کوروش؛ فیلسوف، امپراتور یا هر دو – حسین عرب

تاریخ انتشار: October 19, 2026

 

چهره‌ای از کوروش که کمتر شناخته‌ایم

تاریخ، کوروش بزرگ را بیشتر به‌عنوان بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی و یکی از برجسته‌ترین کشورگشایان جهان باستان می‌شناسد. نام او با فتح سرزمین‌ها، ایجاد یک امپراتوری پهناور و بنیان‌گذاری حکومتی پیوند خورده است که برای بیش از دو سده یکی از قدرت‌های بزرگ جهان بود.

اما آیا کوروش را باید تنها در شمار امپراتوران و کشورگشایان تاریخ قرار داد؟

آیا در پس شخصیت نظامی و سیاسی او، اندیشمندی نیز وجود داشت که درباره قدرت، مشروعیت، عدالت، رابطه فرمانروا با مردم و چگونگی اداره جامعه دارای اصول و اندیشه‌ای مشخص بود؟

این پرسش هنگامی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به یاد آوریم فلسفه تنها به مباحث هستی‌شناسی، شناخت و طبیعت محدود نیست. فلسفه سیاسی یکی از شاخه‌های مهم فلسفه است و موضوع آن دقیقاً مسائلی است که هر فرمانروا با آنها روبه‌رو می‌شود: قدرت از کجا مشروعیت می‌یابد؟ فرمانروا در برابر مردم چه مسئولیتی دارد؟ عدالت در حکومت چه معنایی پیدا می‌کند؟ و آیا قدرت هدف است یا وسیله‌ای برای تحقق نظم مطلوب اجتماعی؟

ممکن است کسی درباره این موضوعات رساله‌ای بنویسد، اما هرگز مسئولیت اداره جامعه‌ای را بر عهده نگیرد. در مقابل، ممکن است فرمانروایی اصولی درباره همین مسائل داشته باشد و اندیشه‌های خود را نه در قالب رساله، بلکه در تصمیم‌ها و شیوه حکومت خویش آشکار کند.

آیا کوروش از گروه دوم بود؟

برای بررسی این فرضیه، استوانه کوروش نقطه آغاز مناسبی است؛ سندی که معمولاً از آن در ارتباط با فتح بابل، مدارا و احترام به آیین‌های مذهبی یاد می‌شود، اما کمتر از منظر ساختار اندیشه سیاسی نهفته در آن مورد توجه عمومی قرار می‌گیرد.

۱. استوانه کوروش؛ متنی با دو زبان و دو جایگاه

یکی از ویژگی‌های تأمل‌برانگیز استوانه کوروش، تغییر زاویه روایت در متن آن است.

در نوزده سطر نخست، متن به زبان سوم شخص نوشته شده است. در این بخش، ابتدا حکومت نبونعید و نابسامانی‌های منسوب به او توصیف می‌شود. سپس مردوک، خدای بزرگ بابل، در جست‌وجوی فرمانروایی شایسته برمی‌آید و کوروش را برمی‌گزیند.

اما از سطر بیستم، زبان روایت تغییر می‌کند. کوروش خود را معرفی می‌کند و از آن پس، اقداماتش را به زبان اول شخص شرح می‌دهد.

چرا متن با معرفی مستقیم کوروش آغاز نمی‌شود؟ چرا ابتدا از فرمانروایی نامطلوب، رنج مردم، برهم خوردن نظم و ضرورت یافتن فرمانروایی شایسته سخن می‌گوید؟

پاسخ تاریخی آن است که استوانه در سنت کتیبه‌نویسی سلطنتی بین‌النهرین نوشته شده و استفاده از اراده خدایان برای مشروعیت‌بخشی به فرمانروا در آن سنت سابقه داشته است.

اما پذیرش این توضیح تاریخی، امکان تحلیل فلسفی متن را از میان نمی‌برد.

در بخش نخست، مسئله شایستگی و مشروعیت فرمانروا مطرح است. در بخش دوم، فرمانروا عملکرد خود را در برابر جامعه شرح می‌دهد.

به این ترتیب، می‌توان دو مفهوم بنیادین فلسفه سیاسی را در ساختار استوانه تشخیص داد: مشروعیت قدرت و مسئولیت اعمال آن.

البته نمی‌توان ثابت کرد که تغییر ضمیر با هدف بیان آگاهانه این تمایز فلسفی صورت گرفته است. بااین‌حال، متن چنین خوانشی را امکان‌پذیر می‌کند.

