین پاسخ می‌داد. یک فرمانروای بیگانه نمی‌توانست صرفاً با عنوان پارسیِ خود در آنجا حقانیت حکمرانی به دست آورد.

نبونئید، آخرین شاه بابل، با بخشی از کاهنان معبد مردوک اختلاف داشت. اقامت طولانی او در تیماء، توجهش به خدای ماه و گردآوردن تندیس‌های خدایان در بابل به مخالفان امکان داد او را برهم‌زنندهء نظم دینی معرفی کنند. نباید همهء اتهام‌های متن‌های پس از فتح را بی‌طرف دانست. فاتح و همکاران بابلی‌اش نیاز داشتند شاه شکست‌خورده را مسئول رنج و بی‌نظمی نشان دهند. تبلیغاتِ پیروزی، گذشته را چنان بازنویسی می‌کرد که آمدن کورش «نجات» جلوه کند.

فتح بابل نیز کاملاً بی‌جنگ نبود. رویدادنامهء نبونئید از نبرد اُپیس و شکست نیروهای بابلی خبر می‌دهد و متن آن احتمال کشتار را مطرح می‌کند. سپس سیپار بدون جنگ گرفته شد و نیروهای کورش وارد بابل شدند. بنابراین جملهء «ورود آرام به بابل» را نباید به نبود خشونت در سراسر لشکرکشی گسترش داد. مقاومت پیش از ورود شکسته شده بود. آرامش شهر نتیجهء پیروزی نظامی و توافق با نیروهایی در داخل بود، نه جایگزین همهء جنگ.

منشور گِلی کورش پس از فتح، مهم‌ترین سند سیاست او در بابل است. متن به زبان اکدی و در قالب سنت کتیبه‌های شاهی بین‌النهرین نوشته شده است. مردوک، نه اهورامزدا، کورش را برمی‌گزیند؛ نبونئید نکوهش می‌شود؛ نظم معابد بازمی‌گردد؛ تندیس خدایان و گروه‌هایی از مردم به جایگاه‌هایشان بازگردانده می‌شوند؛ و فاتح خود را شاه بابل و شاه جهان معرفی می‌کند. کورش برای مردم بابل به زبان حقانیت خود آنان سخن گفت.

همین انتخاب یکی از مهم‌ترین پایه‌های کشورداری او بود.

او از مردم بابل نخواست برای پذیرفتن فرمانش نخست دین و حافظهء خود را ترک کنند. دستگاه محلی، زبان کاتبان و اقتدار مردوک را از میان نبرد؛ آنها را به سند حقانیت خویش تبدیل کرد. در بابل، شاه پارسی پادشاهی بابلی شد، بی‌آنکه پارسی ‌بودن خود را کنار بگذارد. او چند نقش را در یک شخص جمع کرد و اجازه داد هر سرزمین تاج را در زبان آشنای خود بفهمد.

این سیاست را می‌توان «مدارا» نامید، اما نباید آن را با آزادی دینی و حقوق شهروندی به معنای امروز یکی گرفت. منشور کورش قانون اساسی، اعلامیهء برابری انسان‌ها یا فرمان لغو بردگی نیست. تعبیر مشهور «نخستین منشور حقوق بشر» بیش از آنکه توصیف دقیق متن باستانی باشد، با همهء ارتباط هایش با اندیشه «خقئق بشر»، خوانشی جدید و سیاسی از آن است. در خود متن سخن از حقوق همگانیِ فرد در برابر دولت نیست؛ سخن از بازگرداندن نظم، معابد، خدایان و مردمانی است که شاه پیشین جابه‌جا کرده بود.

اما تردید در عنوان امروزیِ «حقوق بشر» نباید ما را به خطای معکوس بیاندازد. سیاست اعلام‌شده در منشور اهمیت واقعی داشت. بازگرداندن تندیس‌ها، احترام به معابد و اجازهء بازگشت برخی گروه‌های جابه‌جا‌شده، در زندگی مردم اثر می‌گذاشت. حکومت می‌فهمید که دین فقط اعتقاد خصوصی نیست؛ معبد مرکز زمین، کار، حافظه، آموزش و پیوند اجتماعی است. بازسازی آن همزمان اقدامی دینی، اقتصادی و سیاسی بود.

ارتباط نام کورش با بازگشت یهودیان و بازسازی معبد اورشلیم نیز از همین زمینه برخاست. نوشته‌های کتاب مقدس او را حتی «مسیح» یا برگزیدهء خدا می‌خوانند، زیرا فرمانش امکان پایان تبعید و بازسازی را فراهم کرد. منشور بابلی نام یهودیان یا اورشلیم را نمی‌آورد و دو مجموعهء متن را نباید یکی دانست؛ اما سیاست بازگرداندن گروه‌ها و آیین‌ها با چنین اقدامی ناسازگار نیست. کورش می‌توانست در هر سنت از سوی خدای همان سنت صاحب مأموریت دانسته شود.