از سوی دیگر، این شیوه روایت از جهاتی یادآور برخی متون دینی و پیامبرانه است؛ متونی که در آنها ابتدا معیارهایی فراتر از اراده شخص سخنگو مطرح می‌شود و سپس رفتار انسان در نسبت با آن معیارها معنا پیدا می‌کند.

این شباهت به معنای یکسان بودن ماهیت متون نیست، بلکه توجه ما را به مسئله‌ای بنیادی جلب می‌کند: قدرت سیاسی برای مشروعیت یافتن، چگونه خود را به اصولی فراتر از اراده فردی فرمانروا پیوند می‌دهد؟

۲. نخستین اصل؛ مشروعیت قدرت تنها از پیروزی به دست نمی‌آید

در بخش نخست استوانه، نبونعید فرمانروایی معرفی می‌شود که نظم مذهبی و اجتماعی بابل را مختل کرده و مردم را تحت فشار قرار داده است.

سپس مردوک در جست‌وجوی فرمانروایی شایسته برمی‌آید و کوروش را برمی‌گزیند.

در این روایت، صرف داشتن تاج‌وتخت یا قدرت نظامی برای شایستگی فرمانروایی کافی نیست. رفتار فرمانروا و پیامدهای حکومت او نیز اهمیت دارند.

این نکته از منظر فلسفه سیاسی قابل‌توجه است.

اگر فرمانروایی صرفاً بر توانایی غلبه بر دیگران استوار باشد، قدرت خود معیار حقانیت خواهد بود. اما اگر برای مشروعیت فرمانروا به برقراری نظم، کاهش رنج مردم و رعایت مناسبات پذیرفته‌شده جامعه استناد شود، معیاری فراتر از قدرت نظامی مطرح شده است.

البته باید توجه داشت که استوانه سندی سلطنتی و جانبدارانه است. تصویر منفی نبونعید و تصویر مثبت کوروش، بخشی از تلاش حکومت تازه برای کسب پذیرش در بابل بوده است.

بااین‌حال، حتی شیوه توجیه قدرت نیز اهمیت دارد. حکومت کوروش برای مشروع معرفی کردن خود، تنها به پیروزی نظامی استناد نمی‌کند، بلکه ضرورت اصلاح وضع موجود را پیش می‌کشد.

در اینجا نخستین نشانه یک اندیشه سیاسی قابل بازسازی دیده می‌شود: فرمانروایی مطلوب باید بتواند برای اعمال قدرت خود، توجیهی مرتبط با سامان جامعه ارائه کند.

۳. دومین اصل؛ قدرت با مسئولیت همراه است

از سطر بیستم، کوروش خود را با عنوان‌های سلطنتی معرفی می‌کند. این بخش نشان می‌دهد که او جایگاه و اقتدار پادشاهی خود را آشکارا اعلام می‌کند. اما در ادامه، تنها از پیروزی و گسترش قلمرو سخن نمی‌گوید.

در سطرهای ۲۲ تا ۲۶، از ورود به بابل، آرامش شهر، رسیدگی به وضعیت مردم و کاستن از فشارهای تحمیلی سخن به میان می‌آید.

در سطرهای بعد نیز بازگرداندن پیکره خدایان به پرستشگاه‌ها و سامان دادن به برخی امور مذهبی و عمرانی مطرح می‌شود. در این بخش‌ها، قدرت با اقداماتی پیوند می‌یابد که به زندگی اجتماعی مربوط‌اند.

تفاوت مهمی میان تصرف یک سرزمین و فرمانروایی بر آن وجود دارد. تصرف سرزمین ممکن است با برتری نظامی انجام شود، اما اداره جامعه نیازمند شناخت مناسبات اجتماعی، باورهای مردم، نهادهای محلی و پیامدهای تصمیم‌های حکومتی است.

در تصویر ارائه‌شده در استوانه، کوروش تنها فاتح بابل نیست؛ او خود را مسئول بازگرداندن نظم و آرامش آن نیز معرفی می‌کند. آیا این همان چیزی نیست که در فلسفه سیاسی از رابطه قدرت و مسئولیت سخن می‌گوییم؟

البته نباید مفهوم امروزی پاسخگویی حکومت در برابر شهروندان را مستقیماً به جهان باستان منتقل کرد. استوانه از انتخابات، نظارت عمومی یا برابری حقوقی شهروندان سخن نمی‌گوید.

اما می‌توان در آن تصوری از مسئولیت فرمانروا در قبال نظم و رفاه جامعه را تشخیص داد؛ تصوری که فراتر از اعلام صرف پیروزی نظامی است.

۴. سومین اصل؛ شناخت جامعه و احترام به تفاوت‌ها

یکی از برجسته‌ترین موضوعات استوانه، بازگرداندن پیکره خدایان به پرستشگاه‌هایشان و احیای برخی آیین‌های مذهبی است. این اقدامات در جهان باستان اهمیت سیاسی و اجتماعی فراوان داشتند. معابد تنها مکان عبادت نبودند؛ در بسیاری از شهرهای بین‌النهرین، مراکز اقتصادی، فرهنگی و سازمان‌دهنده بخشی از زندگی اجتماعی نیز به شمار می‌رفتند.

بنابراین، احترام به این نهادها صرفاً یک تصمیم مذهبی نبود؛ به معنای پذیرش بخشی از ساختار جامعه مغلوب نیز بود. در اینجا می‌توان به یکی دیگر از مسائل فلسفه سیاسی پرداخت: آیا فرمانروا باید جامعه را مطابق اراده خود تغییر دهد یا پیش از تصمیم‌گیری، ویژگی‌ها و مناسبات آن را بشناسد؟

کوروش در استوانه، خود را بازگرداننده نظم موجود معرفی می‌کند، نه بنیان‌گذار نظمی که همه سنت‌های پیشین را نابود کرده باشد. این رفتار می‌تواند حاصل محاسبه سیاسی برای تثبیت حکومت باشد. اما مصلحت‌اندیشی و خرد سیاسی لزوماً در برابر یکدیگر قرار ندارند.

چه‌بسا یکی از نشانه‌های اندیشه سیاسی، شناخت محدودیت‌های قدرت و درک این واقعیت باشد که اداره مردمان گوناگون بدون توجه به باورها و نهادهای آنان دشوار است. بااین‌حال، نباید از این شواهد نتیجه گرفت که کوروش به مفهوم امروزی آزادی دین یا حقوق برابر همه انسان‌ها باور داشته است. چنین ادعایی از متن استوانه به دست نمی‌آید.

آنچه می‌توان گفت این است که در شیوه فرمانروایی بازتاب‌یافته در استوانه، حفظ و همکاری با نهادهای محلی جایگاهی مهم دارد.

۵. آیا اندیشه کوروش تنها در استوانه دیده می‌شود؟

اگر استوانه تنها سندی بود که چنین تصویری از کوروش ارائه می‌کرد، می‌توانستیم همه این مفاهیم را صرفاً بخشی از تبلیغات سیاسی پس از فتح بابل بدانیم. اما شواهد دیگری نیز وجود دارند. رویدادنامه نبونعید، که متنی مستقل از استوانه است، ادامه فعالیت آیین‌های مذهبی بابل و بازگرداندن پیکره خدایان به شهرهایشان را گزارش می‌کند. این روایت، بخش‌هایی از ادعاهای استوانه را تأیید می‌کند.

در متون کتاب مقدس عبری نیز کوروش با اجازه بازگشت تبعیدیان و بازسازی معبد اورشلیم پیوند یافته است. البته این متون نیز در چارچوب باورهای دینی و سنت‌های نگارشی خاص خود شکل گرفته‌اند و باید با روش نقد تاریخی بررسی شوند.

بااین‌حال، کنار هم قرار دادن این شواهد، امکان طرح فرضیه‌ای مهم را فراهم می‌کند: احترام به نهادهای مذهبی و استفاده از همکاری جوامع محلی، ممکن است بخشی از شیوه نسبتاً پایدار فرمانروایی کوروش بوده باشد.

این فرضیه هنوز به معنای اثبات وجود یک مکتب فلسفی شخصی نیست، اما از آن پشتیبانی می‌کند که رفتار او را نباید تنها مجموعه‌ای از تصمیم‌های اتفاقی دانست.

۶. کوروش در آینه فلسفه سیاسی شرق

برای شناخت جایگاه احتمالی کوروش در تاریخ اندیشه سیاسی، می‌توان نگاه او به فرمانروایی را با برخی مفاهیم فلسفه شرق باستان مقایسه کرد. کنفوسیوس، فیلسوف چینی که پس از کوروش می‌زیست، بر اهمیت فضیلت فرمانروا، رفتار اخلاقی و نظم اجتماعی تأکید داشت. در اندیشه کنفوسیوسی، حکومت پایدار تنها با مجازات و اجبار تحقق نمی‌یابد؛ شخصیت و رفتار فرمانروا نیز در جلب اعتماد مردم نقش دارد.