این چندگانگی به معنای بی‌دینی حکومت نبود. کورش از دین برای حقانیت حکمرانی بهره می‌گرفت، قربانی و آیین را محترم می‌شمرد و زبان انتخاب الهی را می‌پذیرفت. تفاوت در این بود که یک دستگاه دینکاریِ واحد را بر همهء سرزمین‌ها مسلط نکرد و خدایی یگانه را معیار حذف دیگر خدایان نساخت. هر مرکز دینی می‌توانست جای خود را نگاه دارد، به شرط آنکه دعای خیر و اطاعت سیاسی‌اش به شاه تازه برسد.

از این رو نمی‌توان کورش را به معنای امروز فرمانروایی سکولار نامید. سکولار بودن مستلزم جدایی نهاد دین و حکومت است و چنین جدایی‌ای در جهان او وجود نداشت. شاهی، آیین، معبد و خواست خدا در هم تنیده بودند. آنچه می‌توان گفت این است که حکومت او «مذهب رسمیِ واحد»ی برای یکسان‌کردن همهء اتباع نساخت. او به جای جداسازی دین از قدرت، چند سنت دینی را زیر قدرت سیاسی خود جا داد.

این تفاوت برای سراسر پروژهء ما اساسی است. البته در فهم امروزی ما مدارا با دین‌ها دقیقاٌ همان سکولاریسم نیست، ولی می‌تواند از انحصار یک گروه دینکار بر حاکمیت جلوگیری کند. کورش اجازه نمی‌داد کاهنان یک سرزمین تعیین کنند شاه در همهء کشور چگونه فرمان براند؛ در همان حال، برای ادارهء آن سرزمین به آنان احترام و نقش می‌داد. شاه بر فراز دین‌های محلی می‌ایستاد، نه بیرون از همهء دین‌ها. این فرمول هم امکان گستردگی می‌ساخت و هم قدرت شخص شاه را بسیار افزایش می‌داد.

در این ساختمان، چهار نیرویی که در سراسر تاریخ کشورداری دنبال می‌کنیم هنوز به صورت نهادهای کاملاً جدا ظاهر نشده بودند، اما حضور داشتند. شاه و خاندان او سرچشمهء فرمان و جانشینی بودند؛ نظامیان کشور را فتح و از آن نگهبانی می‌کردند؛ دینکارانِ هر سرزمین برای حقانیت و نظم محلی ضرورت داشتند؛ و دبیران و مدیران، مالیات، انبار، نامه و حساب را می‌گرداندند. هنر کورش در حذف یکی به سود دیگری نبود؛ در قرار دادن آنان زیر تاجی بود که می‌توانست در هر منطقه به زبان مناسب سخن بگوید.

****

*آنچه می خوانید ملخصی از فصل یکم کتابی است، آماده برای انتشار در نوروز آینده از حانب انتشارات فروغ، که خود جلد دوم از یک مجموعهء یازده جلدی را شکل می دهد؛ مجموعه ای که نوشتن اش چند سال اخیر عمر نویسنده را بخود اختصاص داده است. نام مجموعه «کشورداری ایرانی» است و به تحقیق در صحت این نکته می پردازد که نطفهء «سکولار دموکراسی ایرانی» چگونه از ابتدای شکل گیری شاهنشاهی هخامنشی وجود داشته است.

در سراسر این مجموعهء یازده جلدی، اصطلاح «کشورداری» نام کلی کارها و نهادهایی است که برپایی، اداره و دوام یک «کشور» را ممکن می کنند: از سامان دادن منابع و حل اختلاف تا اجرای تصمیم، نگاهداری امنیت و تنظیم رابطه با بیرون. این توانایی در هیچ شخص یا نهادی به تنهایی خلاصه نمی شود. فرمانروا و دربار، نظامیان، دینکاران و دیوانیان در دوره های تاریخی به شیوه های متفاوت در آن سهم داشته اند و بر سر حدود قدرت خود کشمکش کرده اند.

در عین حال، آغاز کردن این نوشته هم با «کورش» به این معنا نیست که تاریخ ایران با پادشاهی او آغاز می شود. هزاران سال پیش از او، در فلات ایران و پیرامون آن، انسان‌ها روستا و شهر ساخته، کشاورزی و بازرگانی کرده، جنگیده، پیمان بسته و شکل‌های گوناگون حکومت را آزموده بودند. ایلام، ماد، آشور، بابل و دولت‌های کوچک و بزرگ دیگر، پیش از آنکه نام کورش در اسناد ظاهر شود، تجربه‌هایی انباشته در فرمانروایی، دیوان، مالیات، سپاه و دین داشتند.

کورش نه نخستین شاه بود و نه آفرینندهء همهء ابزارهای کشورداری. با این‌ همه، برای شناختن فاعل تاریخیِ «کشورداری ایرانی» باید از او آغاز کرد.

 

بنیاد میراث پاسارگاد

Read Previous

گفتگویی با نجات بهرامی درباره حمایت ۱۷۱ زندان سیاسی از شاهزاده پهلوی

Read Next

کوروش و کهن‌الگوی فرمانروایی نیک – مزدک بامدادان