در سنت منسوب به لائوتسه نیز بر پرهیز از مداخله افراطی و تحمیل بی‌رویه اراده فرمانروا تأکید می‌شود. می‌توان میان این مفاهیم و تصویری که استوانه از فرمانروایی کوروش ارائه می‌کند، شباهت‌هایی یافت.

در هر دو سنت، پرسش اصلی فراتر از دستیابی به قدرت است: قدرت چگونه باید اعمال شود تا جامعه از نظم و آرامش برخوردار باشد؟ البته این مقایسه به معنای وجود ارتباط مستقیم تاریخی میان کوروش و فیلسوفان چین نیست. همچنین نباید تفاوت‌های فرهنگی، زمانی و فلسفی آنها را نادیده گرفت.

اهمیت مقایسه در این است که نشان می‌دهد موضوعاتی که در استوانه کوروش مطرح می‌شوند، از جنس همان پرسش‌هایی هستند که بعدها در فلسفه سیاسی به‌صورت نظری بررسی شده‌اند.

بنابراین، ممکن است کوروش را نه در مقام نویسنده یک رساله فلسفی، بلکه در جایگاه فرمانروایی مطالعه کنیم که عملکرد و تصویر رسمی حکومت او، حامل مفاهیمی قابل‌تحلیل در فلسفه سیاسی است.

۷. کوروش و گزنفون؛ هنگامی که فرمانروا موضوع فلسفه می‌شود

چندین نسل پس از کوروش، گزنفون، نویسنده و اندیشمند یونانی، کتاب “کوروش‌نامه” را نوشت. این کتاب تنها روایت زندگی یک پادشاه نیست. گزنفون در آن به مسئله تربیت فرمانروا، رهبری انسان‌ها، انضباط، وفاداری و چگونگی اداره قدرت می‌پردازد.

البته کوروش‌نامه اثری تاریخی به معنای دقیق امروزی نیست. گزنفون در روایت خود از عناصر ادبی، تربیتی و فلسفی بهره گرفته و نمی‌توان همه گفتارها و رفتارهای منسوب به کوروش در آن را واقعیت تاریخی دانست. بااین‌حال، انتخاب کوروش به‌عنوان شخصیت محوری چنین اثری اهمیت دارد. گزنفون، که با سنت فکری سقراط ارتباط داشت، کوروش را شخصیتی مناسب برای اندیشیدن درباره فرمانروایی می‌دانست.

این نکته نشان می‌دهد که دست‌کم در بخشی از اندیشه یونانی، کوروش صرفاً به‌عنوان یک کشورگشا مطرح نبود؛ شخصیت او به الگویی برای بررسی مسائل بنیادین رهبری و حکومت تبدیل شده بود. البته باید میان کوروش تاریخی و کوروش آرمانی گزنفون تفاوت گذاشت.

اما همین تفاوت نیز پرسشی تازه ایجاد می‌کند: چه ویژگی‌هایی در شهرت تاریخی کوروش وجود داشت که او را برای چنین بازآفرینی فلسفی‌ای مناسب می‌ساخت؟

۸. فیلسوف سیاسی الزاماً نویسنده رساله فلسفی نیست

اکنون باید به پرسش اصلی بازگردیم: چه کسی را می‌توان فیلسوف سیاسی نامید؟ اگر فیلسوف سیاسی را تنها کسی بدانیم که نظام نظری مکتوبی درباره حکومت و قدرت تدوین کرده است، شواهد موجود برای قرار دادن کوروش در این گروه کافی نیست.

اما آیا اندیشه سیاسی الزاماً باید در قالب کتاب و رساله بیان شود؟ در تاریخ، اندیشه گاه در گفت‌وگو، آموزش، قانون‌گذاری، سازمان‌دهی جامعه و تصمیم‌های عملی ظهور کرده است.

بااین‌حال، هر تصمیم موفق سیاسی نیز لزوماً نشانه فلسفه سیاسی نیست. برای آنکه بتوانیم از یک اندیشه سیاسی سخن بگوییم، باید نشانه‌هایی از اصول نسبتاً منسجم، تداوم در رفتار و تصوری مشخص از رابطه قدرت با جامعه وجود داشته باشد.

در مورد کوروش، استوانه و برخی شواهد مستقل، امکان بازسازی چنین اصولی را فراهم می‌کنند: اهمیت مشروعیت، بازگرداندن نظم، توجه به آرامش جامعه، همکاری با نهادهای محلی و پرهیز از نابودی همه سنت‌های مردمان مغلوب.

اما باید میان سه موضوع تفاوت بگذاریم: اصولی که در متن رسمی حکومت بیان شده‌اند، سیاست‌هایی که در عمل اجرا شده‌اند و باورهای شخصی کوروش که ممکن است پشت این سیاست‌ها قرار داشته باشند. دو موضوع نخست تا اندازه‌ای قابل بررسی تاریخی‌اند؛ موضوع سوم با محدودیت جدی منابع روبه‌روست.

با وجود این محدودیت، آیا درست است که شخصیت اندیشگی کوروش را نادیده بگیریم و او را تنها با فتوحات نظامی‌اش بشناسیم؟ به نظر می‌رسد چنین رویکردی نیز تصویری ناقص از تاریخ ارائه می‌کند.

۹. امپراتوری که می‌توان اندیشه او را بازشناخت

شاید مهم‌ترین تفاوت میان یک کشورگشا و یک فرمانروای متفکر، در پاسخ به این پرسش باشد: پس از پیروزی چه باید کرد؟

کشورگشا ممکن است فتح سرزمین را پایان موفقیت بداند. اما فرمانروایی که درباره قدرت و جامعه می‌اندیشد، می‌داند که پیروزی نظامی تنها آغاز مسئله حکومت است. او باید درباره مردمانی تصمیم بگیرد که دارای باورها، سنت‌ها، نهادها و شیوه‌های زندگی متفاوت‌اند.

در استوانه کوروش، موضوع فتح بابل با مسئله بازگرداندن نظم و آرامش پیوند خورده است.

همین پیوند است که امکان بررسی کوروش از منظر فلسفه سیاسی را فراهم می‌کند.

نمی‌توان با اطمینان گفت که او پیش از دستیابی به قدرت، دستگاه فلسفی مشخصی تدوین کرده بود. همچنین نمی‌توان همه اقدامات منسوب به او را صرفاً نتیجه باورهای اخلاقی دانست.

اما می‌توان پرسید آیا در پس شیوه فرمانروایی او، نوعی خرد سیاسی وجود داشته که قدرت را نه فقط وسیله تصرف سرزمین، بلکه ابزاری برای اداره جامعه‌ای متکثر می‌دانسته است؟

شواهد موجود این پرسش را جدی و قابل بررسی می‌کنند.

بازشناسی چهره دوم کوروش

کوروش بی‌تردید امپراتور بود. اما آیا تنها امپراتور بود؟

استوانه او، شواهد تاریخی مربوط به فرمانروایی‌اش و تصویری که بعدها در آثار اندیشمندانی چون گزنفون از او شکل گرفت، نشان می‌دهند که شناخت کوروش را نمی‌توان به کشورگشایی محدود کرد.

در کنار کوروشِ بنیان‌گذار امپراتوری، می‌توان از کوروشِ صاحب خرد سیاسی نیز سخن گفت؛ فرمانروایی که در تصویر رسمی حکومت و بخشی از عملکرد تاریخی او، اصولی درباره مشروعیت، نظم، مدارا و مسئولیت قدرت دیده می‌شوند.

این شواهد برای اثبات قطعی اینکه کوروش یک فیلسوف سیاسی به معنای نظری و مکتب‌ساز بوده کافی نیستند؛ اما برای گشودن بحث درباره جایگاه او در تاریخ اندیشه سیاسی اهمیت دارند.

شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که در مطالعه کوروش، به‌جای تمرکز انحصاری بر سرزمین‌هایی که فتح کرد، به اصولی نیز توجه کنیم که فرمانروایی او بر پایه آنها معرفی و اعمال می‌شد.

پرسش “کوروش؛ فیلسوف، امپراتور یا هر دو؟” دعوتی است برای بازشناسی همین چهره کمتر دیده‌شده. زیرا عظمت تاریخی یک فرمانروا را نباید تنها با وسعت سرزمین‌هایش سنجید؛ اندیشه‌ای که در شیوه اعمال قدرت او جلوه می‌یابد نیز می‌تواند بخشی از میراث او باشد.

 

بنیاد میراث پاسارگاد

Read Previous

کوروش؛ از خاطرهٔ یک شکوه تا مسئولیت یک ملت – آرشاک شجاعی

Read Next

از استوانهٔ کورش تا مسئولیتِ امروزِ ما – زهرا عبدی